شب نوشتی بی پایان در سفر...
دانستن اینکه نباید نوشته شوی نباید بیان شوی و باید در هزار توی ذهنم در آن گوشه دنج مخفی شوی تا شاید روزی بدون هراس بنویسمت دیوانه ام می کند و مرا از این اسب چموشی که هستم اسب تر و سرکش تر!
آرامش این روزها را دوست دارم این تنهایی خود خواسته که از دور زندگی امان را ببینیم، بسنجیم و من مجالی برای گریستن بدون هراس داشته باشم در آغوشی خیالی که باز می شود و من سر بر شانه هایی خیالی می گریم و نوازش می شوم و بعد با آرامشی عجیب برای دقایقی به خواب میروم آنگاه بی هراس درک نشدن از نگرانی ها و برنامه های آینده ام سخن می گویم و چشمانی خیالی در چشمانم خیره می شود، دستی گونه ام را نوازش می کند و لبانی گرم با آرامش در گوشم زمزمه می کنند: "عزیزم" و من ته مانده ی تمام داشته هایم را به او می دهم....



