تبليغاتX
دختر مشرقی - همراه شو عزیز....


دختر مشرقی

این روزها وطنم درگیر ناآرامی های زیادی است هموطنانم در سراسر این مرز پرگهر هر روز کشته و زخمی می شوند و هیچ کس گزارشی نمی نویسد هیچ تصویری پخش نمی شود و ما همچنان می میریم و دوباره فریاد می زنیم... این چند روز را به امید رهبری شایسته برای حضور در اعتراضات مردمی تنها شاهد و ناظر درگیری ها بودم ولی دیروز( ۲۵ خرداد ۱۳۸۸) من هم با هموطنانم از پیر و جوان فریاد زدم و خواستم رایم را پس بگیرم، نشستیم و در برابر گارد ویژه نیروی انتظامی فریاد زدم و فریاد زدیم "نیروی انتظامی حمایت حمایت!" همه جا آرام بود همه نشسته بودیم و باز فریاد می زدیم "نیروی انتظامی تشکر تشکر!" و جواب تشکرمان را دادند با موتور به میانمان حمله ور شدند و عده ای از ما خوش باورانه ایستادیم و فریاد زدیم "نترسید نترسید ما همه با هم هستیم" فکر می کردیم و چه خیال باطلی که برادران و خواهران هم وطن خود را نخواهند زد... همگی به داخل دانشگاه فرار کردیم من ِ فارغ التحصیل، دانشجوی سال اولی و آخری، پیرزن 70 ساله و دختر و داماد و نوه هایش، پسر همسایه، استاد و خانواده اش، پیرمردی که عکس موسوی عزیزش را در آغوش کشیده بود، پدر خانواده و همسرش، دخترکان محجبه و همه مایی که هر روز در خیابان از کنار هم عبور می کنیم، همه و همه جیغ می کشیدیم و فرار می کردیم. درهای دانشگاه را بستیم عده ای به مجروحان کمک می کردیم و عده ای با سنگ به نبرد نابرابر در مقابل گاز اشک آور و  گلوله پرداختند...

دختری در آغوش من لحظه به لحظه حالش بدتر می شد می گریست و لعنت می فرستاد به کسی با باطوم به سرش کوبیده بود، پسری در آغوش دوستم از هوش رفته یا مرده بود و پر...  گریه می کرد که پسری در بغلش مرده است( و ما هیچ وقت نمی فهمیم که زنده است یا نه...)، زنی 40 ساله زانویش به شدت زخمی شده بود، پسری گاز اشک آور پرتاب شده سرش را شکافته بود، پسری دیگر سر و صورتش متورم و انگشتانش شکسته بود ( درهای ورودی دانشگاه را  گرفته بود تا از ورود نیروی انتظامی به دانشگاه جلوگیری کند و آنها با قصاوت تمام بر انگشتان او و سایرین باطوم کشیده بودند...) انگشتانش را با سنگ و پارچه سبز آتل بسته بودند... فکر می کردیم در دانشگاه در امانیم که ناگهان تیراندازی مستقیم به سوی ما آغاز شد دختری که با شجاعت به سمت درهای دانشگاه دویده و همراه پسران به سمت نابرادران نیروی انتظامی سنگ پرتاب می کرد هدف یکی از تیرهای ساچمه ای قرار گرفت و ساچمه ای بالای چشم چپش را شکافت و چندتن از پسران از ناحیه دست و کتف مجروح شدند....  در یک لحظه نیروی انتظامی به داخل دانشگاه آمدند و آتشی که برادرانمان جلوی درب ورودی روشن کرده بودند را خاموش کردند همه به طرف خوابگاه ها فرار می کردیم و نگهبانان دانشگاه مانع از ورود ما می شدند. در یکی از خوابگاه ها خانمهای مسئول خوابگاه حتی به دختران اجازه ورود ندادند و عده ای مجبور شدند از روی نرده های خوابگاه در قسمت های خلوت بپرند و خود را به نرده های کوچه کناری برساند و فرار کنند.... و ما مجبور شدیم به سمت خوابگاه های مفتح و دستغیب از کوه بالا برویم و از یکی از درهای کوی اساتید فرار کنیم و همه با این ترس که نیروهای اطلاعاتی و لباس شخصی و موتورسواران بسیجی در کمین نشسته اند...

مردم کوی دانشگاه اما کوتاهی نکرده و بخشی از نرده های حائل بین خوابگاه ها و کوچه را کنده و خواهران و برادران گرفتار شده در دانشگاه را فراری می دادند حتی لوله ای بزرگ که ما نفهمیدیم از کجا و چگونه آورده بودند در وسط کوچه قرار داده بودند تا مانع از ورود نیروهای انتظامی و لباس شخصی و... شوند و آنها نیز کوتاهی نکرده و شیشه های ماشین های پارک شده در کوی دانشگاه را شکسته بودند... به مردم وطنم افتخار می کنم که چه زیبا و شجاعانه دوشادوش هم ایستاده اند و با ظلم و ناعدالتی مقابله می کنند.نمی دانم برادران و خواهرانی که دیروز هنوز در دانشگاه بودند چه شدند و این برای من به صورت کابوسی وحشتناک در آمده است انگار چند نفر کشته شده اند...

دیشب همگی در خانه ما جمع شدیم... بعد از رفتن دوستانم تنها کاری که از دستم بر می آمد گریستن بود یادآوری صحنه های زد و خورد ، استرس شدید گم شدن  همسر و دوستانم و بی اطلاعی از وضعیت آنها در آغاز حمله نیروهای انتظامی، و از همه بدتر یادآوری  وحشیگری این نابرادران و افراد باقی مانده در دانشگاه اینبار استرس بیشتری به من وارد کرد و راهی جز رفتن به درمانگاه برایمان نگذاشت... دیشب با قرص های آرام بخش و مسکن به خواب رفتم...  امروز  با شنیدن خبر استعفای دکتر صادقی رئیس دانشگاه شیراز و تعطیلی 10 روزه این دانشگاه نمیدانم  باید شاد بود یا گریست...

و امروز عده ای به حمایت از این همه وحشیگری در میدان ولیعصر تهران به حمایت از بی عدالتی و دروغ و برادرکشی جمع شده اند تا باز هم ما و سایر هموطنانمان در سراسر این مرز پرگهر کشته و زخمی شویم ولی نمی دانند که ما تا آخرین قطره ی خونمان در مقابل بی عدالتی و دروغ و بی قانونی خواهیم ایستاد...

و امروز ما همگی سیاه پوش بی عدالتی حاکم بر کشورمان و عزیزان از دست داده امان هستیم...

 همراه شو عزیز/همراه شو عزیز
تنها نمان به درد/کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/درمان نمی شود
دشوار زندگی/هرگز برای ما
دشوار زندگی/هرگز برای ما
بی رزم مشترک/آسان نمی شود
تنها نمان به درد/همراه شو عزیز
همرا شو/همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد/کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/درمان نمی شود .              "استاد پرویز مشکاتیان"

نوشته شده در ساعت 19:22 توسط دختر مشرقی|


Design By : Night Skin