تبليغاتX
دختر مشرقی


دختر مشرقی

مثل اینکه بازم فیلتر شدم اونم با دختر مشرقی! شاید چون دختر داره!!! به هر حال نمی دونم چند نفر از دوستام الان می تونن این لاگ رو بخونن... این اواخر این سیستم فیلترینگ جدا از فعالیت شدیدش انگار هوشمند هم شده چون من هرجا می رم اونجا رو فیلتر می کنن! جدیدا هر دو لاگ گنجشکک رو هم فیلتر کردن فکر کنم اونم به اون لینک شکیلی که من ارائه دادم برگرده!! بی شوخی خیلی مسخره است این فیلترینگ یه جورایی شده سوهان روح من تا میام به یه جا عادت کنم باید قلم رو غلاف کنم برم یه جای دیگه... هرچند چندان انگیزه ای هم واسه نوشتن ندارم چون مشرقی من که نمی خونه...

 

معتاد شده ام به نسکافه و قهوه ی تلخ... شکلات روزهای سه شنبه... پرسشنامه های پر نشده و برگشت نخورده... خیابانهای داغ و کلافگی ساعت 1... غر زدن های وقت و بی وقت و کلافه کردن عزیزانم... خلوت اتاق آبی... تخت آبی ِ بالا و ماهِ تمام ، هلال، نیم هلال... چراغهای روشن شهر...بی خوابی شبانه... و البته به فیلتر شدن وقت و بی وقت بی دلیل و با دلیل... شاید فردا معتاد شوم به سکوت به رفتن و برنگشتن...

 

پ د ر ا م!  متوجه بسته شدن وبلاگت شدم ولی من اصولا وبلاگهایی رو که دوست دارم حتی اگه بسته بشن لینکشون رو حفظ می کنم شاید خواستی دوباره بنویسی نه؟  من منتظرم

نوشته شده در ساعت 20:32 توسط دختر مشرقی| |

عوضی هایی پیدا می شن که کوچکترین لذت زندگیت رو حروم می کنن... دلم می خواست می تونستم هرچی فریاد دارم سرش خالی کنم از اون بدتر دلم می خواد خرخره اش رو بجوم (می دونم خیلی بد شدم خیلی متاسفم)... آخه چرا یه عوضی لعنتی باید تنها لذت این اواخرم رو خراب می کرد... من این روزا همش حس فریاد و گریه دارم دست خودم نیست خیلی وحشی شدم... این روزا که می گم حدود شش ماهه که با منه... کاش این روزا تموم بشه... دلم می خواد سیگارامو ردیف کنم و چشم بسته از بینشون یکی رو انتخاب کنم یه نخ کنت، یه نخ وینستون، یه نخ پال مال، یه نخ مور، یه نخ ... دلم تمام سیگارهای دنیا رو می خواد چرا من به تو قول دادم؟ چرا؟ شاید چون تو... چون تو تنها کسی هستی که توی این روزا باور کردم و دارم... بعد یه دفعه دلم می خواد آدم بکشم دلم می خواد از عوضی ترین های زندگیم شروع کنم و بعد برم سراغ عوضی های این اواخر(یه ابله یه روز این فکر رو به سرم انداخت کاش یکی پیدا شه از سرم بیرونش کنه آخه من این روزا هیچ کنترلی روی کارام و رفتارم ندارم)...

دلم سرعت می خواد، یه موسیقی متال بلند با گیتار برقی خشن، یه دیوار بنفش تیره، له شدن...

دلم یه  رنگ قرمز می خواد روی دیوارهای آبی اتاق روی پوست تنم...

 

Just f-u-c-k you babe!

Kill me!

Rapidly and hard!

Don’t let me go

I'm a crused angel

You can't suffer me

Now It's me

I'm f-u-c-king you

Now…ever & ever

Just kill me and go

It's a chance to saving:

 Yourself

Myself

Life

Dead

                                             God & Devil!

 

شاید دلم یه آسمون می خواد، یه کوه، یه دره... تو... مرگ...خدا...

ولی من هنوزم اینجام چه مسخره....

 

نوشته شده در ساعت 1:15 توسط دختر مشرقی| |

یه روز نوشت دیگه:

 

تصمیم گرفتیم تمام بلندی های فتح نشده شهر را فتح کنیم پس با دیوار های کنار رودخانه شروع کردیم حتی سوراخی یافتیم و الهه شیان را به عنوان فاتح  ابرآبشار شهر روانه آن سوی دیوار کردیم تا با کوباندن پای خود در کناره ی ساحل آن ابرآبشار ردی به نشان فتح آن سرزمین دور افتاده بگذارد، بر طبق شواهد مستند طبیعی تا به حال جز سگهای ولگرد و گربه های گر کسی این آبشار را سیاحت نکرده بود! بر دیوار رودخانه شهر غنوده بودیم و آفتاب نیم روز را چاشت می کردیم که سرخپوستان قبیله ای ناشناخته با اسبهای نژاد جدیدی که این روزها بسیار متداول گشته ولی بسیار خطرناک و بیماری زاست که حتی گفته اند یکی از مکانهای بدبختی ملت فخیمه و نسل جوان درتی لند^ است، بسیار آمد و شد کردند حتی از آن سوی دشت مدام دست و پا تکان داده تا شاید ما را متوجه خود کنند...*

خود را با نی و برگ های درختان حاشیه رود استترار کردیم و سوت زنان از طریق دیوار همی پا به فرار گذاشتیم... سرخپوستانی از قبیله ی محافظ بر حاشیه مالرو نگاهبانی می دادند چرا که چهارشنبه شبی آتشبار در پیش همی بودی و آتش زنه ها در دست قبایل غوغا می کردی... در راه فرار بودیم که به ناگاه از پشت درختان صدای شیهه ای شنیدیم و خبردار شدیم که به ما نارو زده اند... به ناچار سوار بر اسب شدیم... به در چادر که رسیدیم خواستند به زور سر نیزه ما را نزد روباه گوش قرمز ببرند... ولی از آن جا که زبان ما جادو می کند، پیچاندیمشان همی و کمی دورتر از قربانگاه از اسب جستیم تا مشت محکمی باشد بر دهان استکبار بزرگ و همه بدانند که انرژی هسته ای حق مسلم ماست!**

 

این بود خاطره ی من الهه بزرگ  5 ساله از درتی لند و الهه شیان 7 ساله از روزمرگی های یک آپاچی، امیدواریم که خوشتان آمده باشد!!

 

^ Dirty Land

* نقل از الهه بزرگ

** نقل از الهه شیان

 

اسفند ۸۵

نوشته شده در ساعت 17:1 توسط دختر مشرقی| |

 

سیگارهایم را دور ریخته ام

قلمم را برداشته ام

و فنجانهای خالی احساسم را پر کرده ام،

به خاطر تو...

 

گذشته ها را دور می ریزم

و دید گندیده ام به  آدمک های مردنما

من و تو مردمان سه شنبه ایم

هرچند دیر...

 

 مشرقی ِ من، منو ببخش...

نوشته شده در ساعت 20:23 توسط دختر مشرقی| |

 

پُره! پُره! پُره از بغض...  نه خالیه! خالیه! خالی... دل نیست خیالت راحت دیگه از سنگ دلی هم خبری نیست... خالی خالی خالی امروز هوس ِ خالی کرده ام دل ِ خالی، دست ِ خالی، روح ِ خالی و حتی پست ِ خالی، خالی ِ خالی ِ خالی

 

 

 

قلقلک روز (با اجازه مجی جون) :

 

عاشق هر آنچه که { ف } داشت بود ...

 

دختری که سه شنبه ها ...
مرد و سراب را دوست میداشت !...

هر آنچه که { ف } داشت ...

                                     فتح، فکر، فراک...فردا ...

 

متن اصلی در:

مجی جون

 

متن اصلی تر در:

گنجشکک اشی مشی

 

نوشته شده در ساعت 22:22 توسط دختر مشرقی| |

دیگر تمام خیابانهای شهر

از خاطره پر شده اند

باید تمام خاطره ها را جمع کرد

ابتدا با اخطار، بعد جریمه و خواباندن خاطره ها در گاراژ عقل ...

شاید فردا که بیدار شدم

راحتر از خیابان بگذرم

.......

نباید به عوض کردن شهر فکر کنم...

نوشته شده در ساعت 16:27 توسط دختر مشرقی| |

از این به بعد بعضی روزنوشتهام رو اینجا میارم شاید به یه دلیل خودخواهانه و ابلهانه که می خوام نوت بوکم رو خلوت کنم! در ضمن من امروز چندتا پست می ذارم پس به همشون سر بزنید.

قابل توجه اون دسته از کسانی که بار اولی هست که میان اینجا: بهتره یا کامنت نذاری یا اگر میذاری مرتبط باشه وگرنه تایید که نمی شه هیچ میام توی بلاگتون چرت و پرت می نویسم یا هر جا کامنت گذاشتم یه کامنت هم در مورد شما می ذارم که حال کنید مثلا همین تویی که با اسم رهبر نجات بخش ملت!!! کامنت تبلیغ می ذاری مگه مردم بیکارن که هی هرروز تبلیغات مزخرف شما رو توی لاگشون تحمل کنن؟ خجالت هم خوب چیزیه

ساعت 10.20 دقيقه است که مي رسيم خونه، Watchman مي گه کليد پيشش نيست و آه ازنهاد همگي در مياد، پدرام هم گوشي روجواب نمي ده و ما عملا پشت در خونه خودمون مونديم و پدرام با آسودگي خاطر معلوم نيست کجاست... به اين نتيجه مي رسيم که قفل در رو بشکنيم و کليدها رو عوض کنيم بابا مي گه کليدهاي شرکت و گاوصندوق رو هم عوض مي کنه... مثلا قبل از حرکت ساعت رسيدن رو با پدرام هماهنگ کرده بوديم... ديشب تا ديروقت بيدار بودم و الان توي لابي مجتمع دارم از حال مي رم؛ ديشب خداي بخيه زنگ زد و خداحافظي کرد و من قول دادم که در برگشت تک تک حرفهاش رو جبران کنم،  با زئوس که حرف زدم اصلا نفهميدم زمان چه جوري گذشت، الهه شيان و سفارش شکلات براي قسمت دوم اسمش و دلتنگي که تمام قلبم رو فشرد، بعد از اون هم خداي مهربون اس مي داد که آخرش هم خوابم برد و نتونستم جوابش رو بدم... خواب عجب نعمت لذت بخشيه.... صبح ساعت 6.15 که بيدار مي شم غير از اس هاي خداي مهربون از خداي ديوانه ي ديوانه هم اس دارم از ايران!! که! : واقعا بي معرفتي! مغزم دچار پيچ مي شه که عجب ديوانه هايي پيدا مي شن...

دقيقا نمي دونم چند ساعت خوابيدم مي شه گفت تمام روز رو خواب بودم، فقط يه بار واسه ناهار بلند شدم و باز بعد از 20-30 صفحه مطالعه بازم بيهوش شدم، وقتي بيدار شدم اذان عشا، بود و حالا منتظرم که خاله جونم بياد، واقعا ازشنيدن اومدنش از ته دل خوشحال شدم چون وجود يه آشنا يه هم خون اينجا از هرچيزي با ارزشتره... اونم خاله خانومي من که خودش منبع انرژي مثبته!

هواي اينجا جوريه که ناخواسته سست و کرخت مي شي؛ سنگينه و وقتي تازه وارد شده باشي تمام سنگينيش رو روي دوشت ميندازه...

آخرين حرفام با الهه شيان در مورد کار بود، اميدوارم امروز رفته باشه فرندز... دوري از اون بدجوري حالم رو بد مي کنه و مي دونم که واسه اونم نبايد چندان خوشايند باشه به خصوص که هر روز همديگر رو مي بينيم و 8ساعت مفيد روز رو کنار هم هستيم،... انگار  دلم  داره تنگ مي شه ...

 

زمستان ۸۵ دبی

 

نوشته شده در ساعت 16:20 توسط دختر مشرقی| |

 

اینجا که من و تو نشسته ایم آسمان هم در زمین زیر پایمان خلاصه می شود...

نوشته شده در ساعت 1:59 توسط دختر مشرقی| |

لالای مادرانه مرا می خواهی

یا نوازشهای پدرانه بر موی آشفته ات؟

در بستر تاریکت

نه صدای زنانه مرا می شنوی 

نه شهوت دخترانه انگشتانم را....

نوشته شده در ساعت 17:7 توسط دختر مشرقی| |

نوشته هایم را خط می زنم

کلاغهای ساکن ذهنم را دور می ریزم

نه رویا می خواهم

نه کابوس ِ انگشتان گره خورده !

 

نوشته هایم را خط می کشم

پاره می کنم

به کودکیم می خندم

به تک درخت خشکیده ی طلسم

و آه ها یم را هدر نمی دهم !

 

کلاغهای سیاه

کلاغهای سفید

زاغکهای رنگی و عنکبوت های سرخ...

دور می شوند...

و من به ریش تمام روزهای هفته می خندم

شنبه ی سرخ

یکشنبه ی آبی

دوشنبه ی قهوه ای

سه شنبه ی خاکستری

چهارشنبه ی سبز

پنج شنبه ی سیاه

جمعه ی سپید

هیچ روزی از قلم نمی افتد

و من

به ریش تمام روزهای هفته ای که ساخته ایم

می خندم

 

نه رویا می خواهم

نه کابوس انگشتان سربی...

نوشته شده در ساعت 21:36 توسط دختر مشرقی| |

از شب و شب پره و مهتاب برايم گفتي مي خواهم برايت از کودکان شب بگويم از خفاش شب و ستاره ي اول روياي کودکانمان... نمي خواهم مادر شوم هنوز اين جهان براي کودکانم امن نيست ... مشرقي ِ من مي شنوي؟ هنوز هم آن صداي ممتد هولناک زندگيمان را تهديد مي کند، هنوز هم کابوس آن خيابان تاريک و مردم وحشت زده مهمان هر شبم است، هنوز هم آن هواپيماهاي لعنتي را مي بينم که وقت و بي وقت بر فراز شهر رد مي شوند و ردي از هراس در چشمان مادران شهر مي ريزند؛ پدران رفته اند و باز امشب خانه اي مي سوزد، چه کسي کودک مرا نجات مي دهد وقتي تو نيستي وقتي من زير آوار مانده ام؟ ...  من هنوز هم از دلهره ي جنگ تازه اي مي ميرم و زنده مي شوم چگونه مي خواهي براي کودکمان لالايي آرامش بخوانم؟... بيا مشرقي ِ من مي خواهم سرت را در آغوش بگيرم و برايت قصه ي کودکاني را بگويم که از فقر مي ميرند همين نزديکي چند خيابان پايين تر حتي زير پنجره ي خانه ي رويايي ما کودکاني هستند که از گرسنگي مي ميرند قول مي دهم به اين جاي قصه که رسيدم ديگر از کودکان بيماري که هزينه درمانشان قيمت خون پدران ماست نگويم و از کودک چهارراه که دستش چه بزرگ بود حتي بزرگتر از دست من و تو... کاش مي توانستم براي کودکانمان لالايي آسايش بخوانم ... نه نمي خواهم مادر شوم هنوز اين جهان براي کودکانم امن نيست... مشرقي ِ من کودکم امشب محتاج قصه اي است که از عشق و آزادي سخن بگويد از دختر شاه پريان و شاهزاده و اسب سفيدش خسته شده فکر مي کني امشب گوشها به خواب رفته اند؟ دلم مي خواهد لالايي آزادي را برايش بخوانم بدون لرزش صدا و با صداي بلندي که حداقل تاب مساحت اتاق کوچکش را داشته باشد مي داني من نيز خسته شده ام از زمزمه کردن... نه نمي خواهم مادر شوم نمي خواهم کودک من کودک شب باشد و براي روزنه اي از روز به زور تن دهد... نمي توانم تاب بياورم نديدن کودکم را در تمام روزها و شبهايي که از دلهره بودن يا نبودنش هزار بار بميرم و زنده شوم ... مشرقي ِ من روزنامه هاي امروز را خوانده اي؟ کودکم را مي دزدند کودکم را آزار مي دهند و نه تو و نه هيچ کس ديگر کاري نمي تواند بکند، کودکم مي ترسد مي دانم... دلهره ام بيشتر مي شود وقتي نمي توانم آرزو کنم کودکم پسر باشد يا دختر... مشرقي ِ من قول مي دهي کودکمان را نيازاري؟ بيا دست مرا بگير مي خواهم با تو سوگند بخورم که کودکم پاره ي تنم است ... مي داني لالايي آرامش و آسايش و آزادي را شايد هيچ وقت نخوانيم ولي لالايي امنيت را همين امروز مي خواهم بياموزم، مشرقي ِ من تو لالايي امنيت را بلدي؟

نه نمي خواهم مادر شوم هنوز اين جهان براي کودکانم امن نيست ...  

 

ته نوشت: از اونجایی که این نوشته هم جز مشرقی نوشته های من قرار می گیره در این وبلاگ هم تکرارش کردم پس ببخشید که مطلب تکراری می خونید...


نوشته شده در ساعت 23:49 توسط دختر مشرقی| |

حرفی واسه گفتن ندارم...

خوب اینم یه مدل پست زدن دیگه...

نوشته شده در ساعت 14:2 توسط دختر مشرقی| |

شبانه ای ننوشته ام تا کنون چرا که تو روز بودی و روز وَ تنها شبم را با تو صبح کردم چرا که تنها مشرقی ِ من تو بودی... شب هایم را دوست نداشتم چرا که سرشار از خالی بود و خالی وَ انتظار و انتظار، دیگر هیچ شبی را بیدار نمانده ام وَ آخرین شب بیداریم از تو پر شده بود حیران از حضور تو که نمی خواستم لحظه ای از بودنت را از دست بدهم... شب هایم را دوست نداشتم چرا که تو نبودی و تنهایی من شب پره ها را عاجز کرده بود، شب هایم را دوست نداشتم چرا که تو دور بودی و عزیز و من بی قرار و بی قرار... و حال شب هایم روز شده اند تو آمده ای و من برای تو می نویسم ...

 

شبانه های با تو بودن را دوست می دارم ...

نوشته شده در ساعت 23:50 توسط دختر مشرقی| |

نمی دانم چرا ولی به یاد تو افتادم شاید به خاطر نوشته ی سامیای عزیز بود شاید به خاطر افزدون لینک بچه های پرشین ولی هر چه بود به یاد تو افتادم هنوز هم وقتی اسم تو به میان می آید بچه های قدیم دو دسته می شوند عده ای می گویند هستی و عده ای می گویند رفته ای هرچند من هنوز هم در بین هیچ کدام از این دو دسته جای ندارم هنوز هم برای من همه چیز در سایه ای از ابهام قرار دارد و دلم نمی خواهد فکر کنم به حرف هیچ دسته ای... ای کاش باشی و سالم و شاد به زندگیت ادامه دهی... دلم برای نوشته هایت تنگ شده بود برای روزگار گذشته ی من و تو و همه ی بچه های پرشین ولی نمی دانم چگونه و چرا نوشته هایت پاک شده بود امیدوارم باشی حتی به قیمت بدترین و زشت ترین شوخی که می توانستی با ما بکنی...

نوشته شده در ساعت 23:12 توسط دختر مشرقی|

دلم را در دست گرفته ام و به مسکن هایی فکر می کنم که برای آرام کردنش وارد زندگیم کردم مسکن هایی که چیزی بیشتر از مخدر نبوده اند... سیاه کردگی های روی دستم را که نگاه می کنم می لرزم... مغزم تیر می کشد و استینگ هزار بار در ذهنم فریاد می کشد that’s not the shape of my heart... 

سر دردم که شروع می شود می دانم که اتفاقی افتاده است...نمی دانم این روزها چرا مدام سردرد دارم؟ چرا همه مردم در ذهن من فکر می کنند؟ و چرا این همه سروصدا در سرم است؟ انگار حس لعنتی ام با جسمم گره خورده که دیگر تمام احساسات و حسهایی که در برم می گیرد با سر درد و حالت تهوع و لرزش و سیاه کردگی خودی نشان می دهند...

نوشته شده در ساعت 16:18 توسط دختر مشرقی| |

زندگیم را خشت به خشت از ابتدا می سازم؛تا نام تو برای همیشه از دیوار زندگی ام پاک شود...

نوشته شده در ساعت 18:6 توسط دختر مشرقی| |

۱

دلم برای خدایم تنگ شده برای نیایش و ذکر گفتنش، برای خواندن و صدا زدنش در خلوت اتاقم، برای حضورش در لحظه لحظه ی زندگی ام وقتی تو در کنار من ایستاده ای تا باور کنم که دیگر، دیگر، دیگر تنها نخواهم ماند چرا که قلب و ذهنم از شما سرشار شده است...

 

۲

به تو نگاه می کنم مشرقی ِ من، به عکس خورشیدها و عسل منعکس شده در شیشه ی میز، وَ هوس می کنم در آغوش بگیرمت وُ آسوده ات کنم... سیگارها را که آتش می زنی هزار بار می سوزم و خاکستر می شوم از ناتوانی ام در گفتن و شنیدن که ناتوانم از پرسیدن آنچه در چشمانت می بینم و روحت را می آزارد... همیشه به اینجا که می رسم می مانم که چه گونه بگویم ماندن برایم آرزوست... نمی دانم در کجای قصه ی من اندکی خوبی بود که تو را دیدم و دنیایم نور شد...

نوشته شده در ساعت 11:27 توسط دختر مشرقی| |

۱

دوست داشتن که زیاد می شود می مانی که بروی یا بمانی...

 بروی و برای دغدغه های شبانه ات شانه ای دیگر پیدا کنی با عشقی که دست و پایت را نبندد یا نه اصلا یک زندگی آرام و بی دغدغه ی دوست داشته شدن را برگزینی و سرت به لاک خودت گرم باشد و دوستان و دلبستگی های روزانه...

بمانی و طعم دوست داشتن از این دست را بچشی طعم ِ دلبستگی ها و وابستگی هایی که بی قرارت می کند و تعهدی که بودن و عملش برایت لذتی دیگرگونه دارد ... 

۲

دلم که برات تنگ می شه قبل از همه خودم تعجب می کنم که چه بلایی سرم اومده آخه تا حالا واسه هیچ کس احساس دلتنگی نکرده بودم... انگار تو مثل یه پتک محکم خوردی تو سرم و من شدم یه آدم دیگه به قول خدای مهربون من الان احساس می کنم یه نفر رو شونه هام نشسته و یه نتیجه گیری منطقی تر هم می گه تازه به خاطر همینه که وزنم هم زیاد شده چون تو رو شونه های من ایستادی! خداییش سنگینیا نمی شه یکم من روی شونه های تو بایستم؟

عادت کردم وقت خدافظی ببوسیم فرقی نمی کنه کجا باشیم خونه یا خیابون، پشت تلفن یا لابلای حروف SMS مهم اینه که ببوسیم... خوب حالا هم که داری اینا رو می خونی قبل از اینکه صفحه روببندی فقط یه حرف می مونه که بهت بگم: "بوسسَم کن، برو" اینو با لحن همین دخترک بالای صفحه بخون ببین من چشام رو هم به خاطر تو بستم!

۳

امروز از اون روزایی بود که وقتی از خونه می ری بیرون شادی و وقت برگشتن حسابی له، هوا یه دفعه گرم و ابری شد و به دلمون موند که یه قطره بارون بیاد تا هوا خوب بشه، این شد که رفتیم چاغاله و گوجه سبز گرفتیم و نشستیم وسط خیابون جلوی یکی از مغازه های تعطیل و شروع کردیم به خوردن... با اینکه خیابون اون وقت روز حسابی خلوت بود ولی 25 تومن کاسب شدیم!!! آخه یه نفر وقت رد شدن یه سکه 25 تومنی هم در راه خدا کمکمون کرد البته خودش چیزی نگفتا فقط سکه رو انداخت جلوی پای ما و رفت! ما خودمون به این نتیجه رسیدیم که فقط به خاطر رضای خدا بوده! واسه همین وقت رفتن سکه رو انداختیم توی صندوق صدقات تا خدا هم راضی باشه!

یه سوال اساسی که امروز واسه من ایجاد شد این بود که چرا این همه پسر حور و پری رو از توی خیابون جمع نمی کنن تا ما دخترا موقعی که می بینیمشون یه جوری نشیم! ها؟! آخه می دونید به قول یه دوست این لباسهای آستین کوتاه ِ این پسرای ورپریده  مگه ایییییییجور  آدمو اذیت می کنه به خصوص با اون دستای پشمالو! من که واقعا نمی تونم خودمو کنترل کنم!!! اینجا هم یه خداییش دیگه می خواد: خداییش این حجاب ِ آقایون چه صیغه ی جدیدی هست؟ من که هرچی فکر می کنم می بینم اگه به آقایون هم بگن با مانتو و روسری بیان بیرون همه ی مشکلات اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی حل می شه!!!

نوشته شده در ساعت 22:24 توسط دختر مشرقی| |

 

 پ .ن :  photo by  tanhaeey  

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 13:59 توسط دختر مشرقی| |

 

سیگارهایم را که روی میز ردیف می کنم می مانم از بین سیگارهای بلند قهوه ای کدام را انتخاب کنم چشمانم را می بندم و اولی را روشن می کنم برای خودم برای تسکین تمام فکرها و خاطراتی که به ذهنم هجوم می آورند برای جلوگیری از تجزیه و تحلیل حرفهایت وَ برای اولین بار در عمرم با ولعی عجیب عمیق پک می زنم حالا می فهمم که سیگار کشیدن چه لذتی دارد نگاه خیره ی عسل بانو عذابم می دهد آرام اسمم را زمزمه می کند به دود رقیق سیگار نگاه می کنم و  می گویم خوبم...

دومی را برای تو روشن می کنم برای نبودنت برای دلهره ی دیروز و امروزم برای حرفهایت برای...اصلا برای تو که توضیح نمی خواهد...

سومی را خیره به آدمها و ماشینهایی که از پشت شیشه ی تیره می گذرند دود می کنم و به عسل بانو می گویم چه لذتی دارد که همه را به فاک دهی...

می گویم حیف که کشتن یک نفر قبل از هر چیز کشتن خودت است وگرنه تعداد عوضی هایی که این روزها به سرم می زند بکشم روز به روز زیادتر می شود...  می گویم دیشب خواب دیدم و کاش بیدار نمی شدم... می گویم از اولین ها و آخرین ها... و عسل بانو می گوید و باز می خواهم بکشم...

 

سیگارهایم تمام شده است و من یک انسان به لجن کشیده شده ام که تازگی ها لوس هم شده ام وَ این "لوس"؛ امروز تو برای اولین بار در مورد من بکار بردی... باید به لیست اسامی دیگرم اضافه کنم: قوی، مغرور، زودرنج، خودویرانگر، بی احساس، روانی،مهربان، عوضی، مشرقی، بی شعور، مدیر، پیشی کوچیکه، عروسک، با احساس!، دخترک، زیبا، حساس و البته لوس... تحمل تو خارج از تصور من بود پیشتر گفته بودم... تشکر برای تمام لحظه هایی که بودی

 

مشرقی من خسته شده ای از سکوت ِ من و نمی دانی که چقدر از گفتن متنفرم چقدر ار گفتن می هراسم و آزارم می دهد دلهره ی از دست دادنت دیوانه ام می کند تصور کن احساس کنی که مشرقی ات مشرقی ِ تو نیست که بودنش از ابتدا خیالی بیش نبوده وحشت نمی کنی؟ من از رسیدن به این حس می هراسم... کمک کن تا باورت کنم

 

 

نوشته شده در ساعت 20:30 توسط دختر مشرقی| |

حالم بهم می خورد از مشرقی که تویی و دخترکی که منم ای کاش من مشرقی می شدم و تو دخترک شاید می فهمیدی چه می کشم... می گویند اعتماد دوطرفه است، من که گام اول را بر دارم چه کسی تضمین می کند تو گام بعد را برداری؟ دلم گرفته که سطری بنویسم از این همه تضادی که در برم گرفته، از این همه سیاهی و این همه سکوت که دیوانه ام می کند، از این بی حوصلگی ات برای شنیدن که با اولین سکوتهای من پا پس می کشی و می روی، مشرقی ِ من بی طاقتم بی طاقت ِ درست کردن یا از ابتدا ساختن آنچه خراب کرده ام ولی ای کاش می فهمیدی که چه سخت است از زیر ِ باری سنگین بیرون بیایی و بفهمی هنوز قسمت اعظم بار بر دوشهای شکسته ات گذاشته نشده، دلم عجیب هوای رفتن کرده رفتن و ماندن در کنار مردمانی تازه؛ انسانهایی که اگر زبانم را نفهمند آزارم نیز نکنند، این هقته مرگ را برای خودم چندین بار معنی کرده ام از دید تو، عسل بانو و خودم؛ می دانی حتی مردن از دید ما متفاوت است مرگ برای تو دلتنگی ست دلتنگی که زود برطرف می شود قول می دهم، وقتی عسل بانو از مرگ می گوید تنم می لرزد مرگ برایش رفتنی همیشگی است و وقت گفتن مرگ عسل چشمانش غرق ِ آب و آینه می شود و دل ِ من خالی و خالی تر... و من مرگ را هجرتی تصور کرده ام که در زندگی مرده گی است هجرت به  سرزمینی که دوست نمی دارم و دفن تمام احساسات و اندیشه هایم؛ مرده ای شدن در حین زندگی... وَ دلم عجیب مرگ خواسته است... و بعد دیگر هیچ و هیچ و هیچ... می خواهم باورت کنم کمکم کن...

نوشته شده در ساعت 0:54 توسط دختر مشرقی| |


Design By : Night Skin