تبليغاتX
دختر مشرقی


دختر مشرقی

در راستای اینکه من فقط ۵ روز واسه دفاع وقت دارم فعلا نیستم

دعا یادتون نره....

دلم واسه مشرقیم تنگ شده....

نوشته شده در ساعت 21:30 توسط دختر مشرقی| |

قرار بود بشینم و فصل چهار پایان نامه ام رو تمام کنم ولی بعد از مدتها که خونه نبودم این خونه نشینی برام حکم کشف موارد جالب خونه رو پیدا کرد و از صبح به تمام سوراخ سنبه های خونه سرک کشیدم و لذت خونه رو با همه وجودم احساس کردم و این سرخوشی و خواب آسوده صبحگاهی به کلی از یادم برده که اصلا واسه چی خونه موندم... و حالا انقدر این خونه نشینی بهم چسبیده که دیگه دوست ندارم برم سرکار یا دانشکده و یا حتی بیرون به قصد تفریح! انگار  منم خونگی شدم!!

نوشته شده در ساعت 15:57 توسط دختر مشرقی| |

خونه : اتاق آبی و چراغهای شهر این چیزیه که الان بیشتر از همه می خوام ... تخت قهوه ای با روکش آبی چسبیده به سقف و پنجره ی قدی که شهر رو قاب می گیره...

 

 

 

هقی هقی که تنها شنونده اش بالشت آبی باشه ... دلم می خواد پتو رو چنگ بزنم و یادم نره که تنها جایی که می تونم آرامش داشته باشم همین اتاق کوچیک آبی ِ و تنها آغوشی که بی منت برام بازه فقط آغوش تختمه ...

این روزا زیادی نیستی عزیز...

نوشته شده در ساعت 18:33 توسط دختر مشرقی| |

تنهایی رو ترجیح می دم...

نوشته شده در ساعت 22:2 توسط دختر مشرقی| |

ضربه ای به پشتش نواخته شد
و چشمانش را باز کرد
متعجب از آنچه  می دید
گریه را آغاز کرد
از بهشت خدا به جهنم زمینی اش سقوط کرده بود...
متولد شده بود...

سقوطم مبارک!!!

نوشته شده در ساعت 10:34 توسط دختر مشرقی| |

نفس کشیدن که جرم نیست پس تا می تونی بکش...

نوشته شده در ساعت 10:50 توسط دختر مشرقی| |


Design By : Night Skin