یه روز نوشت دیگه:

 

تصمیم گرفتیم تمام بلندی های فتح نشده شهر را فتح کنیم پس با دیوار های کنار رودخانه شروع کردیم حتی سوراخی یافتیم و الهه شیان را به عنوان فاتح  ابرآبشار شهر روانه آن سوی دیوار کردیم تا با کوباندن پای خود در کناره ی ساحل آن ابرآبشار ردی به نشان فتح آن سرزمین دور افتاده بگذارد، بر طبق شواهد مستند طبیعی تا به حال جز سگهای ولگرد و گربه های گر کسی این آبشار را سیاحت نکرده بود! بر دیوار رودخانه شهر غنوده بودیم و آفتاب نیم روز را چاشت می کردیم که سرخپوستان قبیله ای ناشناخته با اسبهای نژاد جدیدی که این روزها بسیار متداول گشته ولی بسیار خطرناک و بیماری زاست که حتی گفته اند یکی از مکانهای بدبختی ملت فخیمه و نسل جوان درتی لند^ است، بسیار آمد و شد کردند حتی از آن سوی دشت مدام دست و پا تکان داده تا شاید ما را متوجه خود کنند...*

خود را با نی و برگ های درختان حاشیه رود استترار کردیم و سوت زنان از طریق دیوار همی پا به فرار گذاشتیم... سرخپوستانی از قبیله ی محافظ بر حاشیه مالرو نگاهبانی می دادند چرا که چهارشنبه شبی آتشبار در پیش همی بودی و آتش زنه ها در دست قبایل غوغا می کردی... در راه فرار بودیم که به ناگاه از پشت درختان صدای شیهه ای شنیدیم و خبردار شدیم که به ما نارو زده اند... به ناچار سوار بر اسب شدیم... به در چادر که رسیدیم خواستند به زور سر نیزه ما را نزد روباه گوش قرمز ببرند... ولی از آن جا که زبان ما جادو می کند، پیچاندیمشان همی و کمی دورتر از قربانگاه از اسب جستیم تا مشت محکمی باشد بر دهان استکبار بزرگ و همه بدانند که انرژی هسته ای حق مسلم ماست!**

 

این بود خاطره ی من الهه بزرگ  5 ساله از درتی لند و الهه شیان 7 ساله از روزمرگی های یک آپاچی، امیدواریم که خوشتان آمده باشد!!

 

^ Dirty Land

* نقل از الهه بزرگ

** نقل از الهه شیان

 

اسفند ۸۵


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 17:1 موضوع | لینک ثابت