دختر مشرقی
چادر خاکستریم را به سر می کشم همرنگ خلوت همیشگی من و تو، می خندی و در کوچه پس کوچه های خاطره پا به پایم می دوی می خواهم تمام سهم خاکستری چادرم را به تنهایی بر دوش کشم اما تو لجوجانه به زیر چادرم می خزی شاید به تلافی ِ من که مصرانه در خلوتِ خاکستری ِ تو رخنه می کنم... می خواهم چادر خاکستریم را با چادرنماز سفید مادربزرگ عوض کنم، رشته ای ابریشم سبز به گردن بیاندازم و در خلوت تختم با تنهایی ام پیمانی همیشگی ببندم، چشمانت را ببندم و در خلوت رویایی امان شگفت زده ات کنم، می خواهم چادر خاکستریم را از نقطه های سفید انتظارت پر کنم و توشه ای بسازم برای ادامه دادنت برای بودنت... الهه ی متولد سال جنگ! الهه ی شیان ِ من! دیگر بس نیست برای خاکستری و سفیدِ خاکستری امان؟ من عاشق الهه جنگم در صلح، در آرامش به توانِ من و تو و سایه... گمان می بری خسته ام از دستی که به سویم دراز شده؟ نه هراسانم اما دیوانه وار به هراسم چنگ زده ام همچون مجنونی که به دیوار همسایه اش دخیل می بندد... چادر خاکستریم را رها کن و خلوت خاکستری ات را، آسمان پرواز ِ من و تو هنوز هم آبی ست...
| Design By : Night Skin |


