دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است
آسمان های تو آبی رنگی گرمای اش را از دست داده است
زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زنده گی می کنی
بر زمین تو، باران، چهره ی عشق های ات را پر آبله می کند
پرندگان ات همه مرده اند
در صحرائی بی سایه و بی پرنده زنده گی می کنی
آن جا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود.
□
دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است
خدایان همه آسمان های ات
بر خاک افتاده اند
چون کودکی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.
این است انسانی که از خود ساخته ای
از انسانی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم.
□
دوشادوش زنده گی
در همه نبردها جنگیده بودی
نفرین خدایان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد
مرا در برابر تنهائی
به زانو در می آوری.
آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مائی؟ -
انسانی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم؟
دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است.
می ترسی – به تو بگویم – تو از زنده گی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.
به تاریکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
و مرا در کنار خود
از یاد
می بری.
1334/ مجموعه هوای تازه/ احمد شاملو
نوشته شده توسط دختر مشرقی در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 22:16 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

"دختر مشرقی، مشرقی و زندگی شرقی" این سه واژه چیزی حدود سه سال قبل تمام زندگی من بودند و بعد یه روز از دستشون دادم شاید نه خیلی ناگهانی ولی با از دست دادنشون توی این سه سال تاوان سنگینی دادم و خودخواسته پذیرفتم که سیاهترین روزهای عمرم رو تجربه کنم...
اما امروز می خوام برای همیشه دختر مشرقی و مشرقی خودم را برگردونم... دیگه هیچ وقت مشرقی من نمی ره... این رو به خودم و مشرقی ترین انسان زندگیم قول دادم...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY