چادر خاکستریم را به سر می کشم همرنگ خلوت همیشگی من و تو، می خندی و در کوچه پس کوچه های خاطره پا به پایم می دوی می خواهم تمام سهم خاکستری چادرم را به تنهایی بر دوش کشم اما تو لجوجانه به زیر چادرم می خزی شاید به تلافی ِ من که مصرانه در خلوتِ خاکستری ِ تو رخنه می کنم... می خواهم چادر خاکستریم را با چادرنماز سفید مادربزرگ عوض کنم، رشته ای ابریشم سبز به گردن بیاندازم و در خلوت تختم با تنهایی ام پیمانی همیشگی ببندم، چشمانت را ببندم و در خلوت رویایی امان شگفت زده ات کنم، می خواهم چادر خاکستریم را از نقطه های سفید انتظارت پر کنم و توشه ای بسازم برای ادامه دادنت برای بودنت... الهه ی متولد سال جنگ! الهه ی شیان ِ من! دیگر بس نیست برای خاکستری و سفیدِ خاکستری امان؟ من عاشق الهه جنگم در صلح، در آرامش به توانِ من و تو و سایه... گمان می بری خسته ام از دستی که به سویم دراز شده؟ نه هراسانم اما دیوانه وار به هراسم چنگ زده ام همچون مجنونی که به دیوار همسایه اش دخیل می بندد...
چادر خاکستریم را رها کن و خلوت خاکستری ات را، آسمان پرواز ِ من و تو هنوز هم آبی ست...
نوشته شده توسط دختر مشرقی در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 20:16 موضوع | لینک ثابت
دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است
آسمان های تو آبی رنگی گرمای اش را از دست داده است
زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زنده گی می کنی
بر زمین تو، باران، چهره ی عشق های ات را پر آبله می کند
پرندگان ات همه مرده اند
در صحرائی بی سایه و بی پرنده زنده گی می کنی
آن جا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود.
□
دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است
خدایان همه آسمان های ات
بر خاک افتاده اند
چون کودکی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.
این است انسانی که از خود ساخته ای
از انسانی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم.
□
دوشادوش زنده گی
در همه نبردها جنگیده بودی
نفرین خدایان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد
مرا در برابر تنهائی
به زانو در می آوری.
آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مائی؟ -
انسانی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم؟
دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است.
می ترسی – به تو بگویم – تو از زنده گی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.
به تاریکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
و مرا در کنار خود
از یاد
می بری.
1334/ مجموعه هوای تازه/ احمد شاملو
نوشته شده توسط دختر مشرقی در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 22:16 موضوع | لینک ثابت
"زنده مانده ام بدین خیال
می رسی و قاب چشم من
از نگاه تو دوباره خیس می شود...
مانده ام که بگذری به من
گرچه چون نسیم
لحظه ای بمانی و دوباره بگذری... م..."
هنوز زنده ام به قول عسل: "بادمجون بم شنیدی؟ هنوز زنده است!!"
نوشته شده توسط دختر مشرقی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت
روزا می تونن بلند باشنن می تونن کوتاه باشن ولی هیچ کدوم فرقی نمی کنه وقتی مجبوری بالاخره تصمیمی رو بگیری که همه ی زندگیت رو تحت تاثیر قرار می ده... دوست ندارم شبام روز بشه، از روزای یه دستِ خاكستري بيزارم...
يكي يه قالب به من بده با يه رنگ ديگه.... كسي نيست كه اينقدر فداكار و اينقدر هنرمند باشه؟
نوشته شده توسط دختر مشرقی در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 11:12 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

"دختر مشرقی، مشرقی و زندگی شرقی" این سه واژه چیزی حدود سه سال قبل تمام زندگی من بودند و بعد یه روز از دستشون دادم شاید نه خیلی ناگهانی ولی با از دست دادنشون توی این سه سال تاوان سنگینی دادم و خودخواسته پذیرفتم که سیاهترین روزهای عمرم رو تجربه کنم...
اما امروز می خوام برای همیشه دختر مشرقی و مشرقی خودم را برگردونم... دیگه هیچ وقت مشرقی من نمی ره... این رو به خودم و مشرقی ترین انسان زندگیم قول دادم...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY