خونه : اتاق آبی و چراغهای شهر این چیزیه که الان بیشتر از همه می خوام ... تخت قهوه ای با روکش آبی چسبیده به سقف و پنجره ی قدی که شهر رو قاب می گیره...
هقی هقی که تنها شنونده اش بالشت آبی باشه ... دلم می خواد پتو رو چنگ بزنم و یادم نره که تنها جایی که می تونم آرامش داشته باشم همین اتاق کوچیک آبی ِ و تنها آغوشی که بی منت برام بازه فقط آغوش تختمه ...
این روزا زیادی نیستی عزیز...
نوشته شده توسط دختر مشرقی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

"دختر مشرقی، مشرقی و زندگی شرقی" این سه واژه چیزی حدود سه سال قبل تمام زندگی من بودند و بعد یه روز از دستشون دادم شاید نه خیلی ناگهانی ولی با از دست دادنشون توی این سه سال تاوان سنگینی دادم و خودخواسته پذیرفتم که سیاهترین روزهای عمرم رو تجربه کنم...
اما امروز می خوام برای همیشه دختر مشرقی و مشرقی خودم را برگردونم... دیگه هیچ وقت مشرقی من نمی ره... این رو به خودم و مشرقی ترین انسان زندگیم قول دادم...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY