تبليغاتX
دختر مشرقی


دختر مشرقی

این روزها وطنم درگیر ناآرامی های زیادی است هموطنانم در سراسر این مرز پرگهر هر روز کشته و زخمی می شوند و هیچ کس گزارشی نمی نویسد هیچ تصویری پخش نمی شود و ما همچنان می میریم و دوباره فریاد می زنیم... این چند روز را به امید رهبری شایسته برای حضور در اعتراضات مردمی تنها شاهد و ناظر درگیری ها بودم ولی دیروز( ۲۵ خرداد ۱۳۸۸) من هم با هموطنانم از پیر و جوان فریاد زدم و خواستم رایم را پس بگیرم، نشستیم و در برابر گارد ویژه نیروی انتظامی فریاد زدم و فریاد زدیم "نیروی انتظامی حمایت حمایت!" همه جا آرام بود همه نشسته بودیم و باز فریاد می زدیم "نیروی انتظامی تشکر تشکر!" و جواب تشکرمان را دادند با موتور به میانمان حمله ور شدند و عده ای از ما خوش باورانه ایستادیم و فریاد زدیم "نترسید نترسید ما همه با هم هستیم" فکر می کردیم و چه خیال باطلی که برادران و خواهران هم وطن خود را نخواهند زد... همگی به داخل دانشگاه فرار کردیم من ِ فارغ التحصیل، دانشجوی سال اولی و آخری، پیرزن 70 ساله و دختر و داماد و نوه هایش، پسر همسایه، استاد و خانواده اش، پیرمردی که عکس موسوی عزیزش را در آغوش کشیده بود، پدر خانواده و همسرش، دخترکان محجبه و همه مایی که هر روز در خیابان از کنار هم عبور می کنیم، همه و همه جیغ می کشیدیم و فرار می کردیم. درهای دانشگاه را بستیم عده ای به مجروحان کمک می کردیم و عده ای با سنگ به نبرد نابرابر در مقابل گاز اشک آور و  گلوله پرداختند...

دختری در آغوش من لحظه به لحظه حالش بدتر می شد می گریست و لعنت می فرستاد به کسی با باطوم به سرش کوبیده بود، پسری در آغوش دوستم از هوش رفته یا مرده بود و پر...  گریه می کرد که پسری در بغلش مرده است( و ما هیچ وقت نمی فهمیم که زنده است یا نه...)، زنی 40 ساله زانویش به شدت زخمی شده بود، پسری گاز اشک آور پرتاب شده سرش را شکافته بود، پسری دیگر سر و صورتش متورم و انگشتانش شکسته بود ( درهای ورودی دانشگاه را  گرفته بود تا از ورود نیروی انتظامی به دانشگاه جلوگیری کند و آنها با قصاوت تمام بر انگشتان او و سایرین باطوم کشیده بودند...) انگشتانش را با سنگ و پارچه سبز آتل بسته بودند... فکر می کردیم در دانشگاه در امانیم که ناگهان تیراندازی مستقیم به سوی ما آغاز شد دختری که با شجاعت به سمت درهای دانشگاه دویده و همراه پسران به سمت نابرادران نیروی انتظامی سنگ پرتاب می کرد هدف یکی از تیرهای ساچمه ای قرار گرفت و ساچمه ای بالای چشم چپش را شکافت و چندتن از پسران از ناحیه دست و کتف مجروح شدند....  در یک لحظه نیروی انتظامی به داخل دانشگاه آمدند و آتشی که برادرانمان جلوی درب ورودی روشن کرده بودند را خاموش کردند همه به طرف خوابگاه ها فرار می کردیم و نگهبانان دانشگاه مانع از ورود ما می شدند. در یکی از خوابگاه ها خانمهای مسئول خوابگاه حتی به دختران اجازه ورود ندادند و عده ای مجبور شدند از روی نرده های خوابگاه در قسمت های خلوت بپرند و خود را به نرده های کوچه کناری برساند و فرار کنند.... و ما مجبور شدیم به سمت خوابگاه های مفتح و دستغیب از کوه بالا برویم و از یکی از درهای کوی اساتید فرار کنیم و همه با این ترس که نیروهای اطلاعاتی و لباس شخصی و موتورسواران بسیجی در کمین نشسته اند...

مردم کوی دانشگاه اما کوتاهی نکرده و بخشی از نرده های حائل بین خوابگاه ها و کوچه را کنده و خواهران و برادران گرفتار شده در دانشگاه را فراری می دادند حتی لوله ای بزرگ که ما نفهمیدیم از کجا و چگونه آورده بودند در وسط کوچه قرار داده بودند تا مانع از ورود نیروهای انتظامی و لباس شخصی و... شوند و آنها نیز کوتاهی نکرده و شیشه های ماشین های پارک شده در کوی دانشگاه را شکسته بودند... به مردم وطنم افتخار می کنم که چه زیبا و شجاعانه دوشادوش هم ایستاده اند و با ظلم و ناعدالتی مقابله می کنند.نمی دانم برادران و خواهرانی که دیروز هنوز در دانشگاه بودند چه شدند و این برای من به صورت کابوسی وحشتناک در آمده است انگار چند نفر کشته شده اند...

دیشب همگی در خانه ما جمع شدیم... بعد از رفتن دوستانم تنها کاری که از دستم بر می آمد گریستن بود یادآوری صحنه های زد و خورد ، استرس شدید گم شدن  همسر و دوستانم و بی اطلاعی از وضعیت آنها در آغاز حمله نیروهای انتظامی، و از همه بدتر یادآوری  وحشیگری این نابرادران و افراد باقی مانده در دانشگاه اینبار استرس بیشتری به من وارد کرد و راهی جز رفتن به درمانگاه برایمان نگذاشت... دیشب با قرص های آرام بخش و مسکن به خواب رفتم...  امروز  با شنیدن خبر استعفای دکتر صادقی رئیس دانشگاه شیراز و تعطیلی 10 روزه این دانشگاه نمیدانم  باید شاد بود یا گریست...

و امروز عده ای به حمایت از این همه وحشیگری در میدان ولیعصر تهران به حمایت از بی عدالتی و دروغ و برادرکشی جمع شده اند تا باز هم ما و سایر هموطنانمان در سراسر این مرز پرگهر کشته و زخمی شویم ولی نمی دانند که ما تا آخرین قطره ی خونمان در مقابل بی عدالتی و دروغ و بی قانونی خواهیم ایستاد...

و امروز ما همگی سیاه پوش بی عدالتی حاکم بر کشورمان و عزیزان از دست داده امان هستیم...

 همراه شو عزیز/همراه شو عزیز
تنها نمان به درد/کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/درمان نمی شود
دشوار زندگی/هرگز برای ما
دشوار زندگی/هرگز برای ما
بی رزم مشترک/آسان نمی شود
تنها نمان به درد/همراه شو عزیز
همرا شو/همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد/کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/درمان نمی شود .              "استاد پرویز مشکاتیان"

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/26ساعت 19:22 توسط دختر مشرقی| |

مجال بیر حمانه اندک بود

و واقعه سخت نامنتظر....

هرگز به جلای وطن فکر نکرده بودم حتی وقتی خانواده ام می رفتند من به دنبال بهانه ای برای ماندن بودم و حالا فقط می توان گریست؟!! من فریاد خواهم کرد...  م.

 

"" وطن پرنده پر در خون

وطن ترانه زندانی
وطن قصیده ویرانی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

"من چیزی را بندگی نخواهم نمود که دیگر به آن اعتقاد ندارم چه اسمش خانواده ام باشد چه وطنم و چه کلیسایم؛ و سعی خواهم نمود با نوعی شیوه ی زندگی یا شیوه ی هنری هر قدر که می توانم به آزادی و به تمامی ضمیر خود را بیان کنم و برای دفاع از خود فقط سلاح هایی را به کار برم که خود را در استفاده از آنها مجاز می دانم _ سکوت، جلای وطن و زیرکی. ""   (برگرفته از سایت سان جون)

 

نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت 10:54 توسط دختر مشرقی| |

احمدی نژاد رئیس جمهور ایران:  ۱- امارات اگر پیشرفت کند ، انگار ما پیشرفت کرده‌ایم. !!!

۲-بدرفتاری با ایرانیان در فرودگاهها دروغ است، با من و هیئت همراهم در همه جا خوشرفتاری می کنند. !!!

توهين به ايرانيان در دبي ...!!!
25 مهر 87 - 07:27
 بي شرمي ماموران اماراتي فرودگاه دبي
عليه مسافران بيگناه ايراني
منبع / نويسنده: وب سايت ايران ب ب ب
فاجعه رفتار تکان دهنده ماموران فرودگاه دبي با مسافران و گردشگران ايراني

ماموران فرودگاه دبي به دليل انچه دريافت گزارشي مبني بر احتمال حمل مواد مخدر توسط يکي از مسافران ايراني پرواز تهران – دبي در ( پنجشنبه 14 شهريور )ضمن رفتاري بسيار شديد و وحشيانه اقدام به بازرسي و لخت کردن تمامي 152 نفر مسافران اين پرواز اعم از زن و مرد نمودنند
به گزارش شاهدان عيني که خود هم از مسافران اين پرواز نيز بوده اند پليس دبي پس از نگهداري 4 ساعته تمامي مسافران در فرودگاه دبي ( به صورت سرپا ) و سپس گنترول گذرنامه ها انها تمامي مسافران را اعم از زن و مرد و کودک را به سالن بازرسي ويژه هدايت کرده اند

در سالن ويژه بازرسي فرودگاه سالن شماره 2 فرودگاه دبي از همه خواستنند تمام لباسهاي خود و حتي لباسهاي زير خود را دراورند و اقدام به بازرسي مسافران اين پرواز که اکثرا خانواده ها هم بودنند نمودنند
همچنين در پي گستاخي پليس فرودگاه امارات تمامي زن ها و دختر ها را توسط پليس مرد کاملا برهنه کردنند و حتي از فرو بردن دست در درون اندام تناسلي بانوان و دختران هم کوتاهي نکردنند.

 

شاهدان عيني از فرياد و گريه و شيون زنان و دختران ايراني در سالن بازرسي 2 حکايت ميکنند که تمامي فضاي سالن شماره 2 فرودگاه دبي را پر کرده بود
يکي ديگر از شاهدان اين پرواز ميگوييد که زنان و دختران را پس از بازسي وحشيانه از سالن بازرسي به سوي سالن خروجي فرودگاه دبي هدايت ميکردند در حالي که به انها حتي اجازه نداده بودنن لباس هاي زير خود را هم به تن کنند و در حالي انها را يکي يکي ازسالن بازرسي ويژه خارج ميکردند که زن ها و دختران گريه کنان فقط لباسهاي خود را در دست داشتنند و نه بر تن !

يکي ديگر از مسافران زن اين پرواز ميگوييد که در اثر برخورد وحشيانه و خشن پليس دبي در حال بازرسي بدني از مسافران دختر بکارت يکي از دختران ايراني پاره شده است و فريادها و گريه هاي اين دختران و زنان در فرودگاه و متعاقب ان اعتراض شوهران و خانواده هاي ديگر ايراني بازرسي شده باعث شد که پليس فرودگاه با باتوم اقدام به ضرب و شتم وحشيانه تمامي مسافران دربند در سالن بازرسي را به همراه داشته باشد
از طرفي در نهايت بعد از 3 ساعت از بازرسي ويژه بدني تک تک مسافران ايراني مشخص شد که هيچ يکي از انها هيچ مورد خلافي به همراه نداشته اند و ماموران فرودگاه دبي عمدا و فقط به خاطر ارعاب و تحقير ايرانيان عازم دبي اين حرکت زشت و بدور از انسانيت را انجام داده اند.
 

واکنش سفارت جمهوري اسلامي در دبي :

پس از مراجعه حضوري چندي از مسافران ايراني به سرکنسولگري جمهوري اسلامي در دبي ابتدا از ورود اين افراد به ساختمان کنسولگري جلوگيري به عمل امد ولي پس از ورود چند نفر و باز گو کرد واقعيت ماجرا براي مسئولان جمهوري اسلامي در دبي به انها قول داده شد که پيگير ماجراي اتفاق افتاده شوند
همچنين يکي از 3 نفر از دختران که با جراحت ... مواجه شده بودنند براي اثبات موضوع به پزشکي قانوني ارسال شد که حقيقت ادعا اثبات شود
از طرفي بعضي از خبرنگاران رسانه هاي گروهي با معاون سرکنسولگري جمهوري اسلامي در دبي قرار مصاحبه گرفتنند که ايشان از پذيرفتن خبرنگاران خودداري کردنند و با تعجب فراوان ايشان خطاب به مراجعه کنندگان تمامي ماجراي اتفاق افتاده را تکذيب کردنند و گفتنند موضوع مهمي اتفاق نيفتاده و ماجراي گفته شده فقط شايعه است !
ولي يک روز بعد از تکذيب ماجرا توسط کنسولگري ايران در دبي - سفارت جمهوري اسلامي در ابوظبي با تاييد ضمني خبر برخورد وحشيانه ماموران فرودگاه دبي با مسافران ايراني و پاره شدن بکارت يکي از دختران 15 ساله اين ماجراي را يک اقدام عادي در فرودگاه دبي خوانند ولي گفتنند که در اين زمينه با فرمانده پليس فرودگاه دبي صحبت و موضوع پيش امده را پيگيري کنند !!!!!! 

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/17ساعت 14:18 توسط دختر مشرقی| |

می خوام توی هفت هفته هفت قصه از هفت منظومه هفت نفر رو با هفت لهجه توی هفت مکان به هفت شیوه روایت کنم اما نمی دونم هفت نفر برای شنیدن پیدا می شه یا نه ؟

نوشته شده در شنبه 1388/03/16ساعت 15:59 توسط دختر مشرقی| |

کفشهایم را که نگاه می کنم یاد تو می افتم یاد تمام روزهایی که با هم خیابانهای کوچک و بزرگ را گز می کردیم تنها بهانه ی با هم بودن، كفشهايم حسابي از ريخت افتاده است،‌ من و تو بزرگ شده ايم بزرگ ِ بزرگ،  ولي هنوز قلبهايمان كودك مانده است... كفشهايم را كه نگاه مي كنم رد برف و باران و آفتاب روزهاي گذشته را مي بينم، قلبهايمان چندبار برفي و باراني و آفتابي شده است؟ كفشهايم را در مخفي ترين گنجه ي اتاق پنهان مي كنم يادگار روزهاي با هم بودنمان... 

 پ.ن: این مطلب رو مدتها پیش نوشته بودم لطفا برداشت خاصی نکنید.

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/12ساعت 16:6 توسط دختر مشرقی| |

به آغازی دوباره ایستاده ام و مسندی که پس می گیرم ....

 

موهايم را بر شانه هايم رها کردم

و در آينه قدي در آغوشت خنديدم

لبخند زدي

و موهايم را براي هميشه کوتاه کردم ....

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/12ساعت 0:48 توسط دختر مشرقی| |

دوست ندارم اینجا بسته بشه....
نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت 13:32 توسط دختر مشرقی| |

خیلی وقته که نبودم یا بهتر بگم نیستم... داشتم وبلاگم رو دوباره خوانی می کردم خدا می دونه برای بار چندم تمام وبلاگهای گذشته رو مرور کردم... دلم واسه تمام روزهای قبل تنگه ولی بی تاب روزهای بعد هم هستم نمی دونم چرا ولی همیشه امیدوارم که حال و آینده خیلی بهتر از گذشته پیش بره و تا جایی هم که دیدم همین طور بوده... این جمعه بعد از مدتها پردیس و شیده رو دیدم چقدر خوب بود ولی خیلی کوتاه و گذری انقدر که نشد درست ببینمشون.... دلم هوای عسل رو کرده عسل چشماش و خلوتمون... وای خدای من دابی الان کلی بزرگ شده هرچند دیگه مامانشو نمی شناسه ولی من هنوزم مامانشم چقدر اون روز و اون عکس خوشملش برام خاطره است...

امیر کیهان عزیز همیشه سپاسگذار لطفت هستم باور کن این نوشتن هرچند اندک هم به خاطر تمام نظرات تو در این مدت هست که همیشه وسوسه ی نوشتن یه مطلب دیگه رو به سرم می ندازه ولی برای نوشتن دوباره هنوز تصمیم قاطعی نگرفتم... مطالب زیادی توی سرم هست فقط یه فرصت واسه نوشتنشون می خوام... این روزها حسابی گرفتارم می دونید که.... در ضمن تشکر از گنجشکک عزیز که عزیز دل من رو در تهران همراهی کرد و یه روز به یاد موندنی رو براش رقم زد!!

نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19ساعت 13:55 توسط دختر مشرقی| |

این روزها به سرم می زند در خیابانهای شهر پا به پای دیوانگی ام بدوم و کرم های از خاک در آمده را بشمارم و لبخندی دلبرانه نثارشان کنم، فکر می کنم کرم ها هم عاشق می شوند... دیشب به جای خواب های پریشان چند شب گذشته خواب کرم ها را می دیدم؛ خواب رویاهای بچگی و کرمهایی که از رویاهای کودکانه ام بیرون می آمدند و جای جای رویاهایم را سوراخ می کردند... باید تمام کرمهای شهر را پیدا کنم و تکه های کوچک رویاهایم را پس بگیرم... فکر کنم کرم ها هم عاشق شوند به امتحانش      می ارزد... حداقل رویاهایم را پس می گیرم...

 

 E.G.

نوشته شده در شنبه 1386/10/15ساعت 8:7 توسط دختر مشرقی| |

۷/۹/۸۶ دفاع کردم یعنی حدود دو هفته پیش... می خواستم بیام و بنویسم که چقدر راحت شدم، چه سوتی هایی دادم و چه کسایی اومدن... چه کسایی کمکم کردند و تا آخرین لحظه امید و انگیزه بودند... ولی بار زندگی یه دفعه بعد از دفاع سنگینیش رو نشون داد و من رفتم تا الان...

خوب اول از همه تشکر  از عسل بانو و خدای مهربونم که همه جوره کمکم کردند تا بتونم دفاع خوبی داشته باشم از عقب انداختن سفر گرفته تا گرفتن مرخصی توی شرایطی که برای هر دو سخت بود... تشکر از سایه عزیز که اس ام اس زد و تبریک گفت... تشکر از کامیاب عزیز به خاطر اینکه از دو ماه قبلش مدام غر می زد که این پایان نامه چی شد... تشکر از سان جون و تالحراز نازنین که اومدن و خوشحالم کردند... تشکر از تنهایی به خاطر کتاب هایی که هدیه کرد... تشکر از رهای عزیز و گلم که پیگیر کارم بود و متاسفانه نشد که بیاد و حسابی چشم به راهش بودیم.. تشکر از ساینای خوبم رئیس گروه آپاچی ها(ساراناز) و آقای حمیدی که اومدنشون برام خیلی خوشایند بود اونم با توجه به تمام خاطراتی که از دوره لیسانس داشتیم... تشکر از سمیه عزیز هم رشته و هم مدرسه ای پیش دانشگاهی که خودش هم تیر ماه دفاع کرد و با وجود بیماریش اومد...

تشکر از مامان و بابا و خانواده خاله جان و مامان جون ماهم که همشون حاضر شدن کار و زندگیشون رو ول کنن و بیان اراجیف من رو تا آخر گوش بدن! قول می دم دیگه واسه دفاع دکتری مزاحمتون نشم!

این روزا درگیر همون ماجرای همیشگی یعنی زندگی هستم، کار، عشق، خانواده، دوستان، علایق، انسان های نژاد یوسف نجار و انسان های بد و منفور...

امیر کیهان عزیز از اینکه همیشه همراه این بلاگ هستی ممنونم حضورت باعث می شه همیشه برگردم و باز این جا رو خط خطی کنم...

تشکر چندباره و این بار نوشتاری از گنجشکک عزیز که جمله ای در خور برای گفتن به تو پیدا نمی کنم و تلفنی توضیحات کامل و تشکرات ویژه ام را ابلاغ کرده ام!

نوشته شده در شنبه 1386/09/17ساعت 11:29 توسط دختر مشرقی| |

دستهایت نیست عزیزکم

و شانه هایت که مرحم و پناهم شوند

شب تار است

 و من در تنهاییم وحشت زده خواهم شد

خانه نشین شده ام

در شهری که دوست می داشتم - به خاطر تو-

نیستی

شهر خاطراتش را بر سرم آوار کرده است

سرگیجه می گیرم از این همه خاطره و

دیوارهای شهر برای نگه داشتنم پوشالی می شوند

دیگر کسی را " دوستت دارم" نگفته ام

و کودک هیچ کسی را نخواسته ام...

آسمان را وداع کرده ام،

خنده هایم را قاب گرفته ام تا دیگری از آن لذت نبرد

چشمانم را نقاب خواهم زد

تا  کسی عاشقانه نخواهدشان

خانه نشین شده ام

در شهری که دوست نمی دارم – نیستی-

و عاشقانه ای دیگر نخواهم سرود

تو را از دست داده ام...

E.G. 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/23ساعت 18:57 توسط دختر مشرقی| |

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کيستم؟،،
 
 
نوشته ايست از خانم بلقيس سليماني و ظاهراً در روزنامه ي اعتماد پنجشنبه ي  گذشته چاپ شده...

نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 13:38 توسط دختر مشرقی| |

"بهارنارنج" های مادربزرگ فقط در بهار شکوفه می کنند... این دل لامذهب هوس "پاییزنارنج" کرده است هوس ِ پاییز شکوفه های طلایی رنگ لا به لای برگهای زرد و قهوه ای و قرمز... سمفونی رنگهای گرم در فصل سرد...

"بهارنارنج" های مادربزرگ بوی بهار نارنج نمی دهد بوی دست آقاجون می دهد در آخرین شب زندگی اش بوی باور و امید دخترکی که دستهای پدربزرگ را همیشگی می دانست حتی در آخرین قدم زدن شبانه اشان... دلم هوس "پاییزنارنج" کرده است در این ازدحام آدمک های یخ زده... شاید بوی دستی آشنا به زندگی برم گرداند...

چرا کسی سراغ "پاییزنارنج" های مادربزرگ را نمی گیرد؟

 

 

E.G.

نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/25ساعت 20:27 توسط دختر مشرقی| |

۱

انگار من از تمام واژه های دنیا فقط واژه های مهمل و تکراری عاشقانه را می توانم جلا دهم که هر بار این صفحه سفید باز می شود عاشقانه ای دیگر به سراغم می آید... شاید تقدیر مقدر من دوست داشتن بی واسطه است... چه تقدیر شرم آوری!

۲ 

دوست داشتنم ته کشیده است حراجی احساس را تعطیل کرده ام... کار دروازه های منطق و حساب را به رویم باز کرده است !

۳ 

خود شکسته ام که بشکنی

چشم بسته ام که بگذری

دست برگرفته ام که گم شوی

باز در کنار من نشسته ای...

 

E.G.

نوشته شده در سه شنبه 1386/07/24ساعت 23:33 توسط دختر مشرقی| |

دابی من! این روزا حتی این دابی کوچولو هم پیش من نیست... این عکس رو به سفارش آرش می ذارم که دوست داشت دابی رو ببینه... دلم می خواست یه پست کامل بذارم ولی همه حرفام رو نمی تونم توی لغت و جمله و... بیارم...
مجی جون خیلی ممنون از پیشنهادت به نظر خودمم اگه حمله کنم بهتر جواب می گیرم! دلم واسه سان هم تنگ شده و البته فریاد... وای این روزا زیادی یاد دوستام می افتم ...

 

دابی

نوشته شده در یکشنبه 1386/07/22ساعت 19:14 توسط دختر مشرقی| |

هنوز دفاعی در کار نیست اساتید تازه یادشون افتاده پایان نامه من جای کار زیاد داره!!! خیلی وقته مشرقیم رو ندیدم خیلی وقته که  شنیدن صداش بعد از مدتها از پشت تلفن گریه ام رو در میاره خیلی وقته که دارم می میرم دارم غرق می شم که بهش صدمه نزنم صدمه نزنن... حالم بدجوری از ضعفم بهم می خوره ... چرا همه چیز باید بر پایه منطق بگذره... نه نا امید نیستم فقط دل تنگم اونم خیلی زیاد.. مشرقی من کاش بودیم....

این روزا حرمتم زیادی شکسته شده یه آشغال عوضی سعی داره له ام کنه تا به کسی برسه که برای داشتنش تنها معیارش پولِ ... عسل بانو می گه ولش کن بسپارش به خدا... خیلی زار زدم ولی همش فدای سرم.. من فقط مشرقیم رو می خوام مشرقی خودم... چرا نه اون نه خدای مهربون هیچ کدوم نمی فهمن که من چقدر خسته ام؟ چرا یه فرصت بهم نمی دن اصلا چرا وارد زندگیم شدن؟ دیشب خدای مهربون همون کاری رو با من کرد که اون دنیای عوضی کرد... چقدر باید بخشنده باشم؟ دلم واسه سایه و زئوس و آرش و وحید تنگه... راستی کسی از وحید (پسر مشرقی) خبر نداره؟ خدای عزیز به یاد تو هستم و به یاد دریای گلم... تنهایی رو هم که زیارت کردم بعد از قرنها...

عسل بانو می گه آلزایمرم اوت کرده وقتی دقت می کنم می بینم بعضی روزا زمان زیادی کسر می یارم که نمی دونم چی شده... عزیزترینم دل تنگم... چقدر خوبه که عسل بانو هست چقدر خوبه....

نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/11ساعت 16:26 توسط دختر مشرقی| |

در راستای اینکه من فقط ۵ روز واسه دفاع وقت دارم فعلا نیستم

دعا یادتون نره....

دلم واسه مشرقیم تنگ شده....

نوشته شده در دوشنبه 1386/06/26ساعت 21:30 توسط دختر مشرقی| |

قرار بود بشینم و فصل چهار پایان نامه ام رو تمام کنم ولی بعد از مدتها که خونه نبودم این خونه نشینی برام حکم کشف موارد جالب خونه رو پیدا کرد و از صبح به تمام سوراخ سنبه های خونه سرک کشیدم و لذت خونه رو با همه وجودم احساس کردم و این سرخوشی و خواب آسوده صبحگاهی به کلی از یادم برده که اصلا واسه چی خونه موندم... و حالا انقدر این خونه نشینی بهم چسبیده که دیگه دوست ندارم برم سرکار یا دانشکده و یا حتی بیرون به قصد تفریح! انگار  منم خونگی شدم!!

نوشته شده در شنبه 1386/06/17ساعت 15:57 توسط دختر مشرقی| |

خونه : اتاق آبی و چراغهای شهر این چیزیه که الان بیشتر از همه می خوام ... تخت قهوه ای با روکش آبی چسبیده به سقف و پنجره ی قدی که شهر رو قاب می گیره...

 

 

 

هقی هقی که تنها شنونده اش بالشت آبی باشه ... دلم می خواد پتو رو چنگ بزنم و یادم نره که تنها جایی که می تونم آرامش داشته باشم همین اتاق کوچیک آبی ِ و تنها آغوشی که بی منت برام بازه فقط آغوش تختمه ...

این روزا زیادی نیستی عزیز...

نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/15ساعت 18:33 توسط دختر مشرقی| |

تنهایی رو ترجیح می دم...

نوشته شده در دوشنبه 1386/06/12ساعت 22:2 توسط دختر مشرقی| |

ضربه ای به پشتش نواخته شد
و چشمانش را باز کرد
متعجب از آنچه  می دید
گریه را آغاز کرد
از بهشت خدا به جهنم زمینی اش سقوط کرده بود...
متولد شده بود...

سقوطم مبارک!!!

نوشته شده در جمعه 1386/06/09ساعت 10:34 توسط دختر مشرقی| |

نفس کشیدن که جرم نیست پس تا می تونی بکش...

نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/01ساعت 10:50 توسط دختر مشرقی| |

دستتو دیدی؟

نوشته شده در جمعه 1386/05/26ساعت 23:24 توسط دختر مشرقی| |

چادر خاکستریم را به سر می کشم همرنگ خلوت همیشگی من و تو، می خندی و در کوچه پس کوچه های خاطره پا به پایم می دوی می خواهم تمام سهم خاکستری چادرم را  به تنهایی بر دوش کشم اما تو لجوجانه به زیر چادرم می خزی شاید به تلافی ِ من که مصرانه در خلوتِ خاکستری ِ تو رخنه می کنم... می خواهم چادر خاکستریم را با چادرنماز سفید مادربزرگ عوض کنم، رشته ای ابریشم سبز به گردن بیاندازم و در خلوت تختم با تنهایی ام پیمانی همیشگی ببندم، چشمانت را ببندم و در خلوت رویایی امان شگفت زده ات کنم، می خواهم چادر خاکستریم را از نقطه های سفید انتظارت پر کنم و توشه ای بسازم برای ادامه دادنت برای بودنت... الهه ی متولد سال جنگ! الهه ی شیان ِ من! دیگر بس نیست برای خاکستری و سفیدِ خاکستری امان؟ من عاشق الهه جنگم در صلح، در آرامش به توانِ من و تو و سایه... گمان می بری خسته ام از دستی که به سویم دراز شده؟ نه هراسانم اما دیوانه وار به هراسم چنگ زده ام همچون مجنونی که به دیوار همسایه اش دخیل می بندد...

چادر خاکستریم را رها کن و خلوت خاکستری ات را، آسمان پرواز ِ من و تو هنوز هم آبی ست...

به الهه ی همیشگی ام...

نوشته شده در شنبه 1386/04/30ساعت 20:16 توسط دختر مشرقی| |

دیگر جا نیست

قلب ات پر از اندوه است

آسمان های تو آبی رنگی گرمای اش را از دست داده است

 

زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زنده گی می کنی

بر زمین تو، باران، چهره ی عشق های ات را پر آبله می کند

پرندگان ات همه مرده اند

در صحرائی بی سایه و بی پرنده زنده گی می کنی

آن جا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود.

 

 

دیگر جا نیست

قلب ات پر از اندوه است

خدایان همه آسمان های ات

                                     بر خاک افتاده اند

چون کودکی

بی پناه  و تنها مانده ای

از وحشت می خندی

و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.

 

این است انسانی که از خود ساخته ای

از انسانی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم.

 

 

دوشادوش زنده گی

در همه نبردها جنگیده بودی

نفرین خدایان در تو کارگر نبود

و اکنون ناتوان و سرد

مرا در برابر تنهائی

به زانو در می آوری.

 

آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مائی؟ -

انسانی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم؟

دیگر جا نیست

قلب ات پر از اندوه است.

 

می ترسی – به تو بگویم – تو از زنده گی می ترسی

از مرگ بیش از زندگی

از عشق بیش از هر دو می ترسی.

 

به تاریکی نگاه می کنی

از وحشت می لرزی

و مرا در کنار خود

از یاد

می بری.

 

 

1334/ مجموعه هوای تازه/ احمد شاملو

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/04/26ساعت 22:16 توسط دختر مشرقی| |

"زنده مانده ام بدین خیال

می رسی و قاب چشم من

از نگاه تو دوباره خیس می شود...

مانده ام که بگذری به من

گرچه چون نسیم

لحظه ای بمانی و دوباره بگذری... م..."

 

هنوز زنده ام به قول عسل: "بادمجون بم شنیدی؟ هنوز زنده است!!"

 

نوشته شده در جمعه 1386/04/22ساعت 11:34 توسط دختر مشرقی| |

روزا می تونن بلند باشنن می تونن کوتاه باشن ولی هیچ کدوم فرقی نمی کنه وقتی مجبوری بالاخره تصمیمی رو بگیری که همه ی زندگیت رو تحت تاثیر قرار می ده... دوست ندارم شبام روز بشه، از روزای یه دستِ خاكستري بيزارم...

يكي يه قالب به من بده با يه رنگ ديگه.... كسي نيست كه اينقدر فداكار و اينقدر هنرمند باشه؟

نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/06ساعت 11:12 توسط دختر مشرقی| |

دوست داشتن ِ "لحظه ها" وقتی که تو لحظه ها را سرشار کنی

دوست داشتن ِ "زمین" وقتی که تو بر آن بگذری

دوست داشتن ِ "آسمان" وقتی که تو خورشید را بپوشانی

دوست داشتن ِ "هوا" وقتی که از عطر تنت آکنده شود

دوست داشتن ِ "باران" وقتی که تو پناه باشی

دوست داشتن ِ "خوابیدن" وقتی تو رویا باشی

دوست داشتن ِ "بوسیدن" وقتی که تو بوسنده باشی

دوست داشتن ِ "زندگی" وقتی تو در کنارم باشی

وَ  دوست داشتن ِ "دوست داشتن" وقتی که تو دیوانه ام باشی

همه را دوست دارم

وقتی تو مشرقی ِ من باشی...

نوشته شده در جمعه 1386/03/25ساعت 23:35 توسط دختر مشرقی| |

۱۰روزه که کار جدیدم شروع شده و توی این ۱۰ روز به خیلی از توانایی هام پی بردم مثلا پاچه گیری از نوع شدید، قدرت تجزیه و تحلیل بالا، حس مدیریت شدید از نوع ریاست و کم نیاوردن توی کل انداختن، زود رنج هم شدم یعنی بهم بر می خوره اگه زیر دستم بخواد برام پاپوش درست کنه و مارموز بازی در بیاره چه می دونم کلی توانایی های خوب و بد توی خودم دیدم که سعی کردم بدتریناش روی یه صفحه بنویسم تا دوباره خودم رو ببینم...

روزام زیاد خوب پیش نمی رن شاید به خاطر اون حس ششم لعنتی... نمی دونم... گاهی دلم واسه سیگارام تنگ می شه، واسه بی خیالی همه عالم و آدم، واسه روزای خوب لیسانس، واسه قرارهای سینما و قدم زدن، واسه پیاده پایین اومدن از تپه دانشکده، واسه سلف، واسه فرشته عزیزم استاد فرزین...  واسه استاد احمدی و مریم گفتنش وقت اخم کردنم، واسه کلاسهای اقتصاد استاد پرتو و کتاب داستان خوندن، واسه استاد سودبخش و سمینارهای من در آوردی با اعتماد به نفس تمام، حالا حتی دلم  واسه کلاس جغرافی و خواستگاری دکتر تنگ شده...

چه حکایتیه این روزای معلق بودن...  

نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/10ساعت 22:4 توسط دختر مشرقی| |

می گویی دوستم داری

و من می لرزم

می گویی دنیایت شده ام

و من وحشت می کنم

تا کنون زندگی کسی بوده ای ؟

نابودش می کنی با رفتنت...

نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/10ساعت 22:3 توسط دختر مشرقی| |


Design By : Night Skin