دابی من! این روزا حتی این دابی کوچولو هم پیش من نیست... این عکس رو به سفارش آرش می ذارم که دوست داشت دابی رو ببینه... دلم می خواست یه پست کامل بذارم ولی همه حرفام رو نمی تونم توی لغت و جمله و... بیارم...
مجی جون خیلی ممنون از پیشنهادت به نظر خودمم اگه حمله کنم بهتر جواب می گیرم! دلم واسه سان هم تنگ شده و البته فریاد... وای این روزا زیادی یاد دوستام می افتم ...

نوشته شده توسط دختر مشرقی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

"دختر مشرقی، مشرقی و زندگی شرقی" این سه واژه چیزی حدود سه سال قبل تمام زندگی من بودند و بعد یه روز از دستشون دادم شاید نه خیلی ناگهانی ولی با از دست دادنشون توی این سه سال تاوان سنگینی دادم و خودخواسته پذیرفتم که سیاهترین روزهای عمرم رو تجربه کنم...
اما امروز می خوام برای همیشه دختر مشرقی و مشرقی خودم را برگردونم... دیگه هیچ وقت مشرقی من نمی ره... این رو به خودم و مشرقی ترین انسان زندگیم قول دادم...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY