دستهایت نیست عزیزکم
و شانه هایت که مرحم و پناهم شوند
شب تار است
و من در تنهاییم وحشت زده خواهم شد
خانه نشین شده ام
در شهری که دوست می داشتم - به خاطر تو-
نیستی
شهر خاطراتش را بر سرم آوار کرده است
سرگیجه می گیرم از این همه خاطره و
دیوارهای شهر برای نگه داشتنم پوشالی می شوند
دیگر کسی را " دوستت دارم" نگفته ام
و کودک هیچ کسی را نخواسته ام...
آسمان را وداع کرده ام،
خنده هایم را قاب گرفته ام تا دیگری از آن لذت نبرد
چشمانم را نقاب خواهم زد
تا کسی عاشقانه نخواهدشان
خانه نشین شده ام
در شهری که دوست نمی دارم – نیستی-
و عاشقانه ای دیگر نخواهم سرود
تو را از دست داده ام...
نوشته شده توسط دختر مشرقی در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 18:57 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

"دختر مشرقی، مشرقی و زندگی شرقی" این سه واژه چیزی حدود سه سال قبل تمام زندگی من بودند و بعد یه روز از دستشون دادم شاید نه خیلی ناگهانی ولی با از دست دادنشون توی این سه سال تاوان سنگینی دادم و خودخواسته پذیرفتم که سیاهترین روزهای عمرم رو تجربه کنم...
اما امروز می خوام برای همیشه دختر مشرقی و مشرقی خودم را برگردونم... دیگه هیچ وقت مشرقی من نمی ره... این رو به خودم و مشرقی ترین انسان زندگیم قول دادم...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY