دختر مشرقی
دعا یادتون نره.... دلم واسه مشرقیم تنگ شده.... قرار بود بشینم و فصل چهار پایان نامه ام رو تمام کنم ولی بعد از مدتها که خونه نبودم این خونه نشینی برام حکم کشف موارد جالب خونه رو پیدا کرد و از صبح به تمام سوراخ سنبه های خونه سرک کشیدم و لذت خونه رو با همه وجودم احساس کردم و این سرخوشی و خواب آسوده صبحگاهی به کلی از یادم برده که اصلا واسه چی خونه موندم... و حالا انقدر این خونه نشینی بهم چسبیده که دیگه دوست ندارم برم سرکار یا دانشکده و یا حتی بیرون به قصد تفریح! انگار منم خونگی شدم!! خونه : اتاق آبی و چراغهای شهر این چیزیه که الان بیشتر از همه می خوام ... تخت قهوه ای با روکش آبی چسبیده به سقف و پنجره ی قدی که شهر رو قاب می گیره... هقی هقی که تنها شنونده اش بالشت آبی باشه ... دلم می خواد پتو رو چنگ بزنم و یادم نره که تنها جایی که می تونم آرامش داشته باشم همین اتاق کوچیک آبی ِ و تنها آغوشی که بی منت برام بازه فقط آغوش تختمه ... این روزا زیادی نیستی عزیز... ضربه ای به پشتش نواخته شد سقوطم مبارک!!!
و چشمانش را باز کرد
متعجب از آنچه می دید
گریه را آغاز کرد
از بهشت خدا به جهنم زمینی اش سقوط کرده بود...
متولد شده بود...
| Design By : Night Skin |


