این روزها به سرم می زند در خیابانهای شهر پا به پای دیوانگی ام بدوم و کرم های از خاک در آمده را بشمارم و لبخندی دلبرانه نثارشان کنم، فکر می کنم کرم ها هم عاشق می شوند... دیشب به جای خواب های پریشان چند شب گذشته خواب کرم ها را می دیدم؛ خواب رویاهای بچگی و کرمهایی که از رویاهای کودکانه ام بیرون می آمدند و جای جای رویاهایم را سوراخ می کردند... باید تمام کرمهای شهر را پیدا کنم و تکه های کوچک رویاهایم را پس بگیرم... فکر کنم کرم ها هم عاشق شوند به امتحانش می ارزد... حداقل رویاهایم را پس می گیرم...
نوشته شده توسط دختر مشرقی در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 8:7 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

"دختر مشرقی، مشرقی و زندگی شرقی" این سه واژه چیزی حدود سه سال قبل تمام زندگی من بودند و بعد یه روز از دستشون دادم شاید نه خیلی ناگهانی ولی با از دست دادنشون توی این سه سال تاوان سنگینی دادم و خودخواسته پذیرفتم که سیاهترین روزهای عمرم رو تجربه کنم...
اما امروز می خوام برای همیشه دختر مشرقی و مشرقی خودم را برگردونم... دیگه هیچ وقت مشرقی من نمی ره... این رو به خودم و مشرقی ترین انسان زندگیم قول دادم...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY