۱۰روزه که کار جدیدم شروع شده و توی این ۱۰ روز به خیلی از توانایی هام پی بردم مثلا پاچه گیری از نوع شدید، قدرت تجزیه و تحلیل بالا، حس مدیریت شدید از نوع ریاست و کم نیاوردن توی کل انداختن، زود رنج هم شدم یعنی بهم بر می خوره اگه زیر دستم بخواد برام پاپوش درست کنه و مارموز بازی در بیاره چه می دونم کلی توانایی های خوب و بد توی خودم دیدم که سعی کردم بدتریناش روی یه صفحه بنویسم تا دوباره خودم رو ببینم...

روزام زیاد خوب پیش نمی رن شاید به خاطر اون حس ششم لعنتی... نمی دونم... گاهی دلم واسه سیگارام تنگ می شه، واسه بی خیالی همه عالم و آدم، واسه روزای خوب لیسانس، واسه قرارهای سینما و قدم زدن، واسه پیاده پایین اومدن از تپه دانشکده، واسه سلف، واسه فرشته عزیزم استاد فرزین...  واسه استاد احمدی و مریم گفتنش وقت اخم کردنم، واسه کلاسهای اقتصاد استاد پرتو و کتاب داستان خوندن، واسه استاد سودبخش و سمینارهای من در آوردی با اعتماد به نفس تمام، حالا حتی دلم  واسه کلاس جغرافی و خواستگاری دکتر تنگ شده...

چه حکایتیه این روزای معلق بودن...  


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 22:4 موضوع | لینک ثابت