دختر مشرقی
این روزها به سرم می زند در خیابانهای شهر پا به پای دیوانگی ام بدوم و کرم های از خاک در آمده را بشمارم و لبخندی دلبرانه نثارشان کنم، فکر می کنم کرم ها هم عاشق می شوند... دیشب به جای خواب های پریشان چند شب گذشته خواب کرم ها را می دیدم؛ خواب رویاهای بچگی و کرمهایی که از رویاهای کودکانه ام بیرون می آمدند و جای جای رویاهایم را سوراخ می کردند... باید تمام کرمهای شهر را پیدا کنم و تکه های کوچک رویاهایم را پس بگیرم... فکر کنم کرم ها هم عاشق شوند به امتحانش می ارزد... حداقل رویاهایم را پس می گیرم...
نوشته شده در ساعت
8:7 توسط دختر مشرقی| |
| Design By : Night Skin |


