تبليغاتX
دختر مشرقی

دختر مشرقی

شب نوشتی بی پایان در سفر...

دانستن اینکه نباید نوشته شوی نباید بیان شوی و باید در هزار توی ذهنم در آن گوشه دنج مخفی شوی تا شاید روزی بدون هراس بنویسمت دیوانه ام می کند و  مرا  از این اسب چموشی که هستم اسب تر و سرکش تر!

آرامش این روزها را دوست دارم این تنهایی خود خواسته که از دور زندگی امان را ببینیم، بسنجیم و من مجالی برای گریستن بدون هراس داشته باشم در آغوشی خیالی که باز می شود و من سر بر شانه هایی خیالی می گریم و نوازش می شوم و بعد با آرامشی عجیب برای دقایقی به خواب میروم آنگاه بی هراس درک نشدن از نگرانی ها و برنامه های آینده ام سخن می گویم و چشمانی خیالی در چشمانم خیره می شود، دستی گونه ام را نوازش می کند و لبانی گرم با آرامش در گوشم  زمزمه می کنند: "عزیزم" و من ته مانده ی تمام داشته هایم  را به او می دهم....

+ نوشته شده در  ساعت 17:42  توسط دختر مشرقی  | 

EG36

اين روزها  بيشتر يك كلاف سردر گم هستم  كه نمي  تواند هيچ چيز و هيچ كس را  تحمل كند كم طاقت و بي حوصله!
سنگ صبور خوبي هم نيستم حتي فراموش كرده ام آدمهاي اطرافم را دلداري بدهم شده ام  يك قطعه سنگ بي روح و منطقي  كه بيشتر نقش سوهان روح را بازي مي كند اين را از نگا ه و حرفهاي دوستانم مي فهمم ولي چاره اي نيست من ِ اين روزها همين است و بس ؛ يك من ِ خسته و واقع گرا!
+ نوشته شده در  ساعت 14:5  توسط دختر مشرقی  | 

EG35

خبر ِ ن... خیلی بد بود  و من هنوز در شوک هستم حتی تصور بیماری بهترین استاد زندگیم هم دیوانه کننده است چه برسه به اینکه واقعیت داشته باشه و من همین هفته پیش سه روز رو بدون دیدن دکتر عزیزم در تهران سپری کرده باشم و ندونم چه زمانی می تونم بعد از مدتها بازم ببینمش و با همدیگه از همه چیز و همه کس حرف بزنیم و  از دست کارهای من یه قیافه پدر جدی به خودش بگیره و شروع کنه به توضیح دادن موقعیت های من و تشویقم کنه که زندگی رو بهتر و بیشتر ببینم با مسئولیت بیشتر و  البته زنانه تر....

دکتر موسوی زاده عزیزم ، فکر می کنم تنها کسی بودم و هستم که بین تمام شاگردهاتون به جای استفاده از لغت "دکتر" این واژه همیشه رایج بین شما دکترهای عزیز با اعتماد به نفس شما رو "استاد" صدا زدم  و همچنان به پافشاری این کار رو انجام می دم....
به جرات می تونم بگم که طی 7 سال درس خوندن در دانشگاه شیراز تنها کسی که با اطمینان کامل "استاد "خطابش کردم ،استاد خواهرم که بعدها به استاد زندگی من تبدیل شد، دکتر موسوی زاده استاد دانشگاه علوم پزشکی بود.

برای سلامت استادم دعا کنید چون مطمئنم هنوز خیلی درسهای نگفته برای آموختن داره...



+ نوشته شده در  ساعت 14:15  توسط دختر مشرقی  | 

EG34

بعد از کلی وقت بیای و کامنتایی رو ببینی که حتی نمی دونی از کی هستند خیلی بده نه؟ یکی که به من می گه مرو! به جز پردیس کس دیگه ای به ذهنم نمی رسه ولی پردیس نیست! فقط دو کلمه سلام مرو! و من گ.ه گیجه می گیرم که کی بوده و هست؟!

از خرداد به این طرف روزها خیلی زود می گذره این رو همین چند وقت پیش فهمیدم و چقدر همه چیز دلگیر شده ....

+ نوشته شده در  ساعت 13:35  توسط دختر مشرقی  | 

EG33

هدیه این روزهای من به تو فقط سکوت است و سکوت و بی تفاوتی که انتها ندارد...


دلم واسه مامان و بابام تنگ شده اونا هم دارن می رن سفر...

+ نوشته شده در  ساعت 20:44  توسط دختر مشرقی 

EG32

درود بر شما که آزاد زندگی کردید و  آزاد کشته شدید... عاشورای 88...

+ نوشته شده در  ساعت 20:12  توسط دختر مشرقی  | 

به دخترک همیشه دوست داشتنی من.... EG31

شوک شده ام زل زده ام به پانویس آخرین نوشته ات... باور رفتنت در چیزی کمتر از چند ماه واقعا سخت است... دخترک دوست داشتنی من... وای خدای من همیشه از دست دادن دوستانم می ترسم، وحشت می کنم و ماه ها در سر در گمی به در و دیوار می خورم ولی چرا در این روزهای پر از آشوب و دلهره؟ عزیزک من شوک زده ام و سرشار از خشم و غم... دلم هوای آن روز صبح ِ بلنسی را کرد روزی که من سرشار از خشم و درد به توی سرشار از زندگی رسیدم شاید باور نکنی ولی در حرفهای آنروزت چیزی یافتم که به من نشان داد باید ادامه داد آنروز برای من انبوهی خاطره به همراه داشت پر بود از دوستی که ادامه یافت تماسی که هرگز فراموشش نمی کنم از دوستی مشترک و درسی که برای همیشه از بدترین موقعیت های زندگی آموختم... عزیز همیشگی هیچ وقت آن شب کذایی زیر چراغ برق مقابل خانه اتان را فراموش نمی کنم که درد می گریستم و تو دلداری ام دادی و بار دیگر جایگاهم را در این زندگی سراسر دروغ و خیانت به من نشان دادی... چقدر خواندن آن سطر آخر سخت است...

+ نوشته شده در  ساعت 14:13  توسط دختر مشرقی  | 

پدر ِ ایران در گذشت...

  1

انسانی از میان ما رفت که به خاطر آزادگی و حق گویی اش شهرت داشت، انسانی که در دین خود اعلم بود و امروز و فرداها مردم به سوگ از دست دادنش خواهند نشست،

انسانی دیشب از بند جان و بند دژخیم زمان خود آزاد شد و امروز ما گریستیم و آزادی اش را تبریک گفتیم....


2

به لیست انسانهای محبوبم نگاه می کنم انسانهایی که دوست داشتم و دارم که یک بار در زندگیم از نزدیک ببنمشان و اسم تو را خط می زنم، انسانی که مدتها نمی شناختمش و در آستانه یک شناخت بیشتر درگذشت، به احوال خودم که نگاه می کنم در حیرت می مانم که من ِ گریزان از مذهب چگونه برای تو دلتنگم و برای ندیدنت خود را سرزنش می کنم اگر مذهب تو آزادگی و انسانیت است من به مذهب تو تسلیم می شوم  و در کنار مردمم به احترامت سوگوار پا برجا می ایستم و آزادی ات را جشن می گیرم.... 


3

صبح بی خبر از همه جا الف که در گوشم زمزمه می کند به ف. خیره می شوم به امید عکس العملی که نشان از یک شوخی بی مزه دیگر بدهد؛ خبر غیرقابل باور و تحمل است: آیت ا... منتظری در گذشت، و من باید تا رسیدن به خانه صبر کنم دم نزنم و سوزش چشمم را تحمل کنم ولی مگر می شود سکوت کرد و چیزی نگفت فقط دو جمله می گویم "باید عزای عمومی اعلام کنند" و در دل به تصور خام خودم می خندم و به روزگار گندمان لعنت می فرستم "مگر می شود در یک کشور مدعی اسلام در گذشت بزرگترین مرجع تقلیدش را نادیده گرفت؟" و باز هم می دانم که در این کشور هیچ چیز اعجاب انگیز و غیر منتظره نیست... تا خانه صبر می کنم و بعد می شکنم برای ندیدنش و درست درک نکردنش... روحش شاد و راهش پاینده باد...


4

لعنت به شما خدایان خود ساخته! به شما بتهای پوشالی و احمق! که بخل و حسدتان را دیگر بر ما اثری نیست...

 


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 + نوشته شده در  ساعت 21:45  توسط دختر مشرقی  | 

EG30

اومدن کریسمس رو« می شه از الان احساس کرد همه جا پر شده از درخت های کریسمس بزرگ و کوچیک با تزیین های متقاوت و رنگارنگ،همیشه این آمیختگی فرهنگی بدور از تعصب های کورکورانه ی مذهبی و فرهنگی رو توی دبی پسندیدم یه کشور عربی و مسلمون که به سنت های مذهبی و اجتماعی سایر ملیتها هم احترام می ذاره و از الان تسهیلات لازم رو برای برپایی کریسمس براشون فراهم کرده از تخفیف های ویژه خرید گرفته تا فراهم کردن درخت کاج و تزیینات سنتی و مدرنش... ای کاش ما هم سعی می کردیم نقشی در جهانی شدن داشته باشیم، به موضوع مسابقه عکاسی رها  فکر می کنم World Citizen و اینکه از سنین پایین بچه ها با مفهوم جهانی شدن آشنا می شن و نمودهاش رو توی جامعه می بینن تا آینده ای  متفاوت رو رقم بزنن آینده ای مملو از همدلی و دوست داشتن و دور از تعصبات و بد دلی های قومی و مذهبی....

کریسمس مبارک!

 

Wafi Mall

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:29  توسط دختر مشرقی  | 

EG29

گرمایی که با باران آمیخته می شود و انسانی که نمی دانی دوست است یا دشمن؟ این بار پاییز دبی بیشتر شبیه بهاری خوش و آب هواست، شبهای تا سحر خنک و پیاده روی های طولانی زیر باران، خریدهای کرده و نکرده، غذای ژاپنی و عطر قهوه ی عربی، رقص آب و پاتیناژ، اینترنت پر سرعت و بدون فیلتر، جام باشگاه های جهان، بیزینس بی و آرامش رود...
+ نوشته شده در  ساعت 14:36  توسط دختر مشرقی  | 

EG28

بعد از کار زیر باران آن همه راه گز کرده ایم تا دانشگاه به امید اینکه به ترفندی وارد دانشگاه شویم و با دانشجویان 16 آذری هم صدا شویم حالا به هر بهانه ای که شده از کارهای عقب افتاده فارغ التحصیلی تا کار داشتن با یکی از اساتید و... به دانشگاه که می رسیم خبری نیست فقط باران است و نگهبانانی که به دانشجویان در حال خروج از دانشگاه گل نرگس می دهند و صدای موزیک مسخره ای که تا گوش فلک را کر می کند از هر که می پرسیم می گوید از صبح تا حالا هیچ خبری نبوده است.... بی بی سی و voa ولی چیز دیگری می گویند دانشگاه شیراز شلوغ شده است! باورشان سخت است باور هر آنچه که دیده ایم و آنچه که می شنویم....  به جای این آسمان گریان، آسمانی سبز می خواهیم......

بعد از هشت سال قراره محمد رو ببینم دلم گرفته...




+ نوشته شده در  ساعت 18:59  توسط دختر مشرقی  | 

EG27

سه روز افتضاح را می گذارنم با بحث های همیشگی و دلخوری های بیشتر و بیشتر با این تفاوت که این بار من ساکت ایستاده ام و می گذارم خودش را آنطور که می خواهد خالی کند دلم می خواهد بدانم آخر این اطوارهای خل خلی اش چه چیزی می تواند باشد... صبح زود قرار شام خانه پر... را کنسل می کنم، برای اولین بار کاملا فراموش کرده بودم و از همه بدتر دوست نداشتم توی این وضعیت درهم و برهم ذهنیم مهمانی بروم می دانستم که بالاخره یک جای مهمانی گند می زنم از آن سوتی های امین پسند که برای 2-3 هفته آینده خوراک خنده جمع را فراهم می کند! پس ترجیح دادم وضعیت پیچ خورده ذهنم را به تنهایی تحمل کنم مثل دو روز قبلش...ظهر پر میخواهد ببینمش نمی دانم چرا ولی یک دفعه تمام نگرانی های دنیا بر دلم آوار می شود فکر می کنم چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد و هر چه بیشتر فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم به خصوص که نیم ساعت قبل دعوای تازه ای با بهره بر داشتم و این کار لعنتی من این روزها به جای مسکن شده سوهان روح! ... می رسم به کافه دلم می خواهد ساعتها بنشینم و از جایم بلند نشوم فقط زل بزنم به آدمها و حدس بزنم چه چیزی آنها را در این سه شنبه لعنتی به کافه ی من کشانده است آسانسور را بی خیال می شوم و از پله ها با عجله بالا می روم اما..."دوستان گرامی کافه-گالری فروغ تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد"... پردیس که پنجره را پایین می دهد می گویم کافه تعطیل شده تا اطلاع ثانوی... و تمام طول مسیر تا حانه را باز درگیر ذهن مسخره ی خودم می شوم مثل یک مرد! و هر چه پردیس می گوید متوجه نمی شوم بالاخره سوتی ماه را می دهم و می گویم اس ام اس می زدم!!! می دانم که پردیس فهمیده است ولی به روی خودم نمی آورم و فکر می کنم وضع بدتر می شود و باقی راه را خدا خدا می کنم که چیزی نپرسد... دلم می خواست می آمد بالا و می فهمیدم چه چیزی در ظهر یک سه شنبه ی سرد پردیس را به من و کافه کشانده بود ...

+ نوشته شده در  ساعت 21:5  توسط دختر مشرقی  | 

EG26

ساعت ها می شود منتظر ماند و ساعتهای بیشتری را می شود از دست داد برای انتظاری که بی فایده است...

+ نوشته شده در  ساعت 19:17  توسط دختر مشرقی  | 

EG25

به این فکر می کنم که چقدر در زندگی آدمهایی که می شناسم تاثیر گذاشته ام، چه دوستانی که گاهی واقعا نمی دانم چقدر دوست هستیم و هر روز و هر هفته می بینمشان به بهانه ی کارهای گروهی، کارگاه نقد فیلم و حتی به بهانه ی خوردن کیک شکلاتی فروغ و میزهای چوبی اش؛ چه آدمهایی که هر روز می بینمشان به بهانه ی یک کار رسمی و یا دوستانی که سالی یک بار همدیگر را می بینیم...این روزها زیاد دنبال نشانه ای هر چند کوچک ازخودم لا به لای نوشته های دوستانم می گردم و معمولا چیزی از من نیست هیچ دل نوشته ای، خاطره ای، سطری و یا حتی کلمه ای از من نوشته نشده است حتی کسی نخواسته یادش بماند که فلان روز با فلانی این و آن کار را انجام دادیم و نتیجه اش این شد... حس خوبی نیست بودن و در عین حال نبودن در زندگی افرادی که می شناسی...

به حرفهای ش... بیشتر از همیشه ای که خانواده ام می گفتند فکر می کنم و بیشتر از همیشه با احسان حرف می زنم، می خندم، گذشت می کنم و سعی می کنم مجابش کنم که دل بکنیم از همه چیز و دوباره از جایی دیگر شروع کنیم...


+ نوشته شده در  ساعت 19:4  توسط دختر مشرقی  | 

EG24


مسئله ی خنده دار این روزهای من تصمیم گرفتن برای ادامه تحصیل هست تصمیمی که هر دو بار با درهای بسته کنکور رو به رو شد!!! خواستم یه فوق لیسانس دیگه بگیرم گفتن امسال پیام نور ام بی ا در کار نیست! خواستم دکتری شرکت کنم اعلام شد امسال دکتری رشته من برگزار نمی شه!!!! فکر کنم سقم سیاه شده، شایدم بد نباشه توی آینه یکم بیشتر دقت کنم توی مردمک چشام و ببینم گردِ یا خطی... باید به دوستام بسپارم سفارش بگیرم واسه این توانایی جدیدم!

+ نوشته شده در  ساعت 15:56  توسط دختر مشرقی  | 

EG23

فکر می کنی چه کسی بیچاره تر است؛ آنکه دروغ می گوید یا آنکه دروغ می شنود؟

+ نوشته شده در  ساعت 17:4  توسط دختر مشرقی  | 

EG22

دل دل می کنم برای ماندن و رفتن، خشت اول را اشتباه گذاشته ای و هر چه پیشتر برویم همه چیز کج تر و زشت تر می شود، مانده ام که آخرین خشت در دستم را بگذارم و بروم...

+ نوشته شده در  ساعت 16:41  توسط دختر مشرقی  | 

EG21

واژه های تازه ات را برای خودت نگه دار من بازیچه ی هیچ واژه ای نمی شوم؛ واژه ها بندگان من اند... 

+ نوشته شده در  ساعت 17:39  توسط دختر مشرقی  | 

EG20

1

روزگار غریبی ست نازنین!    

                                          احمد شاملو



2

همیشه انگشت اتهام مردها، یک زن را نشانه می رود....

                                                                                خالد حسینی

+ نوشته شده در  ساعت 23:21  توسط دختر مشرقی  | 

EG19

آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو، هر چقدر هم که قوی باشد، ترسی ندارند.

از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، میدوشندت!

از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند!

از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند!

 اما آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.

"دکتر علی شریعتی"                                          

+ نوشته شده در  ساعت 14:56  توسط دختر مشرقی  | 

سلام اسلحه به دوش ضد گلوله پوش

 

"این روزهای فاجعه و عشق را می ستایم که در برابر تفنگ پر تو من تنها یک دل پر دارم..  

می ایستم چراکه می دانم دلم پرتر از تفنگ تو است...        

  بزن! بازهم نخواهم مرد حتی اگر تیربارانم کنی می آیم و فریاد می زنم.....                                  

چراکه می دانم تو نمی دانی و من خوب می دانم جان کندن تدریجی دردناک تر از حس گرمای گلوله ات در سینه ام آتش به پا می کند..                                                                                             

 تصویر غرق به خون دوستانم در چشمهای من جای تصویر اسلحه به دوش ضدگلوله پوش تورا گرفته است...

سلام اسلحه به دوش ضد گلوله پوش....دیگر نمی بینمت...هرچه می خواهی آتش کن...من آتش نمی گیرم بیش ازاین...باور کن!"

 این نوشته دوستم سایه بود که از بلاگش کپی کردم در این قحطی کلمات که من دچارش شدم و مغزم عاجز شده از نوشتن این همه درد و ددمنشی خوندن مطلب سایه برام حکم کیمیا رو داشت.

می تونید مطلب رو توی سایت خود سایه که اسمش رو لینک کردم بخونید...

+ نوشته شده در  ساعت 15:3  توسط دختر مشرقی  | 

EG18

یه لینک توی سایت sunjoon و یه حمله عصبی دوباره، هق هقی که بند نمی یاد و دلت می خواد فریاد بکشی و بگی مرگ بر شمایی که جلادان هموطنان من شدید ننگ و حقارت و کابوسهای شبانه بر شما باد و لکه ننگ این وحشیگری بی رحمانه هیچ گاه از شما و خانواده هاتون پاک نشه... دلم می خواد این روزهای بد و سیاه تموم بشه باور اینکه انقدر حیوون شدیم برام سخته چون شماها بهم ثابت کردین که هیچ غیرممکنی وجود نداره... خدایا کمکمون کن که هیچ وقت فراموش نکنیم که چه عزیزانی رو از دست دادیم و نذاریم خونشون پایمال بشه...

بازم باید برم سراغ قرصهام...

 

NEVER FORGET US

فقط روی لینک بالا کلیک کنید و هرگز فراموششون نکنید...  

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:42  توسط دختر مشرقی  | 

روزهای سبز در جشنواره ونیز....

توقع که ندارید با این همه فیلترنیگ براتون عکس شیرین نشاط و گلشیفته و نامجو رو توی لباس سبز بذارم؟ زهی خیال باطل! نکنه می خواین عکس شالهای سبز دور گردن مردم توی جشنواره رو ببینید؟! با انگشتای V شکل رو به دوربین رو؟  چی میخواین شما؟ مگه شما ایرانی نیستید پس عرق ملی تون کجا رفته؟!  شرم بر شما!!!! عکس حنا؟! ای بی ناموسای وطن فروش! برید خدا روزی تون رو جای دیگه بده!

امسال جشنواره ونیز دیدن داره کاش ما هم اونجا بودیم به خصوص با فیلم مستند "روزهای سبز" حنا مخملباف ، "تهرون" ساخته نادر همایون و صد البته  "زنان بدون مردان" شیرین نشاط که یکی از شانسهای اصلی جایزه هست.

دیدن فیلم "زنان بدون مردان" خانم شیرین نشاط نمی تونه خالی از لطف باشه به خصوص که داستان فیلم «زنان بدون مردان» درباره چهار زن است که در دوران بوقوع پیوستن کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ زندگی می کنند. این فیلم برخلاف داستان شهرنوش پارسی پو، بیشتربر روی وقایع سیاسی تکیه دارد و نمایشی است از کودتایی که با حمایت دولت های وقت بریتانیا و ایالات متحده در نهایت منجر به برکنار شدن نخست وزیر منتخب، محمد مصدق در ایران شد و یک بار دیگر شاه را بر مسند قدرت نشاند.
داستان فیلم از روی کتابی به همین نام نوشته «شهرنوش پارسی پور» داستان نویس ایرانی ساکن شمال کالیفرنیا ساخته شده است.
فیلم درزمینه شورش های خیابانی و وقایع سیاسی آن دوران، زندگی هریک از چهار زن شخصیت اصلی فیلم و تلاش های جداگانه آن ها برای دست یابی به آزادی های فردی را دنبال می کند. از زنی که در یک ازدواج بدون عشق گرفتار است تا محدودیت های خانوادگی که به دلیل تعصبات مذهبی بر زنی دیگر تحمیل شده است و حتی زندگی یک زن فاحشه در این فیلم مورد بررسی قرار گرفته است.

 

شهرنوش پارسی پور عزیز! بانوی سبز گوی ایرانی!  درست که  هیچ وقت افتخار دیدنت رو از نزدیک نداشتم اما خوشحالم که من هم یک زن ایرانی هستم و می تونم نوشته های شما رو در هر کجای دنیا که باشید بخونم و لذت ببرم، خوشحالم که زنان ایران نماینده ای خوش سخن مثل شما دارند. همیشه شاد و پایدار بمانید.  شهرنوش پارسی پور

 

 

اینم لینک PDF زنان بدون مردان اثر  شهرنوش پارسی پور : زنان بدون مردان   

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:9  توسط دختر مشرقی  | 

EG17

شده ایم شکل مرگ و زندگی ِ همزمان بی حسرت و آه و ناله و غم! روزهایمان پررنگ شده و قلبهایمان در کنار هم تپیدن را یاد گرفته اند، می خواهیم زنده گی کنیم، یاد گرفته ایم فقط ما دو نفر نیستیم این روزها دستهایمان بزرگتر و وسیع تر شده است ۴ نفر شده ایم که برای ساختن تلاش می کنیم برای بهتر شدن، برای دور کردن گردِ نفرت بار ِ مرگ و روزمرگی از زندگی امان...

شده ایم شکل این شخصیت های اول فیلم های جامعه شناسانه که با نگاهی روانکاوانه شخصیت ها شکل می گیرند و برای بهتر شدن تلاش می کنند و مدام آه و گریه و چ.س. ناله به خورد تماشاچی نمی دهند شکل همان فیلم های تریپ روشنفکری که شخصیت اول فیلم در خلوت خود سیگاری روشن می کند و با زندگی اش صادقانه مواجه می شود و برای اشتباهاتش عذر و بهانه نمی تراشد...

بالاخره یاد گرفتیم که بشویم یک خانواده...

+ نوشته شده در  ساعت 13:56  توسط دختر مشرقی  | 

عروسی اینترنتی!

آغاز ماجرا: دعوت به یه مهمونی افطار به مناسبت عقد دو تا جوون که البته توی باغ ا... اینا برگزار می شه

بخش اول ماجرا: خوب تا اینجای ماجرا که هیچ چیز تازه ای دار کار نبود ولی رسیدن ما به باغ همان و دیدن ماشین عروس و داماد هم همان! و بعد یه پرده که برادران و خواهران محترم رو از هم دیگه جدا می کرد یه نگاه به ا... میندازم و می پرسم مطمئنی فقط افطاریه؟!! می گه والا خودمم شک کردم! و در کمال ناباوری ما (که بعد می فهمیم بقیه هم به همچنین) متوجه می شیم که بعله انگار مجلس عروسی هست!!! و زوج مونث مورد بحث لباس عروس به تن کشیده اند و فیلمبردار و ... تصور بفرمائید ملت هاج و واجی که با مانتوها و روسری های ساده و نهایتا مثل ما با کت و شلوارهای مانتو مانند رسمی تر و پر و زرق برق تر و کفش و کیف ست به عروس و داماد خوشحال و خانواده داماد زل زدن و چیزی رو که می بینند نه تنها که باور نمی کنند بلکه هیچ وقت فراموش نمی کنند!!! ماه رمضون باشه و ملت رو افطاری واسه عقد دعوت کنی بعد عروسی بگیری واقعا خفن می شه نه؟!

بخش دوم ماجرا: هیجان اصلی ماجرا که مجلس عروسی رو به مجلس نخودچی خورون تبدیل کرد این بود که عروسی در حال اجرا یه به قول مادر شوهرم واقعا یه عروسی اینترنتی بود!! قضیه از این قرار بود که آقای داماد سالهای سال آرزوی رفتن به خارج از کشور رو در سر داشته و متاسفاته نه هنر قابل بحثی برای رفتن داشته نه پول درست و درمونی تا اینکه از طریق اینترنت عزیز و دوست داشتنی با عروس خانم در بلاد سوئد آشنا می شه و بعد عروس خانم تشریف میارند برای باقی مراسمات! و ناگفته نماند که مادر آقای داماد می فرمایند عروس باید ۴ ماه ایران باشه تا ما بتونیم همدیگر رو بشناسیم ولی عروس خانم هم می فرمائید من توی سوئد کار و زندگی دارم و باید برگردم اگه می خواین همین الان عقد و... رو انجام بدیم تا بعد که داماد هم بتونه بیاد!!!

حواشی ماجرا: خاله پوران با خنده می گه بابک گفته داماد توی کدوم سایت رفته که ما هم بریم و البته خاله پوران هم جواب داده این که سایتش خوب نبوده هوای سوئد سرده باید یه سایت دیگه که هوای کشور طرف گرم باشه پیدا کرد!! هر کسی از آینده این ازدواج حرفی می زنه و همه امیدوارن که ختم به خیر بشه به خصوص که الان هیچ ازدواج رسمی و با سابقه آشنایی خانواده ها تضمین شده نیست چه برسه به این ازدواج که عروس و داماد تازه همدیگر رو از نزدیک دیده بودن و حداقل انگیزه های یه طرف قضیه هم برای همه ما روشن بود.  ش.. می گه تا حالاش که تونستند کانکت بشن منم می گم ایشالا دیسکانکت نشن. حرف و حدیث زیاد بود و ما هم ترجیح دادیم بعد از نیم ساعت برگردیم سر خونه زندگی واقعی خودمون!

پایان ماجرا: خوب تنها چیزی که می دونم اینه که داماد تا ۴ ماه آینده  به آرزوی قلبیش می رسه ولی اینکه وقتی وارد اونجا می شه چه اتفاقاتی می افته و با چه مسائل و خانواده ای می خواد رو به رو بشه اون رو هیچ کس تا اون موقع نمی دونه... امیدوارم پایان این ماجرا مثل کتابهای رمان فارسی با خوبی و خوشی تموم بشه نه با دیسکانکت شدن سیستم یکی از طرفین!

م.ن: رفتم توی این فکر که مردم عجب دل فراخییییییییی دارن. خوش به حالشون!!

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:40  توسط دختر مشرقی  | 

EG16

تولدمه به همین سادگی... 

یک سال دیگه هم گذشت که مثل تمام سالهای قبل دیگه نه بر می گرده و نه تکرار می شه... صورتم رو توی بالشم فرو می کنم و بی صدا گریه می کنم؛ مرثیه ای بر سالهایی که گذشت...

 

--------------------------------------

م.نوشت:  یه زمانی این شعر رو بر اساس شعر مجی جونکه اونم بر اساس شعر  گنجشکک نوشته بود، نوشتم و امروز بازم اون شعر رو توی لاگ گنجشکک خوندم این شد که منم شعر خودم رو دوباره اینجا نوشتم برای تجدید یک خاطره ی قدیمی... این جور که امید می گه انگار بعد از ما هم ادامه دهندگانی بودند که هویت اونا من آگاهی ندارم!

عاشق هر آنچه که { ف } داشت بود ...

 دختری که سه شنبه ها ...
مرد و سراب را دوست میداشت !...

هر آنچه که { ف } داشت ...

                                     فتح، فکر، فراک...فردا ...

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:22  توسط دختر مشرقی  | 

EG15

عزیزترینم دوستت دارم بی اغراق ...  کاش می فهمیدند که  دلتنگی جزئی از زندگی ست...

عاشقانه هایم را اینجا به تاراج هر سوم شخص ناشناسی نمی گذارم که از رهگذر رد شدنش بی آنکه بفهمد نظری بی محتوا و پوچ نثارش کند و یا توهم خودشیفتگیش گل کند که آدم است و یا در بدترین کار ممکن کپی اش کند.

با عرض پوزش از دوستان قدیمی و عزیزم مجبور شدم برای مدتی کامنت ها رو ببندم، دوست ندارم بازگشت دوباره ام تحت تاثیر یک عده تازه به دوران رسیده کوته فکر که معلوم نیست چه جوری با دنیای بلاگری آشنا شدن از سر تصادف یا ...؟ قرار بگیره و باز هم مجبور به جا به جایی یا ننوشتن برای مدتی بشم. پس شاید بهترین و ساده ترین راه بستن کامنت ها باشه.

+ نوشته شده در  ساعت 14:40  توسط دختر مشرقی 

...

راه سفر با تو کجاست؟
من از تو می پرسم، بگو!
گریه کنم یا نکنم؟
حرف بزنم یا نزنم؟

بی احساسی این روزها دلم را احاطه کرده است دیگر این صفحه ی سبز که باز می شود از عاشقانه ای خبری نیست. این روزها وطنم شب است و تیره و تار و در تاریکی سخن از خود گفتن تباه...

بوی بارون داره دیوونه ام می کنه ولی انگار هنوز ابرها دیوونه نشدند که بزنند زیر گریه و هوا رو از اینی که هست بدتر نکنند. خدای عزیزی که اون بالا نشستی و رخت رو از ما برگردوندی لطف کن و اون غرور خداییت رو بذار کنار و اجازه بده یه دل سیر گریه کنند، لطفا!

+ نوشته شده در  ساعت 17:40  توسط دختر مشرقی 

EG14

حکایت من و تو حکایت آرامش قبل از طوفان است...

+ نوشته شده در  ساعت 17:16  توسط دختر مشرقی 

EG13

یه ماه رمضان دیگه شروع شد با این تفاوت که امسال واسه من همه چیز فرق داره تقریبا دوساله که یک خط در میون روزه گرفتم برعکس سالهای قبلش که کامل می گرفتم. امسال واسه من ماه رمضان مثل یه امتحان می مونه امتحان اینکه چقدر می تونم توی عقاید و خواسته هام محکم و باثبات باشم. دلم لک زده واسه شنیدن صدای ربنای دم غروب و اون از خواب بیدار شدن سحر وقتی تنت رو کش و قوس می دی تا شاید خواب از سرت بپره و بتونی خودت رو تا پای سفره سحری بکشونی و فرداش حسرت بیدار نشدن رو نخوری... دلم لک زده واسه یه افطاری کنار خانواده ام با اون سفره ی مفصلی که مامان می چینه و دلت می خواد با اولین ا... اکبر شروع کنی به خوردن... خدایا شکرت که ماه رمضان امسال رو هم از من نگرفتی...

+ نوشته شده در  ساعت 14:26  توسط دختر مشرقی