دختر مشرقی
مشرقی من نیستی و دلم حسابی گرفته گاهی وقتا به خودم می گم چرا همیشه باید یه جای کار لنگ بزنه؟ چرا همیشه وقتی که پر می شی از حس زندگی باید چیزی یا کسی پیدا بشه که زندگیت رو تلخ کنه؟ شاید به قول گنجشکک همه چیز یه جورایی معلول ِ خود ِ آدمه، آره مقصر همیشه خودمون هستیم... مشرقی ِ من امروز دوباره و برای آخرین بار می خوام دوستای واقعیم رو انتخاب کنم می خوام با خودم و اونا روراست باشم و ببینم چقدر به درد هم خوردیم و در ازای تمام لحظه های خوبی که در کنارم بودن اونا چقدر لحظات شادشون رو با من قسمت کردن؟ می خوام دوستای واقعیم رو نگه دارم و بقیه رو برای همیشه بریزم توی سطل ِ فراموشی... فقط تو می دونی من این چند وقت با هر خبری که شنیدم چه حال و روزی داشتم خدا کنه تو واقعا مشرقی ِ من باشی و بمونی... دیگه تحمل هیچ دورویی رو ندارم و نمی خوام اجازه بدم کسی با من اینکار رو بکنه... دیگه برای بخشیدن و سکوت کردن زیادی بزرگ شدم ... حالا وقتی به تو هم نگاه می کنم شک می کنم که تو هم مشرقی من هستی یا نه؟ نکنه تو هم مشرقی من نباشی و من بیخود و بی جهت دارم تو رو مشرقی صدا می زنم؟ یعنی امکانش هست؟ از زندگی یاد گرفتم حتی در برابر شادترین و بهترین اتفاقات هم علامت سئوال قرار بدم... مشرقي من نمی خواهم از هذیان و فلسفه و حقيقت و فقر و غم و ایسم های مختلف بنویسم به اندازه کافی می نویسند، می خواهم از نور بنویسم از بچگی و شادی و جیغ های سرخ و سفید، از دستان تو که در برم می گیرد و از بوسه های مخفیانه امان وَ بخندم به ریش تمام ایسم ها و فلسفه هایی که بودن من و تو را زیر سوال می برند بگذاريد ناله هاي شبانه ام مال خودم باشد، شادي ِ بي منتم نصيب شما باران رحمتش می بارد و من از عشق می سوزم که دستت را به شیشه می کوبی خیره مانده ام که تو با این پوشش چگونه دعاهایت را عرضه می کنی وَ عشق ِ من پیش دستانت سرد می شود و می میرد... انگار تو هم منتظر اجابت دعایی هستی... به ردیف ماشینهای پشت سرم که دقت می کنم هیچکس تو را نمی بیند شاید تو همان فرشته ی کوچکی هستی که آرزو کرده ام؟ ولی مانده ام که فرشته ها هم صدقه قبول می کنند؟ دعا می خواهم عزیز کوچک ولی نه دعاهای همراهت را دعای قلبت را... با خود فکر می کنم چند نفر دیگر در چشم تو خیره می شوند و آرزو می کنند... کاش می توانستم فرشته ی کوچکم را با خود ببرم، وقت حرکت باران رحمتش را بی مهابا عرضه می کرد... مشرقی من دوباره از تو و برای تو نوشتن سخت شده شاید زود باور کرده ام که برگشته ای و شاید من بزرگ شده ام برای دخترک ِ تو بودن، نمی خواهم فکر کنم که تو خسته شده ای و رفته ای چون گفته ای که قول مشرقی ها قول است وَ گمان هم نمی برم که این باشد، مانده ام میان تمام شاید های من بودن و من بودن... شاید حقیقت همین است دخترک ِ مشرقی دیگر خیالی بیش نیست و "من" ای که مانده تا دخترک برگردد زیادی روان پریش و خسته است، فکر می کنی چقدر می توان تلاش کرد برای بازگرداندن یک انسان به خودش؟ یک هفته، یک ماه، یک سال؟ من خسته شده ام می خواهم بخوابم و تو می گویی بیدار بمان، بهتر نیست دیگر تلاش نکنم و بخوابم شاید این خستگی رهایم کند و برود؟ می ترسم که بیدار نشوم ولی چاره ای هست؟ بگذار غرق خواب شوم و فراموش کنم مثل تمام این سالها... نمی توانی تصور کنی که این خستگی چقدر بر شانه هایم سنگینی می کند وَ حتی تو نیز خستگی ام را نکاستی و دردم را کم نکردی درست که زیادش نکرده ای اما شانه های من تاب این همه رفتن و ماندن را نداشت و ندارد... مشرقی ِ من بودنت برایم زندگی را رقم زد در روزگاری که میان مرگ و زندگی فرقی نمی دیدم درخلا انسان و آدمیت... اما وجود تو اگر چه مرگ و بی تفاوتی نبود؛ فقط زنده ماندن را به یادم انداخت و من منتظر لحظه ی زنده گی ام... چقدر تا زنده گی مانده است مسافر تو دیگر تحمل انتظار ندارد، هر چه منتظر می ماند روزهای سیاه بیشتر به سراغش می آیند... تا کنون انتظار کشیده ای؟ طعم کابوس می دهد... خواسته ای برایت از دختر مشرقی بگویم از دخترکی که بودم، نمی دانم از کجا شروع کنم شاید اینجا کسانی باشند که بهتر از من، از دخترک مشرقی ِ من بگویند چرا که من مدتها دخترکم را رانده بودم و خود را شایسته بازگشتش نمی دانستم ولی آنها دوست ماندند و صبورانه تبدیل دخترک به کینکی و بعدها داگ سیتی را تاب آوردند و با شروع درتی لند منتظر بازگشتش شدند، حتی در اوج روزهای خالی ام ترکش نکردند... نمی دانم چگونه سپاس گویم گنجشکک قصه هایم را که هیچ گاه مرا جز مشرقی نخواند و حضورش همیشه تلنگری بود برای بازگشت و عسل بانویم را که هیچ گاه رهایم نکرد و پا به پایم شاد شد و گریست وَ تو را مشرقی ِ من که بازگشتم را واجب کردی و بودنت تمام روزهای سیاهم را روشن کرد... سپاس من از شما چیزی فراتر از نوشتن و گفتن است... دخترک مشرقی من حکایت روزهای پاکی و نجابت دخترکی بود که زندگی می کردم دخترکی آمیخته ازنور و عود و شرق... و زندگی شرقی حکایت زندگی مردمان شرق بود مردمانی که در غم و شادی هم شریک بودند بی منتی که منت شرق را به فنا می دهد... آن روزها غرق شرق بودم و شرق، غرق کارها و اهدافی که زندگی بود و امید، دخترک عاشق کودکانی شد که بزرگترین هدیه اشان به او لبخند بود و دعای خیر مادرانشان که دخترک را تا امروز زنده نگه داشته، دخترک ِ شرقی من از عشق به مردم می گفت و تنفر از بی تفاوتی، از تعهد به انسان که "انسان زاده شدن تجسّد وظیفه بود و توان دوست داشتن و دوست داشته شدن"... و گاه از شاملو می گفت و عشق عمومی و خصوصی اش... دخترک مشرقی بزرگ شد،عاشق شد و شکست خورد، بزرگ شد و مدارک تحصیلی اش هم با او بزرگ و بزرگتر، وَ یک روز دیگر از آن دخترک ِ مشرقی چیزی نمانده بود زیادی بزرگ شده بود دیگر چیزی نبود که بخواهد، دیگر چیزی برایش زندگی نبود وَ دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت خالی شده بود خالی ِ خالی... و این خالی ِ خالی دست بردار نبود می خواست بماند و دختر مشرقی؛ کینکی شد، شعرهایی سرود که بزرگترش کرد بزرگتر و دورتر از دخترک و بعد تمام نثر ساده و اختصاصی اش هم رفت، تنفر تمام وجودش را گرفت و فهمید که دیگر سیاه شده سیاه ِ سیاه و دخترک سفید بود سفید ِ سفید؛ پس به حرمت سالهای بودنش رهایش کرد تا دیگر او را نابود نکند... کینکی تمام زندگیش شده بود دیگر از هیچ چیز نمی ترسید می خواست تمام شادی گذشته اش برگردد ولی بازگشتی نبود؛ دخترک رفته بود... کینکی تمام شد و داگ سیتی متولد شد سیاه تر از قبل، دیگر از صفحه های سفید و سبز و آهنگ رومئو و ژولیت هم خبری نبود فقط سیاهی و تاریکی... خواست سیاهی را دور بریزد و برگردد ولی دچار بدبینی و عدم اعتماد هم شده بود فرشته ای می خواست یا نه بهتر از آن: خدایی که نجاتش دهد با معجزه ای یا بی آن... داگ سیتی بسته شد و درتی لند با مطالب داگ سیتی بر روی صفحه ای همانند جان گرفت ولی دیگر حتی حس نوشتن هم رفته بود تنهاتر شده بود و و زودرنج و مدعی، دوستانش کمتر و کمتر شدند عده ای به خواسته ی خودش که دیگر تحمل کسی را نداشت و دیگرانی که ماندند آزرده خاطر دور شدند... این بار هراس داشت از بخشیدن ظرف خالیی که برایش مانده بود، مرگ و زندگی تفاوتی نداشت وقتی هر دو بی انگیزه بود... آن روز با عسل بانوی قصه هایش عهد کرده بود تمام بلندی های شهر را فتح کند دیگر کسی برایش مهم نبود که بخواهد از انگشت اشاره ی غریبه ای ابایی داشته باشد، روز بارانی را به یاد می آورد که با عسل زیر باران خدا را صدا زده بودند و آن روز آن دو بودند و باران و آسمان و خدا، وَ نیمه شبی که باز آن دو بودند و صحرا و آسمان و خدا، و حال آن دو بودند و رودخانه و آسمان و خدا... دیگر نمی گویم می دانی بلندترین دیواری که یافته بودیم کجا بود و چه شد... در این لحظه من از همیشه عریانترم در برابرت حال بگذار از تو چیزی بخواهم مشرقی ِ من، می خواهم که مشرقی بمانی و روزی که دیگر نمی خواهی و نمی توانی مشرقی ِ من باشی تنها کافی ست بگویی تا رهایت کنم که بروی، تنها بی خبر رهایم نکن این آخرین هدیه ای ست که تو می توانی به من دهی تا بعد از تو زنده بمانم و بروم... مشرقی ِ من، از تو که می نویسم حیرت می کنند که مگر می شود کسی را اینگونه دوست داشت یا نوشت، ولی من سالها با تو زندگی کرده ام و باز سالها در انتظار بازگشتت چشم به راه بوده ام در انتظار تجسمت در زندگی واقعی ام... سه سال زمان کمی نبود تا مشرقی ام را پیدا کنم مشرقی ترین انسان زندگیم را... می دانی هرچند که در صفحه ی سفید Word تو را جان می بخشم ولی متنفرم از تمام فن آوریهایی که جای بودنت را پر می کنند از sms های وقت و بی وقت و مکالمات تلفنی ِ هر روز متنفرم ترجیح می دهم باشی و در سکوت نگاهت کنم و بودنت را در خلوتم جشن بگیرم... می خواهم برای تو تمام مراسم مشرق به جا بیاورم ... مشرقی ِ من نمی دانم امروز بدترین روز بودنت بود یا بهترین، اما می دانم که بیش از گذشته با تو بودن را دوست دارم... همیشه هراس داشتم از دیدن اشک های تو، که تو مشرقی ِ من هستی و من دخترک شرقی ِ تو، آخر کدام افسانه را شنیده ای که دخترک تکیه گاه معشوق شود؟ حق با تو است حکایت من و تو؛ حکایت افسانه و قصه های شب مادربزرگ نیست، حکایت من و تو؛ حکایت امروز و فرداهایمان است، حکایت حمایت و اعتماد... مشرقی ِ من این روزها دستانم را که دراز می کنم این سر انگشتان توست که به دور انگشتانم حلقه می شود و وقت خستگی شانه های تو بستر آرامشم... چه می توانم انجام دهم وقتی تو این گونه بی منت کنار من ایستاده ای؟ کاش بتوانم لحظه ای از غم چشمانت را بزدایم... همین امروز با من حکایت آب و آینه ی چشمانت بگو... مشرقی ِ من حالم از" ای کاش" و "اگر" بهم می خورد ولی این روزها تنها کاریست که از دستم بر می آید... پیشتر از این با خود عهد کرده بودم "کاش" را از تمام شعرهایم حذف کنم... مشرقی ِ من، عزیزترینم دلم به وسعت تمام دلتنگیم تنگ شده برای دیدن و بوسیدنت و آرام شدن در لا به لای لالایی شبانه ات... بودنت تنها خواسته ایست که این روزها دارم، دغدغه ی بودن و بودن و بودن ِ تو دیوانه ام می کند ولی انگیزه ای شده برای بودن و ماندن خودم برای پیش رفتن بدون هراس... دغدغه ی بودنت را دوست دارم و تمام ای کاش های شبانه ام را... کاش امشب تو مال شوی... مشرقی ِ من سلام دلم خیلی گرفته خیلی زیاد... کاش بودی کاش یه بار رنگ حقیقت می گرفتی و من می تونستم سرم رو روی شونه ات بذارم و انقدر گریه کنم و حرف بزنم تا دیگه هیچ وقت نگم دلم گرفته... مشرقی ِ من خیلی وقته ننوشتم خیلی وقته آرزو نکردم و از ته دل احساس آرامش نداشتم، حالا دلم پره مشرقی ِ من مثل تمام اون روزا و شبایی که از رفتن یکی از بچه ها دلم از ناتوانی ِ خودم توی تغییر سرنوشت اونا می گرفت... حالا احساس ضعف همه وجود خودم رو گرفته از آدما می ترسم از بودنشون، از رفتنشون، از حرفاشون، از عملشون، از همه چی... نمی تونم بفهمم کی راست می گه کی دروغ... خیلی وحشتناکه مشرقی ِ من، آدما انقدر نقاب دارن که به وحشت می افتم حالا اگه کسی روزی هزار بار هم بگه دوسم داره فکر می کنم یه کاسه ای زیر نیم کاسه است... روزام خیلی سیاه شده مشرقی ِ من، امروز از اون دخترک ِ مشرقی ِ تو چیزی جز شک و عدم اعتماد چیزی نمونده... یه هفته است که بهار اومده و من هنوز زمستونم به قول عسل بانو بهار خیلی زود رسید... مشرقی ِ من حالا که برگشتی فکر می کنی می تونم منتظر بهار باشم؟ منتظر به روز که تا آخرین لحظه اش هیچ شک و وحشتی وجود نداشته باشه؟ مشرقی ِ من خوش اومدی... مشرقی من دل تنگتم، دل تنگ تمام لحظه های بودنت حالا دستام رو دراز کردم و دلم رو به خورشید دادم که برگردی، اینجا یه نفر منتظر برگشت تو چیزی نزدیک سه سال شب و روز انتظار کشیده، فکر می کنم دیگه وقت برگشتنه نه مطمئنم که دیگه باید برگردی ...
| Design By : Night Skin |


