دختر مشرقی
پ.ن: این مطلب رو مدتها پیش نوشته بودم لطفا برداشت خاصی نکنید.
کفشهایم را که نگاه می کنم یاد تو می افتم یاد تمام روزهایی که با هم خیابانهای کوچک و بزرگ را گز می کردیم تنها بهانه ی با هم بودن، كفشهايم حسابي از ريخت افتاده است، من و تو بزرگ شده ايم بزرگ ِ بزرگ، ولي هنوز قلبهايمان كودك مانده است... كفشهايم را كه نگاه مي كنم رد برف و باران و آفتاب روزهاي گذشته را مي بينم، قلبهايمان چندبار برفي و باراني و آفتابي شده است؟ كفشهايم را در مخفي ترين گنجه ي اتاق پنهان مي كنم يادگار روزهاي با هم بودنمان...
نوشته شده در ساعت
16:6 توسط دختر مشرقی| |
| Design By : Night Skin |


