دوست داشتن ِ "لحظه ها" وقتی که تو لحظه ها را سرشار کنی
دوست داشتن ِ "زمین" وقتی که تو بر آن بگذری
دوست داشتن ِ "آسمان" وقتی که تو خورشید را بپوشانی
دوست داشتن ِ "هوا" وقتی که از عطر تنت آکنده شود
دوست داشتن ِ "باران" وقتی که تو پناه باشی
دوست داشتن ِ "خوابیدن" وقتی تو رویا باشی
دوست داشتن ِ "بوسیدن" وقتی که تو بوسنده باشی
دوست داشتن ِ "زندگی" وقتی تو در کنارم باشی
وَ دوست داشتن ِ "دوست داشتن" وقتی که تو دیوانه ام باشی
همه را دوست دارم
وقتی تو مشرقی ِ من باشی...
نوشته شده توسط دختر مشرقی در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386
ساعت 23:35 موضوع |
لینک ثابت
۱۰روزه که کار جدیدم شروع شده و توی این ۱۰ روز به خیلی از توانایی هام پی بردم مثلا پاچه گیری از نوع شدید، قدرت تجزیه و تحلیل بالا، حس مدیریت شدید از نوع ریاست و کم نیاوردن توی کل انداختن، زود رنج هم شدم یعنی بهم بر می خوره اگه زیر دستم بخواد برام پاپوش درست کنه و مارموز بازی در بیاره چه می دونم کلی توانایی های خوب و بد توی خودم دیدم که سعی کردم بدتریناش روی یه صفحه بنویسم تا دوباره خودم رو ببینم...
روزام زیاد خوب پیش نمی رن شاید به خاطر اون حس ششم لعنتی... نمی دونم... گاهی دلم واسه سیگارام تنگ می شه، واسه بی خیالی همه عالم و آدم، واسه روزای خوب لیسانس، واسه قرارهای سینما و قدم زدن، واسه پیاده پایین اومدن از تپه دانشکده، واسه سلف، واسه فرشته عزیزم استاد فرزین... واسه استاد احمدی و مریم گفتنش وقت اخم کردنم، واسه کلاسهای اقتصاد استاد پرتو و کتاب داستان خوندن، واسه استاد سودبخش و سمینارهای من در آوردی با اعتماد به نفس تمام، حالا حتی دلم واسه کلاس جغرافی و خواستگاری دکتر تنگ شده...
چه حکایتیه این روزای معلق بودن...
نوشته شده توسط دختر مشرقی در پنجشنبه دهم خرداد 1386
ساعت 22:4 موضوع |
لینک ثابت
می گویی دوستم داری
و من می لرزم
می گویی دنیایت شده ام
و من وحشت می کنم
تا کنون زندگی کسی بوده ای ؟
نابودش می کنی با رفتنت...
نوشته شده توسط دختر مشرقی در پنجشنبه دهم خرداد 1386
ساعت 22:3 موضوع |
لینک ثابت
آرزوهایم را رها کن
من اینجا به کمین پیروزی ننشسته ام
اینجا تنها چهارراه استراحت است……
ته نوشت: از اون جایی که این وبلاگ دچار بگیر نگیر فیلترینگ شده و هی باز و بسته می شه یک وبلاگ آینه درست کردم که از این به بعد اگر اینجا فیلتر بود می تونید مطالب من رو در این آدرس بخونید: That Girl
ته نوشتی دیگر: از همه دوستان عزیزی که مایلند یه صفحه ساده با طرحهای دستی به من هدیه کنند دعوت می کنم که یه قالب جدید واسه من طراحی کنند!! البته از پسر مشرقی گلم که این صفحه رو بهم هدیه کرد ممنونم ولی همونطور که قبلا هم گفته بودم من یه صفحه ساده و روشن می خوام این روزا دارم به رنگ قرمز آلرژی پیدا می کنم!! لطفا زودتر بهم خبر بدید...
نوشته شده توسط دختر مشرقی در سه شنبه هشتم خرداد 1386
ساعت 13:38 موضوع |
لینک ثابت
خرد شده ام رها شده در اوهام ذهنی تویی که دوست می دارم... اعتماد تنها واژه ی شش حرفی که هیچ گاه نتوانستم برایت هجی اش کنم... خرد شده ام در زیر بار حرفهایی که گفتنش برای تو راحت بود و شنیدنش برای من سنگین... بهای غم انگیزی برای آزادی پرداخت کرده بودم نمی دانم به چه بهایی دوباره در بند شدم که اینگونه از درد به خود می پیچم و تاب می آورم...
نوشته شده توسط دختر مشرقی در سه شنبه هشتم خرداد 1386
ساعت 13:37 موضوع |
لینک ثابت