دختر مشرقی
یه ماه رمضان دیگه شروع شد با این تفاوت که امسال واسه من همه چیز فرق داره تقریبا دوساله که یک خط در میون روزه گرفتم برعکس سالهای قبلش که کامل می گرفتم. امسال واسه من ماه رمضان مثل یه امتحان می مونه امتحان اینکه چقدر می تونم توی عقاید و خواسته هام محکم و باثبات باشم. دلم لک زده واسه شنیدن صدای ربنای دم غروب و اون از خواب بیدار شدن سحر وقتی تنت رو کش و قوس می دی تا شاید خواب از سرت بپره و بتونی خودت رو تا پای سفره سحری بکشونی و فرداش حسرت بیدار نشدن رو نخوری... دلم لک زده واسه یه افطاری کنار خانواده ام با اون سفره ی مفصلی که مامان می چینه و دلت می خواد با اولین ا... اکبر شروع کنی به خوردن... خدایا شکرت که ماه رمضان امسال رو هم از من نگرفتی... بی حس شده ام مشرقی ِ من، یا شاید برای اولین بار بزرگ شده ام بزرگ و واقع بین... می خواهم روحم را از این برزخ بی احساس نجات دهم و هیچ راهی برای درهم شکستن و خرد کردنم به کسی ندهم می خواهم خدای زندگی ام شوم خدایی مونث یا مذکر فرقی نمی کند، خدا بودن نهایت زندگی ِ من است. مشرقی ِ من، دیگر از تنهایی و دوست داشته نشدن وحشتی ندارم چرا که خدایی جز خودم ندارم و "خودم" مرا آزار نمی دهد، دلم را نمی شکند و بی اعتنایی نمی کند، "خودم" تمام احساسم را درک می کند، تمام خواسته ها و نیازهای عاطفی و جسمی ام را، "خودم" نیازی به شنیدن دوستت دارم ندارد نیازی به توضیح و اختیار هم . "خودم" تمام زندگی ِ من است تمام آرزوها و رویاهای بالقوه ام، "خودم" تمام هستی و وجودِ من است و من از "خودم" سرشار و لبریزم، سرشار تمام حسهای خوب و دوست داشتنی، تمام بودن و زنده گی کردن. برای دریافتن "خودم" دیر نشده است درک می کند که اگر کمی دیر رسیده ام ولی تا ابد وفادار و پر امید می مانم. برای "خودم" دعا کنید اگر از دستتان بر می آید... مثل اینکه این آنفولانزای محترم خوکی این روزها دل خیلی ها رو برده!! یکی از این دل سپردگان هم ممکنه من باشم! تمام علایم این نوع محترم در من وجود داره بغیر از تب... امروز دکتر عزیز گفتند داروها رو طبق دستور بخور و اگه علایم تا فردا باقی بود برگرد و سریع یه آزمایش بده. این بیماری خیلی هم مهم نیست برام به خصوص که امروز صبح خبر فوت خواهر س.. رو شنیدم و حسابی بهم ریختم بیشتر به این دلیل که اکثریت تصمیم گرفته بودند بهش نگن و بفرستنش مسافرت!! به این دلیل که ح.ا.م.ل.ه است ولی من هر چی فکر می کردم و خودم رو جای س.. می ذاشتم بیشتر به غلط بودن این قضیه پی می بردم و خدا خدا می کردم که تصمیم گیرندگان پی به اشتباهشون ببرند و قبل از اینکه دیرتر بشه آخه صبح تشییع جنازه اون دختر کوچولوی بیچاره بود بهش خبر بدن. انگار بقیه هم به این نتیجه رسیدن که عصر که مامان ا.. با من تماس گرفت و من هنوز توی مطب دکتر بودم خبر داد که به س.. گفتند... واقعا شنیدن خبر مرگ یه نفر که کمابیش می شناختی خیلی سخته به خصوص که نزدیکترین فرد به شخص مورد علاقتون باشه و بتونید درد و رنج طرفتون رو با همه وجود درک کنید... دلم کلی ابری شده حالا فردا هم یه عروسی دعوتیم هم یه مجلس ختم که هر دو رو هم باید رفت واقعا تحملش وحشتناکه به خصوص برای من که می دونم توی مراسم ختم حسابی ناراحت می شم و تحمل یه شب خوشی مسخره رو بعد از اون مراسم ندارم. خوب حالا حال خراب مشکوک به آنفولانزا و سرم و آمپولی که باید امشب نوش بشه و مراسم ختم و عروسی پشت سر هم رو با یه کنکور ارشد روز جمعه که با هم تلفیق کنید فکر کنم نتیجه اش از الان معلوم باشه که من قبول بشو نیستم چون نه درس درست و درمونی خوندم نه اعصاب و تن سالمی برای این فریضه مهم کنکور ارشد دوباره دارم خوب دلیل دیگرش هم کمبود انگیزه است که با ارشد اولی چکار کردم که با دومی؟!!! خوب الان هم یه اس ام اس از سان عزیز رسید که فردا ساعت ... کافه فروغ جلسه هست!! واقعا این یکی رو فکر نکنم فردا بتونم تو برنامم جا بدم و از الان قیافه مدوسا وار پر رو می تونم مجسم کنم امیدوارم شنبه روز خوبی باشه.... دارم به سفری فکر می کنم که می خواستیم با س.. و م.. بریم فکر می کنم دو سه هفته دیگه اون سفر واجترین کاری باشه که همگی باید انجام بدیم... ای کاش مرگ را دلی بود به بزرگی آسمان و روشنی آب..... اون لیست کذایی به هیچ دردی نخورد حتی به درد لای جرز دیوار... تا صبح نگران بودم و خوابم نبرد با اینکه شب قبلش هم اصلا نخوابیده بودم طرفای ۵ صبح دیگه به تمام معنا به ف.اک. رفته بودم و خود مرگ شدم تا ۹ صبح که بازم هیچ خبری نشد، ساعت ۱۰ صبح فهمیدم که انتظار بی جایی داشتم و ۱۰:۱۰ فهمیدم که شب بیداریم هم بیخود بوده.. قرار بهم خورد و رفت تا هفته ی آینده اگه بشه دوباره وقتی گرفت و اون لیست به یه دردی بخوره... م.نوشت۱: در ذهنت از من انسانی ساخته ای مدوساوار با مارهایی بر سر و چشمانی زهرآلود و هنوز نمی دانی که من چقدر بی تابت هستم، ای کاش مرا همانگونه که هستم باور کنی قبل از آنکه دیر شود... م.نوشت۲: "برای زیستن دو قلب لازم است م.نو.شت۳: تنهایی خیلی هم بد نبود یه فرصت بود. باید یه لیست در بیارم از تمام مواردی که فردا باید در موردشون صحبت کنم خیلی ساده و در عین حال سخته نمی دونم چه چیزایی باید گفته بشه و مهمه فقط می دونم که کلی حرف دارم برای گفتن و شنیده شدن... خیلی دلم می خواد راهی برای درست شدن این روزا وجود داشته باشه باور کن بدون معطلی اون راه رو تا آخرش می رم فقط کافیه بدونم که راهی هست. تو رو یادم نرفته مشرقی ِ من، دلم برات تنگ شده برای خودم و خلوت خاکستریمون عاشق اون پشت چشم نازک کردنت هستم وقتی می گی خلوت تو سفیده نه خاکستری و من به تمام حماقتهای ریز و درشتم برای دیدن ناز تو می خندم... "آدم ها به خاطراتشان بند اند...اگر خاطره نباشد كه آدم يك جوري اش ميشود..اصلا آدم بي خاطره كه آدم نيست..خاطره را بايد قابش كرد و گذاشتش يك جايي جلوي چشم و هي هر چند وقت يكبار حسرتش را خورد..." lvl®.ĠoÐ قراره چند روز تنها باشم علی رغم تمام ناراحتی که از این موضوع برام پیش اومده و هیچ توجیهی هم واسش وجود نداره چون حداقل ۵ مورد وجود داشت که منجر به این تنهایی نشه، تصمیم گرفتم خوش بگذرونم و از این تنهایی نهایت استفاده رو ببرم اول از همه می رم سراغ فیلم ها و کتابهایی که مدتهاست سراغشون نرفتم بعد دوستانی که نتونستم این مدت ببینم بعد بیرون رفتن های شبانه اگه حسش مثل سابق وجود داشته باشه و این زندگی جدید کورش نکرده باشه بنا به مصلحت و علاقه و هر دلیل مسخره ی دیگه ای! واز همه مهمتر برای من نوشته هایی که مدتهاست دلم می خواد بنویسم و تمام دلایل ابلهانه مورد تصور مانع از نوشتنشون شده، می خوام تنها بودن و تنها زندگی کردن رو یاد بگیرم اینکه واسه خودم زندگی کنم و بتونم از تنهاییم بدون مرد زندگیم لذت ببرم نه اینکه همیشه یه احساس مبهم و دلتنگی وجود داشته باشه و نذاره از زندگیم اونجوری که باید لذت ببرم. گاهی فکر می کنم مرد بودن و کرگدن بودن مترادف همدیگه هستن و من این کرگدن بودن رو دوست دارم اینکه بتونی در لحظه بی توجه به هر مسئله ی دیگه از احساس طرف مقابلت گرفته تا برنامه های کاری و برنامه ریزی های مربوط به زندگیت تنها به صرف اینکه علاقه داری کاری رو انجام بدی اون کار رو انجام بدی و هیچ احساس عذابی از اون دست که ما خانمها در این مواقع بر سرمون نازل میشه بر وجدان پاک و آگاهت فشاری هر چند اندک رو وارد نکنه، این به نظر من نهایت مرد بودن و کرگدن بودن هست. چیزی که اکثر ما خانمها بلد نیستیم از اون استفاده و لذت ببریم. فکر می کنید من هم می تونم کرگدن بشم ؟ این بزرگترین خواسته من در زندگیم هست. م.نوشت۱: عاشق این همه برنامه ریزیت هستم و عاشق این همه قدرتت هستم که می تونی تمام موانع رو خیلی سریع حذف کنی، من هم به تمام این برنامه ریزی ها و برداشتن موانع احتیاج داشتم. م.نوشت۲: بهت خوش بگذره عزیزم. این ترانه رو دوست دارم بی دلیل و با دلیل، شاید به خاطر اجرای کامران و هومن شاید به خاطر کلیپش و شاید هم به خاطر حسی که این همه کلمه ساده در من ایجاد می کنه هر چی که هست و به هر دلیلی شنیدنش بعد از مدتها حس خوبی به همراه داشت .... آغوش تو برای من مشرقی من می خواهم با صدای بلند فریاد زنم شرم بر خبرنگاران سرزمینم باد بر نویسندگان و روشنفکر نمایانی که خود را در هزارتوهای مصلحت و محافظه کاری پنهان کرده اند. شما خائنان به حق این ملتید! که در آسایش و رفاه رخ می نمایید و در سیاهی و شکنجه و ارعاب در لاک هزارساله ی خود فرو می روید.... دلم پر از اندوه است مشرقی من، ای کاش سرزمین مادری ام باز هم سرزمین رویاهای من و تو شود مهد آزادی و افتخار.... فکر می کردم مشرقی ای در دنیای واقعی وجود خواهد داشت و من او را می یابم ولی به این باور رسیده ام که هیچ کس نمی تواند مشرقی کس دیگری باشد، تنها خود هر کس مشرقی اوست... دوست داشتم مشرقی من نزدیکترین فرد زندگی ام باشد کسی که بی تاب بودن و نبودنش در زندگی ام می شوم... دوست نداشتم مشرقی ِ من در دل رویاهایم بماند و رخ به رخش ندهم دوست نداشتم مشرقی من کسی باشد که هیچ گاه نبینمش ... مشرقی ِ من مشرقی ِ همراه و همراز روزهای تلخ و شیرینم ای کاش فاصله ی من و تو به قدر دراز کردن و لمس سر انگشتان تو بود، به قدر باور ِ من و شنیدن و تاب آوردن حرفهای گفته و نگفته ام، به قدر تحمل ِ من در آستانه خشم و غرورت، به قدر اندیشه هایی که در دلم نَمانَد و بی هراس قضاوت شدن بر زبان بیاورم، راحتت کنم به قدر دیوانه پنداشته نشدنم... مشرقی من ای کاش تو بودی و من دخترک مشرقی تو بودم... وَ من دخترک شاد و سرزنده تو می شدم... "دیگر جا نیست قلب ات پر از اندوه است آسمان های تو آبی رنگی گرمای اش را از دست داده است زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زنده گی می کنی بر زمین تو، باران، چهره ی عشق های ات را پر آبله می کند پرندگان ات همه مرده اند در صحرائی بی سایه و بی پرنده زنده گی می کنی آن جا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود. □ دیگر جا نیست قلب ات پر از اندوه است خدایان همه آسمان های ات بر خاک افتاده اند چون کودکی بی پناه و تنها مانده ای از وحشت می خندی و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد. این است انسانی که از خود ساخته ای از انسانی که من دوست می داشتم که من دوست می دارم. □ دوشادوش زنده گی در همه نبردها جنگیده بودی نفرین خدایان در تو کارگر نبود و اکنون ناتوان و سرد مرا در برابر تنهائی به زانو در می آوری. آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مائی؟ - انسانی که من دوست می داشتم که من دوست می دارم؟ دیگر جا نیست قلب ات پر از اندوه است. می ترسی – به تو بگویم – تو از زنده گی می ترسی از مرگ بیش از زندگی از عشق بیش از هر دو می ترسی. به تاریکی نگاه می کنی از وحشت می لرزی و مرا در کنار خود از یاد می بری." 1334/ مجموعه هوای تازه/ احمد شاملو
![]()
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را کنار خود حس کنم." احمد شاملو/ هوای تازه/ ۱۳۳۴
انگار دیگه جا نداره
دوستم نداری میدونم
این دیگه اما نداره
فدای سرت اگه من خیلی تنهام
فدای سرت اگه گریونه چشمام
فدای سرت اگه دلمو شکستی ...
| Design By : Night Skin |


