دختر مشرقی
دل دل می کنم برای ماندن و رفتن، خشت اول را اشتباه گذاشته ای و هر چه پیشتر برویم همه چیز کج تر و زشت تر می شود، مانده ام که آخرین خشت در دستم را بگذارم و بروم... روزگار غریبی ست نازنین! احمد شاملو 2 همیشه انگشت اتهام مردها، یک زن را نشانه می رود.... خالد حسینی از گاو که گندهتر نمیشوی، میدوشندت! از خر که قویتر نمیشوی، بارت میکنند! از اسب که دوندهتر نمیشوی، سوارت میشوند! اما آنها فقط از «فهمیدن» تو میترسند. "دکتر علی شریعتی" "این روزهای فاجعه و عشق را می ستایم که در برابر تفنگ پر تو من تنها یک دل پر دارم.. می ایستم چراکه می دانم دلم پرتر از تفنگ تو است... بزن! بازهم نخواهم مرد حتی اگر تیربارانم کنی می آیم و فریاد می زنم..... چراکه می دانم تو نمی دانی و من خوب می دانم جان کندن تدریجی دردناک تر از حس گرمای گلوله ات در سینه ام آتش به پا می کند.. تصویر غرق به خون دوستانم در چشمهای من جای تصویر اسلحه به دوش ضدگلوله پوش تورا گرفته است... سلام اسلحه به دوش ضد گلوله پوش....دیگر نمی بینمت...هرچه می خواهی آتش کن...من آتش نمی گیرم بیش ازاین...باور کن!" این نوشته دوستم سایه بود که از بلاگش کپی کردم در این قحطی کلمات که من دچارش شدم و مغزم عاجز شده از نوشتن این همه درد و ددمنشی خوندن مطلب سایه برام حکم کیمیا رو داشت. می تونید مطلب رو توی سایت خود سایه که اسمش رو لینک کردم بخونید... یه لینک توی سایت sunjoon و یه حمله عصبی دوباره، هق هقی که بند نمی یاد و دلت می خواد فریاد بکشی و بگی مرگ بر شمایی که جلادان هموطنان من شدید ننگ و حقارت و کابوسهای شبانه بر شما باد و لکه ننگ این وحشیگری بی رحمانه هیچ گاه از شما و خانواده هاتون پاک نشه... دلم می خواد این روزهای بد و سیاه تموم بشه باور اینکه انقدر حیوون شدیم برام سخته چون شماها بهم ثابت کردین که هیچ غیرممکنی وجود نداره... خدایا کمکمون کن که هیچ وقت فراموش نکنیم که چه عزیزانی رو از دست دادیم و نذاریم خونشون پایمال بشه... بازم باید برم سراغ قرصهام... فقط روی لینک بالا کلیک کنید و هرگز فراموششون نکنید... توقع که ندارید با این همه فیلترنیگ براتون عکس شیرین نشاط و گلشیفته و نامجو رو توی لباس سبز بذارم؟ زهی خیال باطل! نکنه می خواین عکس شالهای سبز دور گردن مردم توی جشنواره رو ببینید؟! با انگشتای V شکل رو به دوربین رو؟ چی میخواین شما؟ مگه شما ایرانی نیستید پس عرق ملی تون کجا رفته؟! شرم بر شما!!!! عکس حنا؟! ای بی ناموسای وطن فروش! برید خدا روزی تون رو جای دیگه بده! امسال جشنواره ونیز دیدن داره کاش ما هم اونجا بودیم به خصوص با فیلم مستند "روزهای سبز" حنا مخملباف ، "تهرون" ساخته نادر همایون و صد البته "زنان بدون مردان" شیرین نشاط که یکی از شانسهای اصلی جایزه هست. دیدن فیلم "زنان بدون مردان" خانم شیرین نشاط نمی تونه خالی از لطف باشه به خصوص که داستان فیلم «زنان بدون مردان» درباره چهار زن است که در دوران بوقوع پیوستن کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ زندگی می کنند. این فیلم برخلاف داستان شهرنوش پارسی پو، بیشتربر روی وقایع سیاسی تکیه دارد و نمایشی است از کودتایی که با حمایت دولت های وقت بریتانیا و ایالات متحده در نهایت منجر به برکنار شدن نخست وزیر منتخب، محمد مصدق در ایران شد و یک بار دیگر شاه را بر مسند قدرت نشاند. شهرنوش پارسی پور عزیز! بانوی سبز گوی ایرانی! درست که هیچ وقت افتخار دیدنت رو از نزدیک نداشتم اما خوشحالم که من هم یک زن ایرانی هستم و می تونم نوشته های شما رو در هر کجای دنیا که باشید بخونم و لذت ببرم، خوشحالم که زنان ایران نماینده ای خوش سخن مثل شما دارند. همیشه شاد و پایدار بمانید. اینم لینک PDF زنان بدون مردان اثر شهرنوش پارسی پور : زنان بدون مردان شده ایم شکل مرگ و زندگی ِ همزمان بی حسرت و آه و ناله و غم! روزهایمان پررنگ شده و قلبهایمان در کنار هم تپیدن را یاد گرفته اند، می خواهیم زنده گی کنیم، یاد گرفته ایم فقط ما دو نفر نیستیم این روزها دستهایمان بزرگتر و وسیع تر شده است ۴ نفر شده ایم که برای ساختن تلاش می کنیم برای بهتر شدن، برای دور کردن گردِ نفرت بار ِ مرگ و روزمرگی از زندگی امان... شده ایم شکل این شخصیت های اول فیلم های جامعه شناسانه که با نگاهی روانکاوانه شخصیت ها شکل می گیرند و برای بهتر شدن تلاش می کنند و مدام آه و گریه و چ.س. ناله به خورد تماشاچی نمی دهند شکل همان فیلم های تریپ روشنفکری که شخصیت اول فیلم در خلوت خود سیگاری روشن می کند و با زندگی اش صادقانه مواجه می شود و برای اشتباهاتش عذر و بهانه نمی تراشد... بالاخره یاد گرفتیم که بشویم یک خانواده... آغاز ماجرا: دعوت به یه مهمونی افطار به مناسبت عقد دو تا جوون که البته توی باغ ا... اینا برگزار می شه بخش اول ماجرا: خوب تا اینجای ماجرا که هیچ چیز تازه ای دار کار نبود ولی رسیدن ما به باغ همان و دیدن ماشین عروس و داماد هم همان! و بعد یه پرده که برادران و خواهران محترم رو از هم دیگه جدا می کرد یه نگاه به ا... میندازم و می پرسم مطمئنی فقط افطاریه؟!! می گه والا خودمم شک کردم! و در کمال ناباوری ما (که بعد می فهمیم بقیه هم به همچنین) متوجه می شیم که بعله انگار مجلس عروسی هست!!! و زوج مونث مورد بحث لباس عروس به تن کشیده اند و فیلمبردار و ... تصور بفرمائید ملت هاج و واجی که با مانتوها و روسری های ساده و نهایتا مثل ما با کت و شلوارهای مانتو مانند رسمی تر و پر و زرق برق تر و کفش و کیف ست به عروس و داماد خوشحال و خانواده داماد زل زدن و چیزی رو که می بینند نه تنها که باور نمی کنند بلکه هیچ وقت فراموش نمی کنند!!! ماه رمضون باشه و ملت رو افطاری واسه عقد دعوت کنی بعد عروسی بگیری واقعا خفن می شه نه؟! بخش دوم ماجرا: هیجان اصلی ماجرا که مجلس عروسی رو به مجلس نخودچی خورون تبدیل کرد این بود که عروسی در حال اجرا یه به قول مادر شوهرم واقعا یه عروسی اینترنتی بود!! قضیه از این قرار بود که آقای داماد سالهای سال آرزوی رفتن به خارج از کشور رو در سر داشته و متاسفاته نه هنر قابل بحثی برای رفتن داشته نه پول درست و درمونی تا اینکه از طریق اینترنت عزیز و دوست داشتنی با عروس خانم در بلاد سوئد آشنا می شه و بعد عروس خانم تشریف میارند برای باقی مراسمات! و ناگفته نماند که مادر آقای داماد می فرمایند عروس باید ۴ ماه ایران باشه تا ما بتونیم همدیگر رو بشناسیم ولی عروس خانم هم می فرمائید من توی سوئد کار و زندگی دارم و باید برگردم اگه می خواین همین الان عقد و... رو انجام بدیم تا بعد که داماد هم بتونه بیاد!!! حواشی ماجرا: خاله پوران با خنده می گه بابک گفته داماد توی کدوم سایت رفته که ما هم بریم و البته خاله پوران هم جواب داده این که سایتش خوب نبوده هوای سوئد سرده باید یه سایت دیگه که هوای کشور طرف گرم باشه پیدا کرد!! هر کسی از آینده این ازدواج حرفی می زنه و همه امیدوارن که ختم به خیر بشه به خصوص که الان هیچ ازدواج رسمی و با سابقه آشنایی خانواده ها تضمین شده نیست چه برسه به این ازدواج که عروس و داماد تازه همدیگر رو از نزدیک دیده بودن و حداقل انگیزه های یه طرف قضیه هم برای همه ما روشن بود. ش.. می گه تا حالاش که تونستند کانکت بشن منم می گم ایشالا دیسکانکت نشن. حرف و حدیث زیاد بود و ما هم ترجیح دادیم بعد از نیم ساعت برگردیم سر خونه زندگی واقعی خودمون! پایان ماجرا: خوب تنها چیزی که می دونم اینه که داماد تا ۴ ماه آینده به آرزوی قلبیش می رسه ولی اینکه وقتی وارد اونجا می شه چه اتفاقاتی می افته و با چه مسائل و خانواده ای می خواد رو به رو بشه اون رو هیچ کس تا اون موقع نمی دونه... امیدوارم پایان این ماجرا مثل کتابهای رمان فارسی با خوبی و خوشی تموم بشه نه با دیسکانکت شدن سیستم یکی از طرفین! م.ن: رفتم توی این فکر که مردم عجب دل فراخییییییییی دارن. خوش به حالشون!! یک سال دیگه هم گذشت که مثل تمام سالهای قبل دیگه نه بر می گرده و نه تکرار می شه... صورتم رو توی بالشم فرو می کنم و بی صدا گریه می کنم؛ مرثیه ای بر سالهایی که گذشت... -------------------------------------- م.نوشت: یه زمانی این شعر رو بر اساس شعر مجی جونکه اونم بر اساس شعر گنجشکک نوشته بود، نوشتم و امروز بازم اون شعر رو توی لاگ گنجشکک خوندم این شد که منم شعر خودم رو دوباره اینجا نوشتم برای تجدید یک خاطره ی قدیمی... این جور که امید می گه انگار بعد از ما هم ادامه دهندگانی بودند که هویت اونا من آگاهی ندارم! عاشق هر آنچه که { ف } داشت بود ... دختری که سه شنبه ها ... هر آنچه که { ف } داشت ... فتح، فکر، فراک...فردا ... عزیزترینم دوستت دارم بی اغراق ... کاش می فهمیدند که دلتنگی جزئی از زندگی ست... عاشقانه هایم را اینجا به تاراج هر سوم شخص ناشناسی نمی گذارم که از رهگذر رد شدنش بی آنکه بفهمد نظری بی محتوا و پوچ نثارش کند و یا توهم خودشیفتگیش گل کند که آدم است و یا در بدترین کار ممکن کپی اش کند. با عرض پوزش از دوستان قدیمی و عزیزم مجبور شدم برای مدتی کامنت ها رو ببندم، دوست ندارم بازگشت دوباره ام تحت تاثیر یک عده تازه به دوران رسیده کوته فکر که معلوم نیست چه جوری با دنیای بلاگری آشنا شدن از سر تصادف یا ...؟ قرار بگیره و باز هم مجبور به جا به جایی یا ننوشتن برای مدتی بشم. پس شاید بهترین و ساده ترین راه بستن کامنت ها باشه. راه سفر با تو کجاست؟ بی احساسی این روزها دلم را احاطه کرده است دیگر این صفحه ی سبز که باز می شود از عاشقانه ای خبری نیست. این روزها وطنم شب است و تیره و تار و در تاریکی سخن از خود گفتن تباه... بوی بارون داره دیوونه ام می کنه ولی انگار هنوز ابرها دیوونه نشدند که بزنند زیر گریه و هوا رو از اینی که هست بدتر نکنند. خدای عزیزی که اون بالا نشستی و رخت رو از ما برگردوندی لطف کن و اون غرور خداییت رو بذار کنار و اجازه بده یه دل سیر گریه کنند، لطفا! یه ماه رمضان دیگه شروع شد با این تفاوت که امسال واسه من همه چیز فرق داره تقریبا دوساله که یک خط در میون روزه گرفتم برعکس سالهای قبلش که کامل می گرفتم. امسال واسه من ماه رمضان مثل یه امتحان می مونه امتحان اینکه چقدر می تونم توی عقاید و خواسته هام محکم و باثبات باشم. دلم لک زده واسه شنیدن صدای ربنای دم غروب و اون از خواب بیدار شدن سحر وقتی تنت رو کش و قوس می دی تا شاید خواب از سرت بپره و بتونی خودت رو تا پای سفره سحری بکشونی و فرداش حسرت بیدار نشدن رو نخوری... دلم لک زده واسه یه افطاری کنار خانواده ام با اون سفره ی مفصلی که مامان می چینه و دلت می خواد با اولین ا... اکبر شروع کنی به خوردن... خدایا شکرت که ماه رمضان امسال رو هم از من نگرفتی... بی حس شده ام مشرقی ِ من، یا شاید برای اولین بار بزرگ شده ام بزرگ و واقع بین... می خواهم روحم را از این برزخ بی احساس نجات دهم و هیچ راهی برای درهم شکستن و خرد کردنم به کسی ندهم می خواهم خدای زندگی ام شوم خدایی مونث یا مذکر فرقی نمی کند، خدا بودن نهایت زندگی ِ من است. مشرقی ِ من، دیگر از تنهایی و دوست داشته نشدن وحشتی ندارم چرا که خدایی جز خودم ندارم و "خودم" مرا آزار نمی دهد، دلم را نمی شکند و بی اعتنایی نمی کند، "خودم" تمام احساسم را درک می کند، تمام خواسته ها و نیازهای عاطفی و جسمی ام را، "خودم" نیازی به شنیدن دوستت دارم ندارد نیازی به توضیح و اختیار هم . "خودم" تمام زندگی ِ من است تمام آرزوها و رویاهای بالقوه ام، "خودم" تمام هستی و وجودِ من است و من از "خودم" سرشار و لبریزم، سرشار تمام حسهای خوب و دوست داشتنی، تمام بودن و زنده گی کردن. برای دریافتن "خودم" دیر نشده است درک می کند که اگر کمی دیر رسیده ام ولی تا ابد وفادار و پر امید می مانم. برای "خودم" دعا کنید اگر از دستتان بر می آید... مثل اینکه این آنفولانزای محترم خوکی این روزها دل خیلی ها رو برده!! یکی از این دل سپردگان هم ممکنه من باشم! تمام علایم این نوع محترم در من وجود داره بغیر از تب... امروز دکتر عزیز گفتند داروها رو طبق دستور بخور و اگه علایم تا فردا باقی بود برگرد و سریع یه آزمایش بده. این بیماری خیلی هم مهم نیست برام به خصوص که امروز صبح خبر فوت خواهر س.. رو شنیدم و حسابی بهم ریختم بیشتر به این دلیل که اکثریت تصمیم گرفته بودند بهش نگن و بفرستنش مسافرت!! به این دلیل که ح.ا.م.ل.ه است ولی من هر چی فکر می کردم و خودم رو جای س.. می ذاشتم بیشتر به غلط بودن این قضیه پی می بردم و خدا خدا می کردم که تصمیم گیرندگان پی به اشتباهشون ببرند و قبل از اینکه دیرتر بشه آخه صبح تشییع جنازه اون دختر کوچولوی بیچاره بود بهش خبر بدن. انگار بقیه هم به این نتیجه رسیدن که عصر که مامان ا.. با من تماس گرفت و من هنوز توی مطب دکتر بودم خبر داد که به س.. گفتند... واقعا شنیدن خبر مرگ یه نفر که کمابیش می شناختی خیلی سخته به خصوص که نزدیکترین فرد به شخص مورد علاقتون باشه و بتونید درد و رنج طرفتون رو با همه وجود درک کنید... دلم کلی ابری شده حالا فردا هم یه عروسی دعوتیم هم یه مجلس ختم که هر دو رو هم باید رفت واقعا تحملش وحشتناکه به خصوص برای من که می دونم توی مراسم ختم حسابی ناراحت می شم و تحمل یه شب خوشی مسخره رو بعد از اون مراسم ندارم. خوب حالا حال خراب مشکوک به آنفولانزا و سرم و آمپولی که باید امشب نوش بشه و مراسم ختم و عروسی پشت سر هم رو با یه کنکور ارشد روز جمعه که با هم تلفیق کنید فکر کنم نتیجه اش از الان معلوم باشه که من قبول بشو نیستم چون نه درس درست و درمونی خوندم نه اعصاب و تن سالمی برای این فریضه مهم کنکور ارشد دوباره دارم خوب دلیل دیگرش هم کمبود انگیزه است که با ارشد اولی چکار کردم که با دومی؟!!! خوب الان هم یه اس ام اس از سان عزیز رسید که فردا ساعت ... کافه فروغ جلسه هست!! واقعا این یکی رو فکر نکنم فردا بتونم تو برنامم جا بدم و از الان قیافه مدوسا وار پر رو می تونم مجسم کنم امیدوارم شنبه روز خوبی باشه.... دارم به سفری فکر می کنم که می خواستیم با س.. و م.. بریم فکر می کنم دو سه هفته دیگه اون سفر واجترین کاری باشه که همگی باید انجام بدیم... ای کاش مرگ را دلی بود به بزرگی آسمان و روشنی آب..... اون لیست کذایی به هیچ دردی نخورد حتی به درد لای جرز دیوار... تا صبح نگران بودم و خوابم نبرد با اینکه شب قبلش هم اصلا نخوابیده بودم طرفای ۵ صبح دیگه به تمام معنا به ف.اک. رفته بودم و خود مرگ شدم تا ۹ صبح که بازم هیچ خبری نشد، ساعت ۱۰ صبح فهمیدم که انتظار بی جایی داشتم و ۱۰:۱۰ فهمیدم که شب بیداریم هم بیخود بوده.. قرار بهم خورد و رفت تا هفته ی آینده اگه بشه دوباره وقتی گرفت و اون لیست به یه دردی بخوره... م.نوشت۱: در ذهنت از من انسانی ساخته ای مدوساوار با مارهایی بر سر و چشمانی زهرآلود و هنوز نمی دانی که من چقدر بی تابت هستم، ای کاش مرا همانگونه که هستم باور کنی قبل از آنکه دیر شود... م.نوشت۲: "برای زیستن دو قلب لازم است م.نو.شت۳: تنهایی خیلی هم بد نبود یه فرصت بود. باید یه لیست در بیارم از تمام مواردی که فردا باید در موردشون صحبت کنم خیلی ساده و در عین حال سخته نمی دونم چه چیزایی باید گفته بشه و مهمه فقط می دونم که کلی حرف دارم برای گفتن و شنیده شدن... خیلی دلم می خواد راهی برای درست شدن این روزا وجود داشته باشه باور کن بدون معطلی اون راه رو تا آخرش می رم فقط کافیه بدونم که راهی هست. تو رو یادم نرفته مشرقی ِ من، دلم برات تنگ شده برای خودم و خلوت خاکستریمون عاشق اون پشت چشم نازک کردنت هستم وقتی می گی خلوت تو سفیده نه خاکستری و من به تمام حماقتهای ریز و درشتم برای دیدن ناز تو می خندم... "آدم ها به خاطراتشان بند اند...اگر خاطره نباشد كه آدم يك جوري اش ميشود..اصلا آدم بي خاطره كه آدم نيست..خاطره را بايد قابش كرد و گذاشتش يك جايي جلوي چشم و هي هر چند وقت يكبار حسرتش را خورد..." lvl®.ĠoÐ قراره چند روز تنها باشم علی رغم تمام ناراحتی که از این موضوع برام پیش اومده و هیچ توجیهی هم واسش وجود نداره چون حداقل ۵ مورد وجود داشت که منجر به این تنهایی نشه، تصمیم گرفتم خوش بگذرونم و از این تنهایی نهایت استفاده رو ببرم اول از همه می رم سراغ فیلم ها و کتابهایی که مدتهاست سراغشون نرفتم بعد دوستانی که نتونستم این مدت ببینم بعد بیرون رفتن های شبانه اگه حسش مثل سابق وجود داشته باشه و این زندگی جدید کورش نکرده باشه بنا به مصلحت و علاقه و هر دلیل مسخره ی دیگه ای! واز همه مهمتر برای من نوشته هایی که مدتهاست دلم می خواد بنویسم و تمام دلایل ابلهانه مورد تصور مانع از نوشتنشون شده، می خوام تنها بودن و تنها زندگی کردن رو یاد بگیرم اینکه واسه خودم زندگی کنم و بتونم از تنهاییم بدون مرد زندگیم لذت ببرم نه اینکه همیشه یه احساس مبهم و دلتنگی وجود داشته باشه و نذاره از زندگیم اونجوری که باید لذت ببرم. گاهی فکر می کنم مرد بودن و کرگدن بودن مترادف همدیگه هستن و من این کرگدن بودن رو دوست دارم اینکه بتونی در لحظه بی توجه به هر مسئله ی دیگه از احساس طرف مقابلت گرفته تا برنامه های کاری و برنامه ریزی های مربوط به زندگیت تنها به صرف اینکه علاقه داری کاری رو انجام بدی اون کار رو انجام بدی و هیچ احساس عذابی از اون دست که ما خانمها در این مواقع بر سرمون نازل میشه بر وجدان پاک و آگاهت فشاری هر چند اندک رو وارد نکنه، این به نظر من نهایت مرد بودن و کرگدن بودن هست. چیزی که اکثر ما خانمها بلد نیستیم از اون استفاده و لذت ببریم. فکر می کنید من هم می تونم کرگدن بشم ؟ این بزرگترین خواسته من در زندگیم هست. م.نوشت۱: عاشق این همه برنامه ریزیت هستم و عاشق این همه قدرتت هستم که می تونی تمام موانع رو خیلی سریع حذف کنی، من هم به تمام این برنامه ریزی ها و برداشتن موانع احتیاج داشتم. م.نوشت۲: بهت خوش بگذره عزیزم. این ترانه رو دوست دارم بی دلیل و با دلیل، شاید به خاطر اجرای کامران و هومن شاید به خاطر کلیپش و شاید هم به خاطر حسی که این همه کلمه ساده در من ایجاد می کنه هر چی که هست و به هر دلیلی شنیدنش بعد از مدتها حس خوبی به همراه داشت .... آغوش تو برای من مشرقی من می خواهم با صدای بلند فریاد زنم شرم بر خبرنگاران سرزمینم باد بر نویسندگان و روشنفکر نمایانی که خود را در هزارتوهای مصلحت و محافظه کاری پنهان کرده اند. شما خائنان به حق این ملتید! که در آسایش و رفاه رخ می نمایید و در سیاهی و شکنجه و ارعاب در لاک هزارساله ی خود فرو می روید.... دلم پر از اندوه است مشرقی من، ای کاش سرزمین مادری ام باز هم سرزمین رویاهای من و تو شود مهد آزادی و افتخار.... فکر می کردم مشرقی ای در دنیای واقعی وجود خواهد داشت و من او را می یابم ولی به این باور رسیده ام که هیچ کس نمی تواند مشرقی کس دیگری باشد، تنها خود هر کس مشرقی اوست... دوست داشتم مشرقی من نزدیکترین فرد زندگی ام باشد کسی که بی تاب بودن و نبودنش در زندگی ام می شوم... دوست نداشتم مشرقی ِ من در دل رویاهایم بماند و رخ به رخش ندهم دوست نداشتم مشرقی من کسی باشد که هیچ گاه نبینمش ... مشرقی ِ من مشرقی ِ همراه و همراز روزهای تلخ و شیرینم ای کاش فاصله ی من و تو به قدر دراز کردن و لمس سر انگشتان تو بود، به قدر باور ِ من و شنیدن و تاب آوردن حرفهای گفته و نگفته ام، به قدر تحمل ِ من در آستانه خشم و غرورت، به قدر اندیشه هایی که در دلم نَمانَد و بی هراس قضاوت شدن بر زبان بیاورم، راحتت کنم به قدر دیوانه پنداشته نشدنم... مشرقی من ای کاش تو بودی و من دخترک مشرقی تو بودم... وَ من دخترک شاد و سرزنده تو می شدم... "دیگر جا نیست قلب ات پر از اندوه است آسمان های تو آبی رنگی گرمای اش را از دست داده است زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زنده گی می کنی بر زمین تو، باران، چهره ی عشق های ات را پر آبله می کند پرندگان ات همه مرده اند در صحرائی بی سایه و بی پرنده زنده گی می کنی آن جا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود. □ دیگر جا نیست قلب ات پر از اندوه است خدایان همه آسمان های ات بر خاک افتاده اند چون کودکی بی پناه و تنها مانده ای از وحشت می خندی و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد. این است انسانی که از خود ساخته ای از انسانی که من دوست می داشتم که من دوست می دارم. □ دوشادوش زنده گی در همه نبردها جنگیده بودی نفرین خدایان در تو کارگر نبود و اکنون ناتوان و سرد مرا در برابر تنهائی به زانو در می آوری. آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مائی؟ - انسانی که من دوست می داشتم که من دوست می دارم؟ دیگر جا نیست قلب ات پر از اندوه است. می ترسی – به تو بگویم – تو از زنده گی می ترسی از مرگ بیش از زندگی از عشق بیش از هر دو می ترسی. به تاریکی نگاه می کنی از وحشت می لرزی و مرا در کنار خود از یاد می بری." 1334/ مجموعه هوای تازه/ احمد شاملو این روزها وطنم درگیر ناآرامی های زیادی است هموطنانم در سراسر این مرز پرگهر هر روز کشته و زخمی می شوند و هیچ کس گزارشی نمی نویسد هیچ تصویری پخش نمی شود و ما همچنان می میریم و دوباره فریاد می زنیم... این چند روز را به امید رهبری شایسته برای حضور در اعتراضات مردمی تنها شاهد و ناظر درگیری ها بودم ولی دیروز( ۲۵ خرداد ۱۳۸۸) من هم با هموطنانم از پیر و جوان فریاد زدم و خواستم رایم را پس بگیرم، نشستیم و در برابر گارد ویژه نیروی انتظامی فریاد زدم و فریاد زدیم "نیروی انتظامی حمایت حمایت!" همه جا آرام بود همه نشسته بودیم و باز فریاد می زدیم "نیروی انتظامی تشکر تشکر!" و جواب تشکرمان را دادند با موتور به میانمان حمله ور شدند و عده ای از ما خوش باورانه ایستادیم و فریاد زدیم "نترسید نترسید ما همه با هم هستیم" فکر می کردیم و چه خیال باطلی که برادران و خواهران هم وطن خود را نخواهند زد... همگی به داخل دانشگاه فرار کردیم من ِ فارغ التحصیل، دانشجوی سال اولی و آخری، پیرزن 70 ساله و دختر و داماد و نوه هایش، پسر همسایه، استاد و خانواده اش، پیرمردی که عکس موسوی عزیزش را در آغوش کشیده بود، پدر خانواده و همسرش، دخترکان محجبه و همه مایی که هر روز در خیابان از کنار هم عبور می کنیم، همه و همه جیغ می کشیدیم و فرار می کردیم. درهای دانشگاه را بستیم عده ای به مجروحان کمک می کردیم و عده ای با سنگ به نبرد نابرابر در مقابل گاز اشک آور و گلوله پرداختند... دختری در آغوش من لحظه به لحظه حالش بدتر می شد می گریست و لعنت می فرستاد به کسی با باطوم به سرش کوبیده بود، پسری در آغوش دوستم از هوش رفته یا مرده بود و پر... گریه می کرد که پسری در بغلش مرده است( و ما هیچ وقت نمی فهمیم که زنده است یا نه...)، زنی 40 ساله زانویش به شدت زخمی شده بود، پسری گاز اشک آور پرتاب شده سرش را شکافته بود، پسری دیگر سر و صورتش متورم و انگشتانش شکسته بود ( درهای ورودی دانشگاه را گرفته بود تا از ورود نیروی انتظامی به دانشگاه جلوگیری کند و آنها با قصاوت تمام بر انگشتان او و سایرین باطوم کشیده بودند...) انگشتانش را با سنگ و پارچه سبز آتل بسته بودند... فکر می کردیم در دانشگاه در امانیم که ناگهان تیراندازی مستقیم به سوی ما آغاز شد دختری که با شجاعت به سمت درهای دانشگاه دویده و همراه پسران به سمت نابرادران نیروی انتظامی سنگ پرتاب می کرد هدف یکی از تیرهای ساچمه ای قرار گرفت و ساچمه ای بالای چشم چپش را شکافت و چندتن از پسران از ناحیه دست و کتف مجروح شدند.... در یک لحظه نیروی انتظامی به داخل دانشگاه آمدند و آتشی که برادرانمان جلوی درب ورودی روشن کرده بودند را خاموش کردند همه به طرف خوابگاه ها فرار می کردیم و نگهبانان دانشگاه مانع از ورود ما می شدند. در یکی از خوابگاه ها خانمهای مسئول خوابگاه حتی به دختران اجازه ورود ندادند و عده ای مجبور شدند از روی نرده های خوابگاه در قسمت های خلوت بپرند و خود را به نرده های کوچه کناری برساند و فرار کنند.... و ما مجبور شدیم به سمت خوابگاه های مفتح و دستغیب از کوه بالا برویم و از یکی از درهای کوی اساتید فرار کنیم و همه با این ترس که نیروهای اطلاعاتی و لباس شخصی و موتورسواران بسیجی در کمین نشسته اند... مردم کوی دانشگاه اما کوتاهی نکرده و بخشی از نرده های حائل بین خوابگاه ها و کوچه را کنده و خواهران و برادران گرفتار شده در دانشگاه را فراری می دادند حتی لوله ای بزرگ که ما نفهمیدیم از کجا و چگونه آورده بودند در وسط کوچه قرار داده بودند تا مانع از ورود نیروهای انتظامی و لباس شخصی و... شوند و آنها نیز کوتاهی نکرده و شیشه های ماشین های پارک شده در کوی دانشگاه را شکسته بودند... به مردم وطنم افتخار می کنم که چه زیبا و شجاعانه دوشادوش هم ایستاده اند و با ظلم و ناعدالتی مقابله می کنند.نمی دانم برادران و خواهرانی که دیروز هنوز در دانشگاه بودند چه شدند و این برای من به صورت کابوسی وحشتناک در آمده است انگار چند نفر کشته شده اند... دیشب همگی در خانه ما جمع شدیم... بعد از رفتن دوستانم تنها کاری که از دستم بر می آمد گریستن بود یادآوری صحنه های زد و خورد ، استرس شدید گم شدن همسر و دوستانم و بی اطلاعی از وضعیت آنها در آغاز حمله نیروهای انتظامی، و از همه بدتر یادآوری وحشیگری این نابرادران و افراد باقی مانده در دانشگاه اینبار استرس بیشتری به من وارد کرد و راهی جز رفتن به درمانگاه برایمان نگذاشت... دیشب با قرص های آرام بخش و مسکن به خواب رفتم... امروز با شنیدن خبر استعفای دکتر صادقی رئیس دانشگاه شیراز و تعطیلی 10 روزه این دانشگاه نمیدانم باید شاد بود یا گریست... و امروز عده ای به حمایت از این همه وحشیگری در میدان ولیعصر تهران به حمایت از بی عدالتی و دروغ و برادرکشی جمع شده اند تا باز هم ما و سایر هموطنانمان در سراسر این مرز پرگهر کشته و زخمی شویم ولی نمی دانند که ما تا آخرین قطره ی خونمان در مقابل بی عدالتی و دروغ و بی قانونی خواهیم ایستاد... و امروز ما همگی سیاه پوش بی عدالتی حاکم بر کشورمان و عزیزان از دست داده امان هستیم... همراه شو عزیز/همراه شو عزیز و واقعه سخت نامنتظر.... هرگز به جلای وطن فکر نکرده بودم حتی وقتی خانواده ام می رفتند من به دنبال بهانه ای برای ماندن بودم و حالا فقط می توان گریست؟!! من فریاد خواهم کرد... م. "" وطن پرنده پر در خون وطن ترانه زندانی "من چیزی را بندگی نخواهم نمود که دیگر به آن اعتقاد ندارم چه اسمش خانواده ام باشد چه وطنم و چه کلیسایم؛ و سعی خواهم نمود با نوعی شیوه ی زندگی یا شیوه ی هنری هر قدر که می توانم به آزادی و به تمامی ضمیر خود را بیان کنم و برای دفاع از خود فقط سلاح هایی را به کار برم که خود را در استفاده از آنها مجاز می دانم _ سکوت، جلای وطن و زیرکی. "" (برگرفته از سایت سان جون) احمدی نژاد رئیس جمهور ایران: ۱- امارات اگر پیشرفت کند ، انگار ما پیشرفت کردهایم. !!! ۲-بدرفتاری با ایرانیان در فرودگاهها دروغ است، با من و هیئت همراهم در همه جا خوشرفتاری می کنند. !!! توهين به ايرانيان در دبي ...!!! ماموران فرودگاه دبي به دليل انچه دريافت گزارشي مبني بر احتمال حمل مواد مخدر توسط يکي از مسافران ايراني پرواز تهران – دبي در ( پنجشنبه 14 شهريور )ضمن رفتاري بسيار شديد و وحشيانه اقدام به بازرسي و لخت کردن تمامي 152 نفر مسافران اين پرواز اعم از زن و مرد نمودنند در سالن ويژه بازرسي فرودگاه سالن شماره 2 فرودگاه دبي از همه خواستنند تمام لباسهاي خود و حتي لباسهاي زير خود را دراورند و اقدام به بازرسي مسافران اين پرواز که اکثرا خانواده ها هم بودنند نمودنند شاهدان عيني از فرياد و گريه و شيون زنان و دختران ايراني در سالن بازرسي 2 حکايت ميکنند که تمامي فضاي سالن شماره 2 فرودگاه دبي را پر کرده بود يکي ديگر از مسافران زن اين پرواز ميگوييد که در اثر برخورد وحشيانه و خشن پليس دبي در حال بازرسي بدني از مسافران دختر بکارت يکي از دختران ايراني پاره شده است و فريادها و گريه هاي اين دختران و زنان در فرودگاه و متعاقب ان اعتراض شوهران و خانواده هاي ديگر ايراني بازرسي شده باعث شد که پليس فرودگاه با باتوم اقدام به ضرب و شتم وحشيانه تمامي مسافران دربند در سالن بازرسي را به همراه داشته باشد واکنش سفارت جمهوري اسلامي در دبي : پس از مراجعه حضوري چندي از مسافران ايراني به سرکنسولگري جمهوري اسلامي در دبي ابتدا از ورود اين افراد به ساختمان کنسولگري جلوگيري به عمل امد ولي پس از ورود چند نفر و باز گو کرد واقعيت ماجرا براي مسئولان جمهوري اسلامي در دبي به انها قول داده شد که پيگير ماجراي اتفاق افتاده شوند می خوام توی هفت هفته هفت قصه از هفت منظومه هفت نفر رو با هفت لهجه توی هفت مکان به هفت شیوه روایت کنم اما نمی دونم هفت نفر برای شنیدن پیدا می شه یا نه ؟ پ.ن: این مطلب رو مدتها پیش نوشته بودم لطفا برداشت خاصی نکنید. موهايم را بر شانه هايم رها کردم و در آينه قدي در آغوشت خنديدم لبخند زدي و موهايم را براي هميشه کوتاه کردم ....
مسئله ی خنده دار این روزهای من تصمیم گرفتن برای ادامه تحصیل هست تصمیمی که هر دو بار با درهای بسته کنکور رو به رو شد!!! خواستم یه فوق لیسانس دیگه بگیرم گفتن امسال پیام نور ام بی ا در کار نیست! خواستم دکتری شرکت کنم اعلام شد امسال دکتری رشته من برگزار نمی شه!!!! فکر کنم سقم سیاه شده، شایدم بد نباشه توی آینه یکم بیشتر دقت کنم توی مردمک چشام و ببینم گردِ یا خطی... باید به دوستام بسپارم سفارش بگیرم واسه این توانایی جدیدم!
داستان فیلم از روی کتابی به همین نام نوشته «شهرنوش پارسی پور» داستان نویس ایرانی ساکن شمال کالیفرنیا ساخته شده است.
فیلم درزمینه شورش های خیابانی و وقایع سیاسی آن دوران، زندگی هریک از چهار زن شخصیت اصلی فیلم و تلاش های جداگانه آن ها برای دست یابی به آزادی های فردی را دنبال می کند. از زنی که در یک ازدواج بدون عشق گرفتار است تا محدودیت های خانوادگی که به دلیل تعصبات مذهبی بر زنی دیگر تحمیل شده است و حتی زندگی یک زن فاحشه در این فیلم مورد بررسی قرار گرفته است. 
مرد و سراب را دوست میداشت !...
من از تو می پرسم، بگو!
گریه کنم یا نکنم؟
حرف بزنم یا نزنم؟
![]()
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را کنار خود حس کنم." احمد شاملو/ هوای تازه/ ۱۳۳۴
انگار دیگه جا نداره
دوستم نداری میدونم
این دیگه اما نداره
فدای سرت اگه من خیلی تنهام
فدای سرت اگه گریونه چشمام
فدای سرت اگه دلمو شکستی ...
تنها نمان به درد/کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/درمان نمی شود
دشوار زندگی/هرگز برای ما
دشوار زندگی/هرگز برای ما
بی رزم مشترک/آسان نمی شود
تنها نمان به درد/همراه شو عزیز
همرا شو/همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد/کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/درمان نمی شود . "استاد پرویز مشکاتیان"
وطن قصیده ویرانی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
25 مهر 87 - 07:27
بي شرمي ماموران اماراتي فرودگاه دبي
عليه مسافران بيگناه ايراني
منبع / نويسنده: وب سايت ايران ب ب ب
فاجعه رفتار تکان دهنده ماموران فرودگاه دبي با مسافران و گردشگران ايراني
به گزارش شاهدان عيني که خود هم از مسافران اين پرواز نيز بوده اند پليس دبي پس از نگهداري 4 ساعته تمامي مسافران در فرودگاه دبي ( به صورت سرپا ) و سپس گنترول گذرنامه ها انها تمامي مسافران را اعم از زن و مرد و کودک را به سالن بازرسي ويژه هدايت کرده اند
همچنين در پي گستاخي پليس فرودگاه امارات تمامي زن ها و دختر ها را توسط پليس مرد کاملا برهنه کردنند و حتي از فرو بردن دست در درون اندام تناسلي بانوان و دختران هم کوتاهي نکردنند.
يکي ديگر از شاهدان اين پرواز ميگوييد که زنان و دختران را پس از بازسي وحشيانه از سالن بازرسي به سوي سالن خروجي فرودگاه دبي هدايت ميکردند در حالي که به انها حتي اجازه نداده بودنن لباس هاي زير خود را هم به تن کنند و در حالي انها را يکي يکي ازسالن بازرسي ويژه خارج ميکردند که زن ها و دختران گريه کنان فقط لباسهاي خود را در دست داشتنند و نه بر تن !
از طرفي در نهايت بعد از 3 ساعت از بازرسي ويژه بدني تک تک مسافران ايراني مشخص شد که هيچ يکي از انها هيچ مورد خلافي به همراه نداشته اند و ماموران فرودگاه دبي عمدا و فقط به خاطر ارعاب و تحقير ايرانيان عازم دبي اين حرکت زشت و بدور از انسانيت را انجام داده اند.
همچنين يکي از 3 نفر از دختران که با جراحت ... مواجه شده بودنند براي اثبات موضوع به پزشکي قانوني ارسال شد که حقيقت ادعا اثبات شود
از طرفي بعضي از خبرنگاران رسانه هاي گروهي با معاون سرکنسولگري جمهوري اسلامي در دبي قرار مصاحبه گرفتنند که ايشان از پذيرفتن خبرنگاران خودداري کردنند و با تعجب فراوان ايشان خطاب به مراجعه کنندگان تمامي ماجراي اتفاق افتاده را تکذيب کردنند و گفتنند موضوع مهمي اتفاق نيفتاده و ماجراي گفته شده فقط شايعه است !
ولي يک روز بعد از تکذيب ماجرا توسط کنسولگري ايران در دبي - سفارت جمهوري اسلامي در ابوظبي با تاييد ضمني خبر برخورد وحشيانه ماموران فرودگاه دبي با مسافران ايراني و پاره شدن بکارت يکي از دختران 15 ساله اين ماجراي را يک اقدام عادي در فرودگاه دبي خوانند ولي گفتنند که در اين زمينه با فرمانده پليس فرودگاه دبي صحبت و موضوع پيش امده را پيگيري کنند !!!!!!
| Design By : Night Skin |


