تبليغاتX
 دختر مشرقی
 

EG4

این روزها به سرم می زند در خیابانهای شهر پا به پای دیوانگی ام بدوم و کرم های از خاک در آمده را بشمارم و لبخندی دلبرانه نثارشان کنم، فکر می کنم کرم ها هم عاشق می شوند... دیشب به جای خواب های پریشان چند شب گذشته خواب کرم ها را می دیدم؛ خواب رویاهای بچگی و کرمهایی که از رویاهای کودکانه ام بیرون می آمدند و جای جای رویاهایم را سوراخ می کردند... باید تمام کرمهای شهر را پیدا کنم و تکه های کوچک رویاهایم را پس بگیرم... فکر کنم کرم ها هم عاشق شوند به امتحانش      می ارزد... حداقل رویاهایم را پس می گیرم...

 

 E.G.


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 8:7 موضوع | لینک ثابت


۷/۹/۸۶ دفاع کردم یعنی حدود دو هفته پیش... می خواستم بیام و بنویسم که چقدر راحت شدم، چه سوتی هایی دادم و چه کسایی اومدن... چه کسایی کمکم کردند و تا آخرین لحظه امید و انگیزه بودند... ولی بار زندگی یه دفعه بعد از دفاع سنگینیش رو نشون داد و من رفتم تا الان...

خوب اول از همه تشکر  از عسل بانو و خدای مهربونم که همه جوره کمکم کردند تا بتونم دفاع خوبی داشته باشم از عقب انداختن سفر گرفته تا گرفتن مرخصی توی شرایطی که برای هر دو سخت بود... تشکر از سایه عزیز که اس ام اس زد و تبریک گفت... تشکر از کامیاب عزیز به خاطر اینکه از دو ماه قبلش مدام غر می زد که این پایان نامه چی شد... تشکر از سان جون و تالحراز نازنین که اومدن و خوشحالم کردند... تشکر از تنهایی به خاطر کتاب هایی که هدیه کرد... تشکر از رهای عزیز و گلم که پیگیر کارم بود و متاسفانه نشد که بیاد و حسابی چشم به راهش بودیم.. تشکر از ساینای خوبم رئیس گروه آپاچی ها(ساراناز) و آقای حمیدی که اومدنشون برام خیلی خوشایند بود اونم با توجه به تمام خاطراتی که از دوره لیسانس داشتیم... تشکر از سمیه عزیز هم رشته و هم مدرسه ای پیش دانشگاهی که خودش هم تیر ماه دفاع کرد و با وجود بیماریش اومد...

تشکر از مامان و بابا و خانواده خاله جان و مامان جون ماهم که همشون حاضر شدن کار و زندگیشون رو ول کنن و بیان اراجیف من رو تا آخر گوش بدن! قول می دم دیگه واسه دفاع دکتری مزاحمتون نشم!

این روزا درگیر همون ماجرای همیشگی یعنی زندگی هستم، کار، عشق، خانواده، دوستان، علایق، انسان های نژاد یوسف نجار و انسان های بد و منفور...

امیر کیهان عزیز از اینکه همیشه همراه این بلاگ هستی ممنونم حضورت باعث می شه همیشه برگردم و باز این جا رو خط خطی کنم...

تشکر چندباره و این بار نوشتاری از گنجشکک عزیز که جمله ای در خور برای گفتن به تو پیدا نمی کنم و تلفنی توضیحات کامل و تشکرات ویژه ام را ابلاغ کرده ام!


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 11:29 موضوع | لینک ثابت


EG3

دستهایت نیست عزیزکم

و شانه هایت که مرحم و پناهم شوند

شب تار است

 و من در تنهاییم وحشت زده خواهم شد

خانه نشین شده ام

در شهری که دوست می داشتم - به خاطر تو-

نیستی

شهر خاطراتش را بر سرم آوار کرده است

سرگیجه می گیرم از این همه خاطره و

دیوارهای شهر برای نگه داشتنم پوشالی می شوند

دیگر کسی را " دوستت دارم" نگفته ام

و کودک هیچ کسی را نخواسته ام...

آسمان را وداع کرده ام،

خنده هایم را قاب گرفته ام تا دیگری از آن لذت نبرد

چشمانم را نقاب خواهم زد

تا  کسی عاشقانه نخواهدشان

خانه نشین شده ام

در شهری که دوست نمی دارم – نیستی-

و عاشقانه ای دیگر نخواهم سرود

تو را از دست داده ام...

E.G. 


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 18:57 موضوع | لینک ثابت


من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کيستم؟،،
 
 
نوشته ايست از خانم بلقيس سليماني و ظاهراً در روزنامه ي اعتماد پنجشنبه ي  گذشته چاپ شده...


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت


EG2

"بهارنارنج" های مادربزرگ فقط در بهار شکوفه می کنند... این دل لامذهب هوس "پاییزنارنج" کرده است هوس ِ پاییز شکوفه های طلایی رنگ لا به لای برگهای زرد و قهوه ای و قرمز... سمفونی رنگهای گرم در فصل سرد...

"بهارنارنج" های مادربزرگ بوی بهار نارنج نمی دهد بوی دست آقاجون می دهد در آخرین شب زندگی اش بوی باور و امید دخترکی که دستهای پدربزرگ را همیشگی می دانست حتی در آخرین قدم زدن شبانه اشان... دلم هوس "پاییزنارنج" کرده است در این ازدحام آدمک های یخ زده... شاید بوی دستی آشنا به زندگی برم گرداند...

چرا کسی سراغ "پاییزنارنج" های مادربزرگ را نمی گیرد؟

 

 

E.G.


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت


EG1

۱

انگار من از تمام واژه های دنیا فقط واژه های مهمل و تکراری عاشقانه را می توانم جلا دهم که هر بار این صفحه سفید باز می شود عاشقانه ای دیگر به سراغم می آید... شاید تقدیر مقدر من دوست داشتن بی واسطه است... چه تقدیر شرم آوری!

۲ 

دوست داشتنم ته کشیده است حراجی احساس را تعطیل کرده ام... کار دروازه های منطق و حساب را به رویم باز کرده است !

۳ 

خود شکسته ام که بشکنی

چشم بسته ام که بگذری

دست برگرفته ام که گم شوی

باز در کنار من نشسته ای...

 

E.G.


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 23:33 موضوع | لینک ثابت


دابی من! این روزا حتی این دابی کوچولو هم پیش من نیست... این عکس رو به سفارش آرش می ذارم که دوست داشت دابی رو ببینه... دلم می خواست یه پست کامل بذارم ولی همه حرفام رو نمی تونم توی لغت و جمله و... بیارم...
مجی جون خیلی ممنون از پیشنهادت به نظر خودمم اگه حمله کنم بهتر جواب می گیرم! دلم واسه سان هم تنگ شده و البته فریاد... وای این روزا زیادی یاد دوستام می افتم ...

 

دابی


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت


هنوز دفاعی در کار نیست اساتید تازه یادشون افتاده پایان نامه من جای کار زیاد داره!!! خیلی وقته مشرقیم رو ندیدم خیلی وقته که  شنیدن صداش بعد از مدتها از پشت تلفن گریه ام رو در میاره خیلی وقته که دارم می میرم دارم غرق می شم که بهش صدمه نزنم صدمه نزنن... حالم بدجوری از ضعفم بهم می خوره ... چرا همه چیز باید بر پایه منطق بگذره... نه نا امید نیستم فقط دل تنگم اونم خیلی زیاد.. مشرقی من کاش بودیم....

این روزا حرمتم زیادی شکسته شده یه آشغال عوضی سعی داره له ام کنه تا به کسی برسه که برای داشتنش تنها معیارش پولِ ... عسل بانو می گه ولش کن بسپارش به خدا... خیلی زار زدم ولی همش فدای سرم.. من فقط مشرقیم رو می خوام مشرقی خودم... چرا نه اون نه خدای مهربون هیچ کدوم نمی فهمن که من چقدر خسته ام؟ چرا یه فرصت بهم نمی دن اصلا چرا وارد زندگیم شدن؟ دیشب خدای مهربون همون کاری رو با من کرد که اون دنیای عوضی کرد... چقدر باید بخشنده باشم؟ دلم واسه سایه و زئوس و آرش و وحید تنگه... راستی کسی از وحید (پسر مشرقی) خبر نداره؟ خدای عزیز به یاد تو هستم و به یاد دریای گلم... تنهایی رو هم که زیارت کردم بعد از قرنها...

عسل بانو می گه آلزایمرم اوت کرده وقتی دقت می کنم می بینم بعضی روزا زمان زیادی کسر می یارم که نمی دونم چی شده... عزیزترینم دل تنگم... چقدر خوبه که عسل بانو هست چقدر خوبه....


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 16:26 موضوع | لینک ثابت


در راستای اینکه من فقط ۵ روز واسه دفاع وقت دارم فعلا نیستم

دعا یادتون نره....

دلم واسه مشرقیم تنگ شده....


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت


یه روز مفید!

قرار بود بشینم و فصل چهار پایان نامه ام رو تمام کنم ولی بعد از مدتها که خونه نبودم این خونه نشینی برام حکم کشف موارد جالب خونه رو پیدا کرد و از صبح به تمام سوراخ سنبه های خونه سرک کشیدم و لذت خونه رو با همه وجودم احساس کردم و این سرخوشی و خواب آسوده صبحگاهی به کلی از یادم برده که اصلا واسه چی خونه موندم... و حالا انقدر این خونه نشینی بهم چسبیده که دیگه دوست ندارم برم سرکار یا دانشکده و یا حتی بیرون به قصد تفریح! انگار  منم خونگی شدم!!


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 15:57 موضوع | لینک ثابت


خونه : اتاق آبی و چراغهای شهر این چیزیه که الان بیشتر از همه می خوام ... تخت قهوه ای با روکش آبی چسبیده به سقف و پنجره ی قدی که شهر رو قاب می گیره...

 

 

 

هقی هقی که تنها شنونده اش بالشت آبی باشه ... دلم می خواد پتو رو چنگ بزنم و یادم نره که تنها جایی که می تونم آرامش داشته باشم همین اتاق کوچیک آبی ِ و تنها آغوشی که بی منت برام بازه فقط آغوش تختمه ...

این روزا زیادی نیستی عزیز...


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت


تنهایی رو ترجیح می دم...


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 22:2 موضوع | لینک ثابت


ضربه ای به پشتش نواخته شد
و چشمانش را باز کرد
متعجب از آنچه  می دید
گریه را آغاز کرد
از بهشت خدا به جهنم زمینی اش سقوط کرده بود...
متولد شده بود...

سقوطم مبارک!!!


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت


نفس کشیدن که جرم نیست پس تا می تونی بکش...


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 10:50 موضوع | لینک ثابت


دستتو دیدی؟


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 23:24 موضوع | لینک ثابت


به الهه ای که همیشگی ست...

چادر خاکستریم را به سر می کشم همرنگ خلوت همیشگی من و تو، می خندی و در کوچه پس کوچه های خاطره پا به پایم می دوی می خواهم تمام سهم خاکستری چادرم را  به تنهایی بر دوش کشم اما تو لجوجانه به زیر چادرم می خزی شاید به تلافی ِ من که مصرانه در خلوتِ خاکستری ِ تو رخنه می کنم... می خواهم چادر خاکستریم را با چادرنماز سفید مادربزرگ عوض کنم، رشته ای ابریشم سبز به گردن بیاندازم و در خلوت تختم با تنهایی ام پیمانی همیشگی ببندم، چشمانت را ببندم و در خلوت رویایی امان شگفت زده ات کنم، می خواهم چادر خاکستریم را از نقطه های سفید انتظارت پر کنم و توشه ای بسازم برای ادامه دادنت برای بودنت... الهه ی متولد سال جنگ! الهه ی شیان ِ من! دیگر بس نیست برای خاکستری و سفیدِ خاکستری امان؟ من عاشق الهه جنگم در صلح، در آرامش به توانِ من و تو و سایه... گمان می بری خسته ام از دستی که به سویم دراز شده؟ نه هراسانم اما دیوانه وار به هراسم چنگ زده ام همچون مجنونی که به دیوار همسایه اش دخیل می بندد...

چادر خاکستریم را رها کن و خلوت خاکستری ات را، آسمان پرواز ِ من و تو هنوز هم آبی ست...

به الهه ی همیشگی ام...


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 20:16 موضوع | لینک ثابت


دیگر جا نیست

قلب ات پر از اندوه است

آسمان های تو آبی رنگی گرمای اش را از دست داده است

 

زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زنده گی می کنی

بر زمین تو، باران، چهره ی عشق های ات را پر آبله می کند

پرندگان ات همه مرده اند

در صحرائی بی سایه و بی پرنده زنده گی می کنی

آن جا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود.

 

 

دیگر جا نیست

قلب ات پر از اندوه است

خدایان همه آسمان های ات

                                     بر خاک افتاده اند

چون کودکی

بی پناه  و تنها مانده ای

از وحشت می خندی

و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.

 

این است انسانی که از خود ساخته ای

از انسانی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم.

 

 

دوشادوش زنده گی

در همه نبردها جنگیده بودی

نفرین خدایان در تو کارگر نبود

و اکنون ناتوان و سرد

مرا در برابر تنهائی

به زانو در می آوری.

 

آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مائی؟ -

انسانی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم؟

دیگر جا نیست

قلب ات پر از اندوه است.

 

می ترسی – به تو بگویم – تو از زنده گی می ترسی

از مرگ بیش از زندگی

از عشق بیش از هر دو می ترسی.

 

به تاریکی نگاه می کنی

از وحشت می لرزی

و مرا در کنار خود

از یاد

می بری.

 

 

1334/ مجموعه هوای تازه/ احمد شاملو

 

 


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 22:16 موضوع | لینک ثابت


"زنده مانده ام بدین خیال

می رسی و قاب چشم من

از نگاه تو دوباره خیس می شود...

مانده ام که بگذری به من

گرچه چون نسیم

لحظه ای بمانی و دوباره بگذری... م..."

 

هنوز زنده ام به قول عسل: "بادمجون بم شنیدی؟ هنوز زنده است!!"

 


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت


روزا می تونن بلند باشنن می تونن کوتاه باشن ولی هیچ کدوم فرقی نمی کنه وقتی مجبوری بالاخره تصمیمی رو بگیری که همه ی زندگیت رو تحت تاثیر قرار می ده... دوست ندارم شبام روز بشه، از روزای یه دستِ خاكستري بيزارم...

يكي يه قالب به من بده با يه رنگ ديگه.... كسي نيست كه اينقدر فداكار و اينقدر هنرمند باشه؟


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 11:12 موضوع | لینک ثابت


دوست داشتن ِ "لحظه ها" وقتی که تو لحظه ها را سرشار کنی

دوست داشتن ِ "زمین" وقتی که تو بر آن بگذری

دوست داشتن ِ "آسمان" وقتی که تو خورشید را بپوشانی

دوست داشتن ِ "هوا" وقتی که از عطر تنت آکنده شود

دوست داشتن ِ "باران" وقتی که تو پناه باشی

دوست داشتن ِ "خوابیدن" وقتی تو رویا باشی

دوست داشتن ِ "بوسیدن" وقتی که تو بوسنده باشی

دوست داشتن ِ "زندگی" وقتی تو در کنارم باشی

وَ  دوست داشتن ِ "دوست داشتن" وقتی که تو دیوانه ام باشی

همه را دوست دارم

وقتی تو مشرقی ِ من باشی...


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 23:35 موضوع | لینک ثابت


۱۰روزه که کار جدیدم شروع شده و توی این ۱۰ روز به خیلی از توانایی هام پی بردم مثلا پاچه گیری از نوع شدید، قدرت تجزیه و تحلیل بالا، حس مدیریت شدید از نوع ریاست و کم نیاوردن توی کل انداختن، زود رنج هم شدم یعنی بهم بر می خوره اگه زیر دستم بخواد برام پاپوش درست کنه و مارموز بازی در بیاره چه می دونم کلی توانایی های خوب و بد توی خودم دیدم که سعی کردم بدتریناش روی یه صفحه بنویسم تا دوباره خودم رو ببینم...

روزام زیاد خوب پیش نمی رن شاید به خاطر اون حس ششم لعنتی... نمی دونم... گاهی دلم واسه سیگارام تنگ می شه، واسه بی خیالی همه عالم و آدم، واسه روزای خوب لیسانس، واسه قرارهای سینما و قدم زدن، واسه پیاده پایین اومدن از تپه دانشکده، واسه سلف، واسه فرشته عزیزم استاد فرزین...  واسه استاد احمدی و مریم گفتنش وقت اخم کردنم، واسه کلاسهای اقتصاد استاد پرتو و کتاب داستان خوندن، واسه استاد سودبخش و سمینارهای من در آوردی با اعتماد به نفس تمام، حالا حتی دلم  واسه کلاس جغرافی و خواستگاری دکتر تنگ شده...

چه حکایتیه این روزای معلق بودن...  


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 22:4 موضوع | لینک ثابت


می گویی دوستم داری

و من می لرزم

می گویی دنیایت شده ام

و من وحشت می کنم

تا کنون زندگی کسی بوده ای ؟

نابودش می کنی با رفتنت...


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 22:3 موضوع | لینک ثابت



آرزوهایم را رها کن

من اینجا به کمین پیروزی ننشسته ام

اینجا تنها چهارراه استراحت است……

 

ته نوشت: از اون جایی که این وبلاگ دچار بگیر نگیر فیلترینگ شده و هی باز و بسته می شه یک وبلاگ آینه درست کردم که از این به بعد اگر اینجا فیلتر بود می تونید مطالب من رو در این آدرس بخونید: That Girl

 

ته نوشتی دیگر: از همه دوستان عزیزی که مایلند یه صفحه ساده با طرحهای دستی به من هدیه کنند دعوت می کنم که یه قالب جدید واسه من طراحی کنند!! البته از پسر مشرقی گلم که این صفحه رو بهم هدیه کرد ممنونم ولی همونطور که قبلا هم گفته بودم من یه صفحه ساده و روشن می خوام این روزا دارم به رنگ قرمز آلرژی پیدا می کنم!! لطفا زودتر بهم خبر بدید...

 


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت


 

خرد شده ام رها شده در اوهام ذهنی تویی که دوست می دارم... اعتماد تنها واژه ی شش حرفی که هیچ گاه نتوانستم برایت هجی اش کنم... خرد شده ام در زیر بار حرفهایی که گفتنش برای تو راحت بود و شنیدنش برای من سنگین... بهای غم انگیزی برای آزادی پرداخت کرده بودم نمی دانم به چه بهایی دوباره در بند شدم که اینگونه از درد به خود می پیچم و تاب می آورم...


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت


مثل اینکه بازم فیلتر شدم اونم با دختر مشرقی! شاید چون دختر داره!!! به هر حال نمی دونم چند نفر از دوستام الان می تونن این لاگ رو بخونن... این اواخر این سیستم فیلترینگ جدا از فعالیت شدیدش انگار هوشمند هم شده چون من هرجا می رم اونجا رو فیلتر می کنن! جدیدا هر دو لاگ گنجشکک رو هم فیلتر کردن فکر کنم اونم به اون لینک شکیلی که من ارائه دادم برگرده!! بی شوخی خیلی مسخره است این فیلترینگ یه جورایی شده سوهان روح من تا میام به یه جا عادت کنم باید قلم رو غلاف کنم برم یه جای دیگه... هرچند چندان انگیزه ای هم واسه نوشتن ندارم چون مشرقی من که نمی خونه...

 

معتاد شده ام به نسکافه و قهوه ی تلخ... شکلات روزهای سه شنبه... پرسشنامه های پر نشده و برگشت نخورده... خیابانهای داغ و کلافگی ساعت 1... غر زدن های وقت و بی وقت و کلافه کردن عزیزانم... خلوت اتاق آبی... تخت آبی ِ بالا و ماهِ تمام ، هلال، نیم هلال... چراغهای روشن شهر...بی خوابی شبانه... و البته به فیلتر شدن وقت و بی وقت بی دلیل و با دلیل... شاید فردا معتاد شوم به سکوت به رفتن و برنگشتن...

 

پ د ر ا م!  متوجه بسته شدن وبلاگت شدم ولی من اصولا وبلاگهایی رو که دوست دارم حتی اگه بسته بشن لینکشون رو حفظ می کنم شاید خواستی دوباره بنویسی نه؟  من منتظرم


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 20:32 موضوع | لینک ثابت


عوضی هایی پیدا می شن که کوچکترین لذت زندگیت رو حروم می کنن... دلم می خواست می تونستم هرچی فریاد دارم سرش خالی کنم از اون بدتر دلم می خواد خرخره اش رو بجوم (می دونم خیلی بد شدم خیلی متاسفم)... آخه چرا یه عوضی لعنتی باید تنها لذت این اواخرم رو خراب می کرد... من این روزا همش حس فریاد و گریه دارم دست خودم نیست خیلی وحشی شدم... این روزا که می گم حدود شش ماهه که با منه... کاش این روزا تموم بشه... دلم می خواد سیگارامو ردیف کنم و چشم بسته از بینشون یکی رو انتخاب کنم یه نخ کنت، یه نخ وینستون، یه نخ پال مال، یه نخ مور، یه نخ ... دلم تمام سیگارهای دنیا رو می خواد چرا من به تو قول دادم؟ چرا؟ شاید چون تو... چون تو تنها کسی هستی که توی این روزا باور کردم و دارم... بعد یه دفعه دلم می خواد آدم بکشم دلم می خواد از عوضی ترین های زندگیم شروع کنم و بعد برم سراغ عوضی های این اواخر(یه ابله یه روز این فکر رو به سرم انداخت کاش یکی پیدا شه از سرم بیرونش کنه آخه من این روزا هیچ کنترلی روی کارام و رفتارم ندارم)...

دلم سرعت می خواد، یه موسیقی متال بلند با گیتار برقی خشن، یه دیوار بنفش تیره، له شدن...

دلم یه  رنگ قرمز می خواد روی دیوارهای آبی اتاق روی پوست تنم...

 

Just f-u-c-k you babe!

Kill me!

Rapidly and hard!

Don’t let me go

I'm a crused angel

You can't suffer me

Now It's me

I'm f-u-c-king you

Now…ever & ever

Just kill me and go

It's a chance to saving:

 Yourself

Myself

Life

Dead

                                             God & Devil!

 

شاید دلم یه آسمون می خواد، یه کوه، یه دره... تو... مرگ...خدا...

ولی من هنوزم اینجام چه مسخره....

 


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 1:15 موضوع | لینک ثابت


...

یه روز نوشت دیگه:

 

تصمیم گرفتیم تمام بلندی های فتح نشده شهر را فتح کنیم پس با دیوار های کنار رودخانه شروع کردیم حتی سوراخی یافتیم و الهه شیان را به عنوان فاتح  ابرآبشار شهر روانه آن سوی دیوار کردیم تا با کوباندن پای خود در کناره ی ساحل آن ابرآبشار ردی به نشان فتح آن سرزمین دور افتاده بگذارد، بر طبق شواهد مستند طبیعی تا به حال جز سگهای ولگرد و گربه های گر کسی این آبشار را سیاحت نکرده بود! بر دیوار رودخانه شهر غنوده بودیم و آفتاب نیم روز را چاشت می کردیم که سرخپوستان قبیله ای ناشناخته با اسبهای نژاد جدیدی که این روزها بسیار متداول گشته ولی بسیار خطرناک و بیماری زاست که حتی گفته اند یکی از مکانهای بدبختی ملت فخیمه و نسل جوان درتی لند^ است، بسیار آمد و شد کردند حتی از آن سوی دشت مدام دست و پا تکان داده تا شاید ما را متوجه خود کنند...*

خود را با نی و برگ های درختان حاشیه رود استترار کردیم و سوت زنان از طریق دیوار همی پا به فرار گذاشتیم... سرخپوستانی از قبیله ی محافظ بر حاشیه مالرو نگاهبانی می دادند چرا که چهارشنبه شبی آتشبار در پیش همی بودی و آتش زنه ها در دست قبایل غوغا می کردی... در راه فرار بودیم که به ناگاه از پشت درختان صدای شیهه ای شنیدیم و خبردار شدیم که به ما نارو زده اند... به ناچار سوار بر اسب شدیم... به در چادر که رسیدیم خواستند به زور سر نیزه ما را نزد روباه گوش قرمز ببرند... ولی از آن جا که زبان ما جادو می کند، پیچاندیمشان همی و کمی دورتر از قربانگاه از اسب جستیم تا مشت محکمی باشد بر دهان استکبار بزرگ و همه بدانند که انرژی هسته ای حق مسلم ماست!**

 

این بود خاطره ی من الهه بزرگ  5 ساله از درتی لند و الهه شیان 7 ساله از روزمرگی های یک آپاچی، امیدواریم که خوشتان آمده باشد!!

 

^ Dirty Land

* نقل از الهه بزرگ

** نقل از الهه شیان

 

اسفند ۸۵


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 17:1 موضوع | لینک ثابت


 

سیگارهایم را دور ریخته ام

قلمم را برداشته ام

و فنجانهای خالی احساسم را پر کرده ام،

به خاطر تو...

 

گذشته ها را دور می ریزم

و دید گندیده ام به  آدمک های مردنما

من و تو مردمان سه شنبه ایم

هرچند دیر...

 

 مشرقی ِ من، منو ببخش...


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 20:23 موضوع | لینک ثابت


 

پُره! پُره! پُره از بغض...  نه خالیه! خالیه! خالی... دل نیست خیالت راحت دیگه از سنگ دلی هم خبری نیست... خالی خالی خالی امروز هوس ِ خالی کرده ام دل ِ خالی، دست ِ خالی، روح ِ خالی و حتی پست ِ خالی، خالی ِ خالی ِ خالی

 

 

 

قلقلک روز (با اجازه مجی جون) :

 

عاشق هر آنچه که { ف } داشت بود ...

 

دختری که سه شنبه ها ...
مرد و سراب را دوست میداشت !...

هر آنچه که { ف } داشت ...

                                     فتح، فکر، فراک...فردا ...

 

متن اصلی در:

مجی جون

 

متن اصلی تر در:

گنجشکک اشی مشی

 


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 22:22 موضوع | لینک ثابت


دیگر تمام خیابانهای شهر

از خاطره پر شده اند

باید تمام خاطره ها را جمع کرد

ابتدا با اخطار، بعد جریمه و خواباندن خاطره ها در گاراژ عقل ...

شاید فردا که بیدار شدم

راحتر از خیابان بگذرم

.......

نباید به عوض کردن شهر فکر کنم...


 

نوشته شده توسط دختر مشرقی در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 16:27 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting