هنوز دفاعی در کار نیست اساتید تازه یادشون افتاده پایان نامه من جای کار زیاد داره!!! خیلی وقته مشرقیم رو ندیدم خیلی وقته که  شنیدن صداش بعد از مدتها از پشت تلفن گریه ام رو در میاره خیلی وقته که دارم می میرم دارم غرق می شم که بهش صدمه نزنم صدمه نزنن... حالم بدجوری از ضعفم بهم می خوره ... چرا همه چیز باید بر پایه منطق بگذره... نه نا امید نیستم فقط دل تنگم اونم خیلی زیاد.. مشرقی من کاش بودیم....

این روزا حرمتم زیادی شکسته شده یه آشغال عوضی سعی داره له ام کنه تا به کسی برسه که برای داشتنش تنها معیارش پولِ ... عسل بانو می گه ولش کن بسپارش به خدا... خیلی زار زدم ولی همش فدای سرم.. من فقط مشرقیم رو می خوام مشرقی خودم... چرا نه اون نه خدای مهربون هیچ کدوم نمی فهمن که من چقدر خسته ام؟ چرا یه فرصت بهم نمی دن اصلا چرا وارد زندگیم شدن؟ دیشب خدای مهربون همون کاری رو با من کرد که اون دنیای عوضی کرد... چقدر باید بخشنده باشم؟ دلم واسه سایه و زئوس و آرش و وحید تنگه... راستی کسی از وحید (پسر مشرقی) خبر نداره؟ خدای عزیز به یاد تو هستم و به یاد دریای گلم... تنهایی رو هم که زیارت کردم بعد از قرنها...

عسل بانو می گه آلزایمرم اوت کرده وقتی دقت می کنم می بینم بعضی روزا زمان زیادی کسر می یارم که نمی دونم چی شده... عزیزترینم دل تنگم... چقدر خوبه که عسل بانو هست چقدر خوبه....


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 16:26 موضوع | لینک ثابت